|
وهُوَ ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است نه در مسجد گذارندم که رندی نه در میخانه ، کین خمّار خام است میان مسجد و می خانه راهی ست غریبم عاشقم آن ره کدامست مرا کعبه خرابات است و آنجا حریفم قاضی و ساقی امام است به میخانه امامی مست خفته ست نمی دانم که آن ُبت را چه نامست خِرد مست است و دل مست و جان مست به سودایت روانِ ، ناتوان مست ز حد بگذشت مستی های ذرّات فلک مست و زمین مست و زمان مست بیا در باغ و شورِ بلبلان بین سمن مست و چَمن مست ارغوان مست شراب نابِ رحمت را چه گوئیم کز او دلداده مست و دلستان مست ز دنیا تا به عقبا گر ببینی همه ره کاروان در کاروان مست جهان مستند و از مستی ندانند جهان اندر جهان اندر جهان مست شیخ احمد جام وانوار
همانگونه که گهگاه نوشته ام عشق را تعریف نیست ، به دلایل بسیار زیاد که از جمله کوچکترین دلایل آن ناتوانی و ناکامی کلام و ادبیات انسانی است حال بقیه دلائلش بماند . مکتب بزرگ عشق که از الست به گستردگی هستی ، سراسر وجودِ موجود را به مستی کشانیده است جز با چشم عرفان شناخته و دیده نمی شود . لذا به تدریج که بشریّت توانست عارفانه تر بنگرد عاشقانه دید .
هر کی در او نیست از این عشق رنگ نزد خدا نیست بجز چوب و سنگ عشق برآورد زهر سنگ آب عشق تراشید ز آئینه زنگ کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح عشق بزد آتش در صلح و جنگ عشق گشاید دهن از بحر دل هر دو جهان را بخورد چون نهنگ عشق چو شیر ست نه مکر و نه ریو نیست گهی روبه و گاهی پلنگ چونک مدد بر مدد آید ز عشق جان برهد از تنِ تاریک و تنگ عشق ز آغاز همه حیرتست عقل در او خیره و جان گشته دَنگ دیوان شمسِ مولوی
عظمت مکتب عشق چنان است که گستردگی آن تمامی مکاتب و تئوری های ساخته بشری را حقیر و ناچیز می نمایاند . در طی تاریخ مکاتب زیادی برای بهتر زندگی کردن بشریت مطرح و در گوشه های مختلف این کره خاکی اجرا شد لیکن به دلیل عدم جامعیت و ناتوانی در پاسخگویی به همۀ گروهها و جوامع ابتدا به انحراف کشیده شدند و بعد همه از بین رفتند و یا در حال از بین رفتن هستند . مسلماً در مقابل خورشید تابانی چون عشق ذرّه را توانی نیست . شناخت بیشتر بشریت از خویش و پیرامون خویش موجب مکاشفه ای گردید که عصاره اصلی و اساسی حیات است و یک جریان جامع و کامل و عمومی و مطابق با همۀ خواست های عالی انسانی است و همۀ هستی یک سو به طرف آن کمال در حرکت بوده و هستند و آن چیزی جز عشق نیست .
عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرست عشقِ آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگر ست سینه های روشنان بس غیب ها دانند لیگ سینه عُشقاقِِ او را غیب دانی دیگریست بس زبان حکمت اندر شوق سِرّش گوش شد زانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست یک زمین نقره بین از لطف او در عین جان تا بدانی کان مهم را آسمانی دیگر است عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حق لیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوند لیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست دلبران راه معنی با دلی عاجر بُدند وحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست ای زبانها برگشاده بر دل بر بوده ای لب فرو بندید کو را همزبانی دیگرست دیوان شمسِ مولوی
باید از هوشمندان و پژوهشگرانِ چه علمی و چه قلبی سپاسگزار بود که با تکاپوهای خویش در جهت شناخت حقیقت به هر گوشه ای از این هستی رو کرده و تفحص نمودند البته همه شان به هر کنجی از گیتی که رسیدند بجز یک محراب در مقابل خویش ندیده اند .
