بازگشت به صفحه اصلی

و هُوَ

 ای تو را با هر دلی رازی دگر

هر گدا را با دَرَت آزی دگر

صد هزاران پرده دارد عشق دوست

می کند هر پرده آوازی دگر

شیخ روزبهان

 

نگرش عاشقانه به آنچه که در زندگی ما موجود است نیازمند به آگاهی و شناخت انسان از درون و بیرون خویش است و این آگاهی که موجب آرامش درون می شود نهایتاً آثار بسیار مثبت و مفید دیگری هم در رفتار آدمی در زندگی ایجاد می کند . بدیهی است که این شناخت و آرامش حاصل از آن راهگشای مهمی برای نگرش عاشقانه خواهد بود . عشقی که مانع بروز عصبیّت و فشارها و نتیجتاً موجب جلوگیری از بروز بیماری های مختلف می شود .

بالاترین مرحلۀ تکامل و هدف از تعلیم و پرورش روح همانا رسیدن به مقام عشق است که آدمی را از هر گونه تعلقات مادی و معنوی  به غیر از معشوق مبرّا می سازد و « منیّت » را در ره معشوق به خاک می کشد و بی چیزش می کند  .

 

نردبان خلق این ما و من است

عاقبت زین نردبان افتادن است

هر که بالاتر رود ابله تر است

کاستخوان وی بَتَر خواهد شکست

دور باش از صحبت خودپرور عادت پرست

بوسه بر خاک کف پای زِ خود بیزار زن

مولوی

در بیان عشق آنقدر که می شد به شکل اختصار آوردم ولی این که چگونه به این مرحله از عشق آرامش آفرین می توان دست یافت حدیثی دیگر است . در واقع هدف را کم و بیش مطرح نمودیم و از ارزش های آن سخن گفتیم ولی چگونگی رسیدن به آن مقام را مطرح نکردیم و نگفتیم که مسیر این َمرتبت چگونه است و چه مراحلی دارد که این امری بس مهم و ارزشمند و قابل توجه است و همۀ جوامع بشری را در سیر تاریخ به خود مشغول داشته است و موجب پیدایش اندیشه و روش های فراوانی گردیده است .

از دوران انسان اندیشه ورز تا کنون اندیشه های بسیاری مطرح شده است و به ما هم ختم نخواهد شد و راه اندیشه ورزی همچنان بعد از ما هم ادامه خواهد داشت و آن را انتهایی نیست و در هر مقطع تاریخی اندیشه ای نوین آورده خواهد شد تا راه تکامل انسان به کمال مطلوب را هموار سازد .

این درست نیست که بگوییم آنچه ما به عنوان آئین امروزه مطرح می کنیم آخرین حرف است . این خود نشان تعصب و گویای نادرست بودن اندیشه ای است که مدعی اش هستیم .

انسان موجود پویایی است و همچون رودخانه ای خروشان در جریان می باشد ولی جهت یکی است و رو به سوی دریای عشق و توحید و یکتا پرستی دارد . سیر تاریخ بشریت گویای همین وضعیت است . یکدندگی و لجبازی و سخت بودن مکاتب احکامی مصیبت های زیادی را طی تاریخ خلق نموده اند و همواره اندیشه آنها این بوده که حرف آخر را می زنند و تنها راه آنان بر حق است و فقط از طریق فلان شخص  یا فلان گروه می شود به خدا نزدیک شد و بس . این سنگ سَری در تاریخ بشریت جنایات زیادی را به بار آورده است که نسل امروز بشری از آن همه فجایع شرمنده و خجل است .

 

از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ

سالها تو سنگ بودی جان خراش

آزمون را ، یک زمانی خاک باش

مولوی

بشریت همیشه در پی یک زندگی بهشتی بوده و هست نه یک بهشت تعریف شده مکانی و در اختیار قشری خاص .