فَلَک جز عشق محرابی ندارد جهان بی خاکِ عشق آبی ندارد غلام عشق شو کاندیشه اینست همه صاحبدلان را پیشه این است جهان عشقست و دیگر زرق بازی همه بازی است الا عشقبازی اگر نه عشق بودی جانِ عالم که بودی زنده در دَوران عالم نظامی
موجود بی عشق مسلماً موجودی ناقص است و با زندگی عقلانی مشغول و همه چیز را از دیدگاه عقل و خرد می نگرد. یعنی اساس حرکت وی تجارت است و سود و زیان محور اصلی اندیشه اوست . هر کاری را جهت به دست آوردن چیزی انجام می دهد .مثل زاهدان و احکامیون که دولا و راست شدنشان برای خریدن بهشت و پرهیز از رفتن به جهنم است . عموماً تمامی مکاتب شریعتی چیزی جز این ندارند و این مطلب امروزه بر همگان آشکار است . اجرای فلان عمل عبادی و یا خواندن فلان نوشته و عبارت موجب باز شدن درهای بهشت می گردد و فاعل به بهشت می رود و حال اگر حتی نفهمیدی مفهوم و مضامین نوشته ها را یا دلایل این حرکات عبادی را اصلاً اهمیتی ندارد و فقط آن را باید خواند و انجام داد . مثلاً اگر ده بار از این متن بخوانی تمامی گناهان کبیره ات بخشوده می شود ولی اگر صد دفعه بخوانی علاوه بر بخشوده شدن گناهان کبیره چون صواب بیشتری کرده ای ( سود ) وارد بهشت می شوی . به هر حال یک نوع بهره وری و سودجویی از اَعمال پیشنهاد می شود تا پیروان به دنبال آن شریعت بروند چون اگر سودی نباشد شریعت ها هم خواصی ندارند . شاید که بنیانگذاران مکاتب شریعتی هدفی دیگر را در مقاطع گوناگون تاریخی داشته اند و اصلاً مبنایی بود برای اندیشه ای بهتر ولی آنچه که بازمانده تنها نوعی تجارت با خداوند مهربان بر سر بهشت و جهنم است و دیگر هیچ . چون بهشت و جهنم در واقع ارزش حیاتی برای شریعت ها دارد و مبنایی برای معاملات و قدرت طلبی فردی است . لذا بشر فَردگرا این داد و ستد را ارزان و سودجویانه می بیند و بدون هر سئوالی تن به احکامش می دهد . این وضعیت آنقدر توسعه یافت و عمیق شد که برای جزئی ترین اعمال زندگی آدمیان هم دستوراتی صادر فرمودند . مسلماً نوشتن این نوع احکام احیتاج مبرمی دارد به کسانی که از انسان معمولی کمی روحانی تر و به خدا نزدیک تر است و دیگران باید او را تقلید کنند تا رستگار شوند که وجود این مراجع تقلید خود در رشد سوداگری تجاری تأثیر تساعدی داشت چون از یک جهت با خداوند در ارتباط بودند و از طرف دیگر با انسان های فرد گرای بهشت خر گروه پرست ، لذا دکان بسیار سودمندانه ای گشوده شد و سیل مراجع تقلید در همه جا سرازیر گردید تا با کتابهای خویش بشریت را راهی بهشت نمایند . در واقع این نوع بینش را باید یک نوع داد و ستد دانست که موجب حاکمیت حسابداران ماوراء الطبیعه توسط شریعت ها گردید و این گونه معاملات هم که سود و زیانش در آن دنیا نصیب این انسان عقل نِگر می شود . لذا همۀ این بیچارگی ها به خاطر حفظ این « من » خودخواه و خودپرور و خودپرست است که تمامی عمرش را صرف چه خواهد شد ؟ صواب بیشتر داشته ام ؟ یا گناه بشتر ؟ و تمامی عمرش را صرف شمارش سود و زیان های آن دنیا خواهد نمود و این اضطرابِ به کجا خواهم رفت ؟بهشت و یا جهنم ؟ . به نظر این حقیر خود این نوع زندگی مضطربانه جز جهنم چیز دیگری نیست .