ما انسان ها به دنبال چیزی هستیم که بتواند نیازهای روحی مان را مثل آرامش ، عشق ، صلح ، دوستی و همۀ صفات مثبت که موجب شکوفایی و رشد اندیشه و فراغت خیال در این زندگی مادی می شود ، ارضاء کند و این یک مکان نیست که همه وارد آن بشوند و به مطلوب برسند . شاید که هزاران سال پیش چنین اندیشه ای مطرح بود ولی امروز کسی به آن مکان اجتماعی خاص نمی اندیشد بلکه یک نوع تفکر و اندیشۀ پویا و زنده به عنوان شیوۀ زندگی را خواستار است که به همین زندگی انفرادی به همین وجود یک نفری اش که به  خودی خود از درون  دارای ابعاد گسترده و  وسیعی ای است شرایط زیست مطلوب و بهشت گونه  بدهد .

بدین معنی که این همه اضطراب و فشار روحی روانی و خرافه های بی مفهوم و بی دلیل ساخته افکار بیمار دیگران از اطرافش دور شود آدمی به دنبال چنین شرایطی است . در این جهان مادی انسان به دنبال شادی روحی است به دنبال زندگی بی دغدغه است . انسان امروزی خسته از بهشت و جهنم های ساختگی موعود است .

مسلماً در زندگی هر فردی یک سری عوامل مهم تر نسبت به زندگی فرد دیگری موجود است . یک فرد صحرا نشین جویای سرسبزی و آب و سایه است و یک فردی که در محیط سرد و سرسبز زندگی می کند با کمی گرما و آفتاب و نور احساس خوش وقتی می کند . لذا دنیای هر انسانی با دنیای انسان دیگری حتی اگر از یک پدر و مادر و از یک قوم و قبیله باشند با هم فرق می کند و نمی توان برای هر دوی آنها یک نوع بهشت را متصوّر شد چون به آن دیگری ظلم خواهد شد و زندگی اش جهنمی خواهد بود .

لذا شرایط زندگی هر فردی با دیگری متفاوت  است و هر کسی  را نوعی رنگ و روش می باشد . شاید در کلیات بعضی روش ها مشابه باشد ولی در جزئیات با هم تفاوت بسیار خواهند داشت .

بنابراین اصل نمی شود یک آیین مشخص را گزید و گفت این ناجی همۀ  بشریّت است و بس و غیر از آن چه که هست دروغ است ، این  نمی شود .  این یک حرف غلط و تفکر نادرستی است .

لذا باید همیشه در انتظار طرح جدیدی بود که بسیاری از مسائل عمومی گذشته را حل کند . ولی همیشه فرد حق حاکمیت مطلق و مستقل در زندگی فردی خویش دارد . برای همین است که هر کسی گلی را  زیباتر می بیند . گل ها همه زیبا هستند ولی برای من یک گل خاص زیباتر است و برای شما گل خاص دیگری با مشخصات دیگر .

 در مورد اعتقادات هم همینطور است . بشریت درطی سیر تاریخ اعتقادی رو به سوی احدیّت دارد و جهت ، جهتِ توحیدی است ولی هر کسی به شکل خاص خودش این ارتباط را می بیند و انتخاب می کند و نقش پیامبران هم فقط ارائه پیشنهاد بوده و بس .

عارفان این نگرش توحیدی را از روزنۀ عشق می بینند چون عشق را زیباترین و بالاترین احساس انسانی در هستی می شناسند و نگاهشان به هستی با عشق است و سر به آستان معشوق می گذارند و زمزمه های عاشقانه و راز و نیازهای درونی و خصوصی با یار دارند  و گذشتن از هستی خویش را در راه معشوق کمال و اثبات عشقشان به معشوق می دانند . این عزیزان  به دور از هر نوع قیل و قال و دسته بندی عقیدتی راست روانند به سر منزل معشوق و حرفشان هم این است که :

 