عمر که بی عشق رفت ، هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق ، در دل و جانش پذیر هر که جز عاشقان ، ماهی بی آب دادن مرده و پژمرده است ، گرچه بود او وزیر عشق چو بگشاد رخت ، سبز شود هر درخت برگِ جوان بر دمد هر نفس از شاخ پیر هر که شود صیدِ عشق ، کی شود او صید مرگ چون سپرش مَه بود کی رسدش زخم تیر سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی ؟ جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر تُنگ شکر خر بَلاش ، وَر نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر جملۀ جانهای پاک گشته اسیران خاک عشق فرو ریخت زر تا برهاند اسیر ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت در بُنِ زنبیل خود هم بطلب ای فقیر چَست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش خاکِ سیه گشت زر خون سیه گشت شیر مولوی دیوان شمس
البته تفکرات شریعتی و احکامی موجب بازار گرمی عده ای با لباس غیر عوام ولی عوام فریبانه گردیده که با نام های مختلف واسطه گری بین مخلوق و خالق را برای خویش فضا سازی نموده و به خوردِ مخلوق خِرد گرا داده اند که علاوه بر ایجاد قدرت های اجتماعی زیاد ، منافع مالی عظیم نیز به همراه داشته است . تاریخ در این مورد بسیار گویا و گواه است هر چند که ما ، خصوصاً ما ایرانیان نباید زیاد جستجو کنیم و راه دور برویم . امروزه هم در پاره ای از جوامع این شکل تجارت با روح مردم حال به زور شلاق و ارعاب و یا وابستگی و فشارهای اقتصادی و یا کمی پنهان تر آن با عقب نگاه داشتن معلومات علمی و فرهنگی و بستن و کنترل کانال های ارتباطی با دنیای خارج متداول است . این اصول یعنی سودجویانه نگری به هستی بنای اصلی مکاتب فقهی و والیان آن است .حتی اگر لازم شود به زور هم متوسل می شوند تا ما بندگانِ خدای مهربان و بخشنده را به پیروی از احکامشان وادارند و روانه بهشت ساختۀ تخیل خود نمایند ! اینان بیشتر به دنبال زُهد بی ثمری هستند که کم و بیش در دوران تصوّف خائفانه متداول بود . طبق هر اصلی از تکامل انسانی که بنگریم تقلید امری غلط است . تقلید یعنی نبودن و عدم حضور شخصیت فردی انسان . مُقلّد یک زندگی حیوانی و غریزه ای دارد و به دنبال هم نوع خود می رود و حال به کجا ، لازم نیست بداند . تقلید مغایرت دارد با اصل تعالی و آزاد اندیشی و کمال انسانی خصوصاً در زندگی روزانه و نحوۀ آینده نگری هر شخصی . نباید فراموش کنیم که تا حدود 150 سال پیش هم حداقل در وطن ما 90 درصد مردم بیسواد بودند یعنی تا اواخر دوره قاجار هم اکثریت مردم از قدرت خواندن و نوشتن محروم بودند و این علم در دست همین فقها بود و اینان برای مردم نامه می نوشتند و نامه می خواندند و پاره ای هم مکتب خانه ای داشتند تا بعضی ها که دارای تموّل کافی بودند برای سوادآموزی به آنجا بروند لذا همین تفاوت موجب شد این فقها نه تنها احساس خدایی کنند بلکه هر چه که خواستند به سرِ این مردم زحمت کش بیاورند . اصولاً آموزش و پرورش در چَنگال اینان بود و همین شرایط عیناً در اروپا وجود داشته و هنوز هم در پاره ای از کشورهای اروپایی وجود دارد . لذا مردم در آن مقاطع شناختی از عشق نداشتند و آنچه که عارفان و شاعران از این اِکسیر هستی بخش فرموده بودند چون مخالف منافع مادی و شغلی فقها بود توسط همین گروه سانسور می شد و اصلاً مطرح نمی شد و هنوز هم در جوامعی که فقهای احکامی قدرت دارند صحبتی از عشق به میان نمی آید و اصولاً عشق در مقابل و علیه عقل و خِرد است و این دو با یکدیگر هم سوئی ندارند یا عشق باید در دل افتد و یا عقل حاکم بر زندگی شود و راه سومی وجود ندارد . مسلماً عشق پروری کاملاً در خلاف حرکت سودجویانۀ فقهاست . لذا مردم بی خبر از مفاهیم عشق بودند و همواره در جهنم اضطراب سود و زیان فقهی برای تصاحب بهشتِ احکامی غوطه ور . واضح است که نگرش عاشقانه به خداوند ، تمامی معادلات تجاری دلالان و واسطه گران بین خالق و مخلوق را بر هم می ریزد و آنان را پریشان کرده و زائد می نماید که فقها هم همواره در تلاش پنهان داشتن عشق موجود بین خالق و مخلوق بودند و در این راه از هر حربه ای استفاده نمودند از جایی که هرگز واقعیّت برای همیشه پوشیده نخواهد ماند و امور ذاتی و فطری بالاخره همچون خورشیدِ درخشان است گرمایش را بالاخره به همه می رساند روزی نه چندان دور پیش بینی می شد که انرژی اطلاعاتی لازم چشم های بسته نگاهداشتۀ بشری را بروی این روابط عاشقانه باز نماید . بدیهی است که حرکت کمالی را هیچ عاملی مانع پیشرفت آن نخواهد بود ممکن است موجبات تأخیرش فراهم شود ولی همیشگی نیست . شخصی که با سیر کمالی در حرکت است به تدریج نگرش عاشقانه اش به خالق بخشندۀ مهربان در وجودش قوی و قوی تر می شود . عشق لطافت خاصی دارد که عاشق را وادار به داشتن احساسات لطیف می کند و این خود یکی از صفّات حق است که به عاشقانِ حق هدیه شده . موجود ضعیفی مثل انسان با عشق به خدای مهربان و بخشنده خود را به وی نزدیک می کند . معشوقی که رحیم است و کریم و لطیف و قادر لذا موجب افزایش قدرت بیشتری در معشوق می گردد .
دائماً روی دل به دلدار است منظر چشم دل رخ یار است صحبتی نیست غیر صحبت او بی تو صحبت خلاف گفتار است مجرم مراغه ای
خداوندی که حسابداری بندگانش را می کند و صورتحساب ثواب و گناه بندگانش را در مقابلش قرار داده و در سمت چپ جهنمی آنچنانی و در سمت راست بهشتی این چنینی ساخته و تعدادی هم چماق دار و شلاق زن ، دست به سینه آماده کرده تا مخلوقان بخت برگشته را شکنجه کنند همانند بعضی از حکومت های شریعتی و احکامی ، نه تنها لیاقتِ عشق مخلوقاتش را ندارد بلکه همواره مورد تنفر و وحشت بندگان یا بهتر بگوییم بردگانش قرار می گیرد . این خدا همان خدای عقل گرایان است و این خدا همان خدای خِرد وَرزان بساز و بفروش فقهی است که برای کسب قدرت و منافع مادی خود خلقش کرده اند . خدای عاشقان رحیم است ، کریم است ، بخشنده و مهربان است . خداوند عاشقان عاشق بندگانش است . بندۀ خود را دوست دارد . خدای عاشقان بزرگوار است ، خدای عاشقان خود خالق عشق است و بالاخره خدای عاشقان را رابطه ای است با عاشقان خویش بس زیبا و لطیف که همان عشق است . خدای عاشقان در یک جا خانه گِلی ندارد بلکه خانه اش دلی است و همۀ قلب های عاشقان خانه و معبد اوست و در روح و جان عاشقانش ساری و جاری است .