ما مریدان کوی خمّاریم

سر به مسجد فرو نمی آریم

زده در دامن مغنّّی چنگ

دامنش را ز چنگ نگذاریم

سالک راههای عشاقیم

محرم پرده های اسراریم

ما به سودای یار مشغولیم

وز دو عالم فراغتی داریم

جان به بازار دل تلف کردیم

مفلسان شکسته بازاریم

ساغر می که نشوه اش عشق است

ما به هر دو جهان خریداریم

بار جان است و عقل سرباریست

عشق کار است و ما در آن کاریم

ساقیا از خمار می میریم

شربتی ده به ما که بیماریم

بوسه ده به ما که لبت

جان خود چون پیاله بسپاریم

ما نه از زاهدان صومعه ایم

ما ز دُردی کشان خمّاریم

زاهدان از کجا و ما ز کجا

ما و دُردی کشان بی سر و پا

سلمان ساوجی

این عزیزان زندگی بهشتی شان را در عشق یافته اند و بس و با آن سرخوشند و اسارت هیچ قدرت دیگری را به هیچ قیمتی نمی پذیرند و ارتباطشان با خدای تعالی فردی و خصوصی است و به هیچ فردی اجازه شفاعت و دخالت و میانگردی و ... نمی دهند و اساساً این نوع دخالت ها را موجب بهم ریختن ارتباطشان با خداوند خویش می دانند . این تفکر را نیز صوفیان دارند با قدری تفاوت . ولی هر دو عزیزان در مجموع برای رسیدن به مطلوب که حقیقت است اصولی تربیتی شامل سه بخش را مطرح می دانند ولی در هر قسمت از این اصول نیز اختلاف نظراتی هست کــه به طور کلی توضیحاتی خواهم آورد ولی ابتدا این سه اصل را نام ببریم و مطرح کنیم . سه اصل عبارتند از :

« شریعت - طریقت - حقیقت »

شریعت :

منظور از شریعت ، آئین و احکامی است که انسان قبل از این که حتی نطفه اش بسته شود ، آن را پذیرفته . یعنی بک آئین موروثی جبری ناخواسته که رابطه مستقیم هم با موقعیت جغرافیایی محل تولد و خانوادۀ شخص دارد . مثلاً کسی که در چین در یک خانوادۀ چینی به دنیا آمده به دلیل این که در آن جامعه و در آن خانواده مثلاً آئین کمونیستی حاکم بوده او هم یک کمونیست است و یا فردی در عربستان سعودی در یک خانواده مسلمان به دنیا آمده بنابراین مسلمان هست و ...

بدین ترتیب شریعت را باید مرحله اول آشنایی و تماس با اندیشه دانست . حالا باید دید که این شریعت ها چقدر انسانی و آزادمنشانه هستند یعنی آیا این فرزند عزیز پدر و مادر اجازه رشد عقیدتی خواهد داشت  یعنی این شریعت موروثی طوری هست که راهگشا باشد  به مراتب بالاتر رشد اندیشه ای یا نه مطالعه اش مشکل نیست و نتیجه اش هم روشن است . با رجوع به تاریخ مشاهده می کنیم که کمتر شریعتی وجود دارد  که اجازه تغییر عقیده و روش فکری و حتی اجازه مخالفت با خود را بدهد و در پاره ای از آنها حتی تنبیـه مرگ نیـز پیش بینی شده است .

بزرگان و اندیشمندان بسیاری مخالف ادامه این مرحله هستند و فقط به عنوان یک شروع می پذیرند تا فرد شخصاَ پس از تحقیق ، شریعت مورد علاقه اش را انتخاب کند و پاره ای هم معتقدند که باید این احکام فقهی شریعتی که ارثی است کماکان به همراه مراحل بعدی زندگی انجام شود .

در این مورد نتیجۀ قطعی وجود ندارد پاره ای بدون انجام احکام شریعت موفق تر بوده اند در مراحل بعدی پاره ای هم نه بستگی به استعداد هر کس و هدف گیری فرنگی اش دارد . ولی آنچه که تاریخ می نمایاند خون های زیادی برای حفظ شریعت ریخته شده و شریعت های مقتدر حکومتی همواره بدبختی ، فقر ، فساد و وابستگی به همراه داشته است .