تو مرا جان و جهانی ، چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی ، چه کنم سود و زیان را نفسی یارِ شرابم ، نفسی یارِ کبابم چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را ز همه خلق رهیدم ز همه باز جهیدم نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را ز وصال تو خمارم ، سر مخلوق ندارم چو ترا صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را چو مرا گرگ شبان شد ، چه کشم نازِ شبان را چه خوشی عشق چه مستی ، چه قدح بر کف دستی خنک آنجا که نشستی خنک آن دیده جان را ز تو هر ذرّه جهانی ، ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی ، چه کند نام ونشان را جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق چو به سر باید رفتن ، چه کنم پای دوان را به سلاح احد تو ، ره ما را بزدی تو همه رفتم ستدی تو چه دهم باج ستان را ز شعاع مه تابان زخم طره پیچان دل من شد سبک ای جان ، بده آن رطل گران را منگر رنج و بلا را منگر عشق و ولا را منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را غم را لطف لقب کن ، ز غم و درد طرب کن هم از این خوب طلب کن ، فرج امن و امان را به طلب امن و امان را بگزین گوشه گران را بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را مولوی
خدای عاشقان پیوندی قوی و مستحکم با عاشقان خویش دارد و می خواهد که به او عشق بورزند و ذکرش بگویند و لحظه به لحظه در قلب ها از او سخن گفته شود و اصولاً تکیه گاه عشق بر عاشق و معشوق است . این اتحادی ازلی است که نبود هر یک از طرفین موجب برهم ریختن و ابطال این اتحاد می گردد . این خدا با آن خدای فُقها از زمین تا آسمان فرق می کند و بسیار متفاوت است . خدای عاشقان دلال پذیر نیست و واسطه ای بین خود و مخلوقاتش لازم ندارد . خدای عاشقان در ارتباط با عاشقانش تواناست و این خدا را در هیچ یک از شریعت های احکامیِ ساخت بشر نمی توان پیچید چه این که نشد و نتوانستند و محکوم به سقوط شدند . بسیاری از کاخ های عظیم و حیرت انگیزی که حقاً بشر در ساختنش زحمت های زیادی کشیده امروزه خالی و بی مصرف افتاده است و دیگر از آن همه هیاهوهای عبادی اثری در آنها نیست جُز تنفر نسل جوان بشر امروزی هیچ چیز دیگر به جای نمانده است . این دکان ها که روزگاری مملّو از مردمان خریدار بهشت و فراری از جهنم بود ، خالی و سرد افتاده که مورد بازدید توریست های قرار می گیرد و در پاره ای از کشورها هم برای استفاده های مختلف مثل رستوران و اجرای کنسرت و یا انبار کرایه داده می شود . این حقیر چندی پیش در یکی از روزنامه های اروپایی می خواندم که سناتوری پیشنهاد داده بود که این مراکز عبادی که حالا دیگر مورد مصرفی ندارند و حتی هزینۀ نگهداری هم دارند ، تخریب شود و تبدیل به مکانی برای پارکینگ اتومبیل ها گردد. این ضربۀ بزرگی برای بشریت است که نه تنها انرژی و فرصت های زیادی را از دست داده اند بلکه به راه درستی هم نرفته است . در واقع حرکت دایره واری روی یک سیر بی خاصیت . شریعت امروزی یعنی درجا زدن و وقت تلف کردن . درست حالت کسی را تداعی می کند که تمامی عمرش را فقط کلاس اول دبستان درس خوانده حالا که موهایش سپید شده و فرزند و نوه هم دور و بَرَش را گرفته اند ، هنوز کلاس اول دبستان است . یعنی تلاشی بدون سیر کمالی و عمودی و این همانست که مراجع تقلید و فقهای شریعت ها طراحی کرده اند و به ارث گذاشته اند . چه خوش آنانی که این پرده ها را دریدند و تابش خورشید عشق را بر روح خود حس کردند و عاشقانه به سوی یار و محبوبِ مهربان شتافتند ، واقعاً از این مصیبت ها رهیدند . تفاوت بسیاری است بین رودخانۀ در جریانی که به دریا منتهی می شود و عاقبت دریا می گردد و آن برکه آبی که ساکن و بی حرکت است و متعفن گردیده و محیط زندگی دیگران را بدبو می کند .
مر عاشق را زِ رَه چه بیم است چون همره عاشق آن قدیم است از رفتن جان چه خوف باشد او را که خدایِ جان ندیمست اندر سفرست لیک چون مه در طلعت خوب خود مقیمست کی منتظر نسیم باشد آن کس که سبکتر از نسیم است عشق و عاشق یکی است ای جان تا ظّن نبری که آن دو نیم است چون گشت درست عشقِ عاشق هم منعم خویش و هم نعیم است او در طلب چنین درستی در پیش سهیل چون ادیمست چون رفت در این طلب به دریا دُری است اگر چه او یتیم است مولوی
عشق دریایی است بس خروشان و موّاج ، عاشق همچون ماهی در میان این جوشش در تب و تاب است . نگاهی به زندگی شهید جاوید حسین حلاج گواه بزرگی است بر این تفاوت ها . هر چند که همین خشک مغزانِ مدعی حاکمیت خداوند بر زمین ، طراحی قتل این عاشق و شیفته حق را نمودند و صدای عشق را در حلقوم عاشقانِ حق ساکت کردند . زیبانگری عاشق به همۀ مجموعۀ هستی بیانگر وجود خالقی زیبا و قادر است . لذا همه چیز در هستی دارای جمال و زیبایی است که نهایت کمال را داراست . در عشق حقیقی عاشق تمامی تلاشش در مطلوب شدن برای معشوق است لذا با تمام توانایی اش سعی دارد تا همۀ صفات معشوق را دریابد و یا به قولی هم صفت با معشوق گردد . اصل اول هم صفتی با معشوق ، بی نیازی است که از بارزترین صفات حق متعال است . خداوند مهربان و بی نیاز از همۀ نیازهاست . لذا اگر انسان که عاشق خدای مهربان است در این جهت حرکت کند یعنی سعی در بی نیازی نماید طبیعی است که وابستگی هایش کمتر خواهد شد و اهمیت کمتری برای این همه نیازهای روحی و جسمی قائل خواهد بود و به خودی خود از این دنیای مصرفیِ عقلانی که موجب بسیاری از پلیدیهای بشری است فاصله می گیرد و به تدریج به موازات تلاش در بی نیازی به معشوق بی نیاز خویش نزدیک تر می شود . مسلماً برای رسیدن به این مرحله ، بزرگترین مشکلِ عاشق ، عقل است که همواره او را به طرف یک زندگی سود و زیانی مادی می کشاندش و این همان مبارزه ای است که راهیان عشق حقیقی در درون دارند و برای سرکوب کردن نفس امّاره که همان « من » معروف است و عامل همۀ بیماری های روحی است ناگزیر به تقویت روح از یک طرف و تضعیف جسم از طرف دیگر می باشند . حال این تعادل چگونه و با چه شیوه ای انجام بپذیرد بستگی مستقیم به گروه ها و فرقه های عقیدتی و همین طور به پیر طریقت آنان دارد که در این زمینه عزیزان علاقمند به منابع مختلفی می توانند مراجعه نمایند و ارکان اساسی مبارزه با نفس و ریاضت های هر گروهی را جدای از یکدیگر مطالعه فرمایند . عقل یکی از قوی ترین موانع جلوگیری از عشق ورزی است و چون در وجود هر کسی از بدو تولد تا درک مرحله کمالِ عشقی ریشه دوانیده است با شدت زیادی در مقابل عشق ایستادگی می کند و همواره فکر عاشق را به سود و زیان های متداول عامیانه معطوف می دارد . زندگی عادی مصرفی که هدف آن بهره برداری از نیروی انسانی و سودآوری برای گروههای سرمایه دار است همگن با خِرَدورزی و عقل گرایانه نگری است . در واقع شریعت اقتصادی امروز جای شریعت فقهی را پر نموده است . اگر شریعت های فقهی برای سود و زیان اُخروی بود فُقهای اقتصادی به دنبال منافع مادی در همین جهان هستند که نتایج آن دست به نَقدتر است . لذا با زمینه های تبلیغاتی ، اعتیاد به مصرفِ هر چیزی را ترویج می دهند و خیلی هم با آن دنیا کاری ندارند و نقد را به نسیه ترجیح می دهند . لذا زندگی امروز برای عاشقِ حق بسیار مشکل تر شده و این که تمامی ذهن عاشق معطوف معشوق حقیقی اش گردد ، انزوا و ریاضت زیادی را می طلبد تا هدفش را که سوختن و جذب و محو شدن در راه معشوق است به دست آورد . همچون پروانه ای در رابطه فناگونه با شمع .