در مورد این که  شریعت ها چه می گویند و چه هدفی را دنبال می کنند مسلماً منابع زیادی وجود دارد . ولی همینقدر بدانیم که شریعت مرحله مقدماتی اعتقادی است که از شروع زندگی با آن مواجه ای جبری داریم  برای درک و ماهیت آن کفایت می کند .

همین قدر بدانیم که شریعت در یک چهارچوب ابتدایی آموزشی سخت پیچیده شده است و خداوند مهربان را  به عنوان یک قدرت خفقانی مطرح می کنند و طی درس های اولیه زندگی فقها سعی در هراسان ساختن انسان از گرایش به تفکرات دیگر را  داشته اند  و در وجود رهروان اولیه شریعتی این اضطراب به جهنم رفتن را   ایجاد می کند . لذا شیوه  های مختلفی را طراحی کرده و در بدو آموزش های بشری به خورد ما نوباوگان شروع کننده و مبتدی در اندیشیدن می دهند تا جرأت تحول و دگرگونی و گرایش به خط اعتقادی دیگری را نداشته باشیم .

 

ما را به سوی مدرسه دیگر چه نیاز است

صد شکر که چون فیض در میکده باز است

بنشین به در میکده بنگر حرم قدس

به صومعه منگر که ره دور و درازست

از راه حقیقت نظری بر دل ما کن

عشقی که در این میکده ورزی نه مجاز است

بگداخت دل از گرمی خونم به هوایت

در آتش می شیشۀ مستان به گدازست

در بنده گی پیر مغان پادشهی کن

کاین قافله را رو به سوی راه حجازست

شد تار وجودم چه به ساز تو هماهنگ

خون در رگم از ناله نی در تک و تازست

شریان مرا ضرب به نطق تو گرفته

قانون وجودم همه بر صوت تو سازست

دستی بزن اسرار حریفان نشود فاش

رقاصی دل گفت که در پرده چه رازشت

هنگام صبوحی قدحی ده که بگویم

اینجا چه مقام است و چه عیش است و چه ساز است

بلبل به فغان من به غزل شیشه به غلغل

می نوش دَم صیح چه هنگام نماز است

صد شکر که ما توبۀ دیرینه شکستیم

در پای خم افتاده همان باده پرستیم

مصاحب گنجوی

هنگامی که درک کردیم که پیروی از یک احکام و شریعت ناخواسته می کرده ایم و تحول و رشد درستی هم نداشته ایم لذا اساساً این شریعت نمای زوری و استثماری دارد و همه اش درجا زدن است ، مسلماً به اندیشه می افتیم که آیا این راه درستی است یا نه .

لذا بزرکان عارف این آزادی را به خود فرد واگذار می کنند ولی خوب بعضی از فُرَق صوفیان هم خود آئین دیگری دارند که اصولاً با روش عارفان تفاوت زیاد دارد که این مبحث را در طرح مسئله طریقت بیان خواهم نمود .

بزرگترین ایرادهای شریعت که برای همه روشن است ، ارثی و ناخواسته بودن ، جبری و  تقلیدی بودن احکام خشک و غیر قابل فهم آن است که در بسیاری از این اعمال هدف تحقیر فرد است

تمدن بشری را نمی شود نادیده گرفت ، مردم امروز دارای تفکر هستند و باید برای هر چیزی دلیلش را بدانند و این که باید این اصل یا آن عمل را تقلید کرد تا به بهشت رفت ، دیگر خریدار ندارد .

تعصب کورکورانه در یک نحوۀ تفکر جز نشانی از خشک مغزی و غفلت و دوری از واقعیت عینی نیست .