عشق گنجیست ، دل چو ویرانه عشق شمعیست ، روح پروانه در بیابان عشق می گردد روحِ مدهوش و عقل دیوانه دست تا نزد به دامن عشق ره به منزل نبُرد فرزانه خرّم آن عارفان که دنیا را پشتِ پایی زدند مردانه آدم از دانه او فتاد به دام آه از این دام ، وای از این دانه عمر درباختیم تا اکنون گه به افسون و گه به افسانه بعد از امروز گر بدست آریم دامن یارو کنج میخانه با مُغان باده مُغانه خوریم تا به کی غصه زمانه خوریم عبید زاکانی
عُرفا ، صوفیان و دراویش در ادوار مختلف با مراقبت های خاصی روح و قلب خویش را صیقل داده اند تا در خدمت عشق باشند . برای آگاهی بیشتر از نوع و نحوۀ مراقبه ها علاقمندان بهتر است ابتدا به شناخت فرقه ها بپردازند و بعد به زندگی نامه ها و مراحل تکمیل شدن کمالات این عزیزان توجه داشته باشند . با یاری حق اگر فرصت ماند و یار رحمت نمود به تعدادی از این گروهها و پیروان و رهروان و شیوه و تفاوت عمل این فرقه ها اشاراتی خواهم نمود . تزکیه نفس و کشتن مرکب سنگین « منّیت » ها و به زانو درآوردن خواست ها و نیازهای اضافی و پیگیری روند و رفتار خوش خُلقانه و لطیف در رابطه با دیگران برنامه های اصلی در سیر و سلوک است و سالکین راه حق به تدریج از قال زمان فاصله گرفته و به طرف حال رو می آورند و اندک اندک به معشوق نزدیک و نزدیک تر می شوند و سالک همواره با ذکر صفات حق و خلوت گزینی به آرامش روحی نسبتاً خوبی دست می یابد . فاصله گیری از عقل و بیشتر عشق ورزی و سیر درونی ، یک روش متداول و همیشگی در زندگی یک رهرو است .
عقل آمد عاشقا خود را بپوش وای ما ای وای ما ، از عقل و هوش یا برو از جمع ما ای چشم و عقل یا شَوم از ننگ تو بی چشم و گوش تو چو آبی ز آتشِ ما دور شو یا درآ در دیگ ما با ما بجوش گر نمی خواهی که خردت بشکند مرده شو با موج و با دریا مکوش گر بگویی عاشقم هست امتحان سر مپیچ و رطل مردان را بنوش می خروشم لیک از مستی عشق همچو چنگم بی خبر من از خروش مولانا
در عرفان هیچ جایگاهی بالاتر از مقام معشوق نیست . هر چیزی بجز معشوق بی ارزش و خسته کننده است و مزاحم و مانع سیر و سلوک در راه حق . عاشق روح تجارت ندارد و به دنبال سود و زیان و یا بهشت و جهنم نیست و با احکام فقهای تاجر بسیار غریبه است . عاشق جویای پیوستن به حق مهربان است و به طریقی که برایش ممکن است و از طریق سیر و سلوکی که آموخته است . عاشق ، معشوق را در همه جا می بیند نه در پی شمارش زمان است و نه توجهی به مکان دارد . آنچه که می بیند وجود شریف خالق مهربان است در تمامی زوایای هستی . خداوند عاشقان خانۀ گِلی و چهار دیواری ندارد و جایگاهش دلهای عاشقان است که برای دیدار وی می تپد . تفاوت بین خدای فقها و خدای عاشقان بسیارز یاد است و تفاوتهای بنیادی دارد و از یک نوع نیست . بین خود عاشق و فرد فقیه گرا نیز فاصله بسیار است . عاشق در تلاش در رسیدن به محبوب است و دیدار معشوق در حالیکه فرد فقه طلب و احکامی هراسان به دنبال بهشت و ترس از جهنم و بساط مادی است . عاشق سر به آستان معشوق دارد و در پی فنای خویش است در ره معشوق ، ولی فقیه در تلاش کسب قدرت دنیوی و مشغول امور مادی و حفظ خویش است . تفاوت های بسیاری وجود دارد که از حوصله این یادداشت خارج است . شریعت غیر پویا دیگر چیزی برای گفتن ندارد و دچار تسلسل شده و هر روز که می گذرد زوال روزافزون پیدا می کند . جوابگوی نیازهای روحی نیست . هیچ انسان آگاهی امروزه کورکورانه به احکام خرافیِ بی ثمر تن نمی دهد .
در مدرسه و صومعه بسیار دویدم از علم و عمل چاشنی عشق ندیدم تحقیق نمودم ، چه مسائل ، چه دلائل حرفی که دهد بوی ز مردی ، نشنیدم در ظلمت اوراق سیه شان همۀ عمر صد چشمه نظر کردم و آبی نچشیدم تقلید و جدل را همه آماده و حاضر کاین حرف که گفتی به فلان حاشیه دیدم این مسئله دانان همه حمّال کتابند گردیدم و زین قوم ، به مردی نرسیدم غرقند به دریای ریا و حسد و بُخل با عشق بپیوستم و زیشان ببریدم دیدم که همین گفت و شنودست و دیگر هیچ باز آمدم و رخت به میخانه کشیدم ما صاف دلان ، دُرد کش بزم الستیم با نغمه و می لب به لب و دست به دستیم کامل جهرمی
خدای مهربان عاشقان خود را دوست دارد و خدای عاشقان رحیم و بی نیاز است و به وساطت و شفاعت غیر احتیاجی ندارد . معبد حق در درون هر کسی انفرادی است و مستقل وجود دارد . فقط باید به داخل رفت و به ستایش معشوق پرداخت و از او در درک بیشتر عشقش کمک خواست . عشق یک حرکت عمودی به سوی معشوق است و تفاوت بسیاری با گردش روی یک دایره و تکرار مکررّات دارد . عشق چنان پویاست که هر لحظۀ عاشق با لحظۀ قبلی اش بسیار تفاوت دارد . جان کلام : عشق حرکتی است ازلی ، کمالی ، ذاتی و دمبدم در همه هستی در ره هو. مکتب عشق گنج وحدت است و دوئّیت در او راه ندارد و توحید خالص و ناب و وحدانیّت زلال و محض است .
عشق است حیات جاودانی بی عشق مباش تا توانی من هر دو جهان به باد دادم از عشق رخ مُغ مُغانی رو مست و خراب در خرابات ای طالب شاهد معانی ای واعظ مغزگوی بی مغز تو فَخری ِفقر ما چه دانی پرسید یکی ز آب حیوان گفتم لب اوست زندگانی بگذر چو جمالی از سر خویش تا بر در او چو من نمانی چون ما و من از میانه برخاست عشق آمد و مُلک دل بیاراست پیر جمال اردستانی
مکتب عشق محفل اصالت بشر است . انسان لیاقت عشق ورزی به خالقش را پیدا می کند . انسانی توانایی می یابد بر این ارزان متاع بشریت یعنی عقل چیرگی پیدا نماید و به یکی از بالاترین مدارج کمال که عشق است دست یابد . مکتب عشق مکتب والا و پر زحمتی است و کار می طلبد و با تن پروری منافات دارد . عاشق خود را مستقیماً در مقابل معشوق می بیند و باید با پرستش و ستایش لیاقت عشق ورزی اش را نشان دهد . مکتب عشق مکتبی است جاودان که در آن عاشق عاشقانه تر در ره کمال می رود و قلباً و بدون توجه به امکانات مادی بشری و محیط اطرافش سیر و سلوک می نماید . مکتب عشق مکتب صادقین و رهروان سرمست حق است که با تمامی وجود رو به سوی معشوق دارند و بودشان را در عشقشان و در فنا در ره معشوقشان می بینند .
هر که از عشق نیست برخوردار هست نقشی چو صورتِ دیوار وآنکه از عشق باخبر باشد همه معنی است صورتش بگذار غرض از صورت است معنی و بس گفتمش هوش دار از این گفتار دوش در کوی میفروشانم بار دیگر چو اوفتاد گذار اندر آن کوی دلبری دیدم بسته بر خویشتن تب و زنّار دلبری از جمال روح افزا اشک خوبان خلّخ و فرخار نظری هر که دید رویش را شد چو صنعان ز کیش خود بیزار در کلیسا برفت و سجده نمود پیش بت از محبت دیدار صیقل جان آدمی عشق است کز دل و جان همی برد زنگار آن عزیز زمانه می گردد که شود نزد نازنینی خار چون بدیدم مجالش از کف رفت صبر و دین ، عقل و هوش یکبار با ادب پیش او نشستم من تا بیاموزدم بسی اسرار با دو صد شور آن بت ترسا نطق بگشود او بدین گفتار : این همه هست نیست غیر از دوست جملگی فانی اند و باقی اوست ثمر اصفهانی
تا بعد |