امروز دل ما حاکم بر زندگی ماست و به دنیال آرامش و عشق می گردد و دیگر با خرافات و وهم و خیال و شاید و باید نمی شود آرامَش نمود .تأثیر این نوع فشارها نتیجه اش فقط به فقط فرار آدمیان از شریعت های غیر پویاست  .

 

ای که به ظَن خودی از اهل هوش

گوش کن از قول نبی این سروش

در پس این پردۀ تقلید چند

خفته به غفلت ، پی تحقیق گوش

کسوت جبری که تو پوشیده ای

خلعتِ کبر است بیفکن ز دوش

هر که در این میکده آمد نخست

از می تکلیف شود جرعه نوش

ساغر این باده بود اختیار

ساقی آن زنده دلی ژنده پوش

مستی این است ، مقام رضا

درفکن اندر دل از این باده جوش

تا شَوَدت بسته درِ اختیار

ور شَوَدت جانب دل چشم و گوش

کاینه طلعت شاهی دل است

مطلع انوار الهی دل است

رونق علیشاه کرمانی

شریعت ناپویا مانع رشد درونی است و مشغولیات احکامی و خرافی آن سدّ راه  زندگی انسان قرار می گیرد و این در حالی است که بنده خدا نیاز به ارتباط با خالق خویش دارد تا انرژی روحی مورد نیازش را از منبع اصلی لایزال الهی دریافت دارد نه از فردی زمینی مثل خودش که هیچ معلوم نیست از نظر روحی و شخصیتی دارای توانی بالاتر از اوست یا نه . چون توانایی های روحی آدمیان و میزان نزدیکیشان به حق تعالی را نمی شود با ابزاری اندازه گیری نمود. هر کسی را راهی است جدا و مستقل با حق چه این که در تاریخ بشری موارد زیادی است که ظاهر و وابستگی افرادی ، همیشه موجب فریب دادن قومی بوده و مردم را به گمراهی کشانیده در حالی که بین فرد و خدا شخص ثالث نقشی ندارد و حتی مزاحم ارتباط هم هست .

به طور کلی شریعت با این همه  امکانات و توانایی که هنوز از ادوار قدیم برایش باقی مانده دارای خلاء بزرگی است  و توانایی روحی لازم را ندارد  و بنابر همین دلیل  است که رو به اضمحلال و سقوط می رود . در مقابل سئوالات پویا و هوشمندانۀ انسان  امروزی جز تعصب و خشک مغزی و بی منطقی و حتی در پاره ای مواقع توهین و جنایات چیز دیگری برای ارائه ندارد .

 تا به رندی و عاشقی فاشیم

ما ز دُردی کشان او باشیم

حلقه در گوش می فروش ازل

باده پیما و رند و غَلاشیم

محرم ساکنان عالم روح

همدم عارفان عیاشیم

نیست حریم کعبه ز ما

در خرابات نیز می باشیم

ساقیا تا کی از فضولی عقل

جرعه ای ده نه مرد فرخاشیم

نخراشیم بیش از این دلِ خلق

رَگ چنگ خمیده بخراشیم

یار پیدا و دیده نابینا

خانه پر آفتاب و خفاشیم

تا چه بار آورد محبت دوست

حالیا دانه ای همی پاشیم

مژه جاروب و دیده کرده پر آب

در حریم وصال خراشیم

بستۀ صورت ار نمی داند

که همه نقش حسن نقاشیم

خوانده ایم از خط مسلسل جام

ما که دُردی کشان او باشیم

که به فتوای عشق راه یکیست

همه جا دیر و خانقاه یکیست

امیر حسین سادات هروی

قابل توجه این که نباید توقع نمود که دینداری شریعتی سنتّی جبری غیر پویا جوابگوی تفکر و اندیشه امروزی بشری باشد . دینی که هزاران سال از تحقیق و علم بشری دور مانده است و انسان امروز یک انسان حیرت زده در مقابل شگفتی های هستی است و مرحلۀ تحیّر و حیرت که مرحله ای است فوق اعتقادات عامیانه و دینداران جَزمی که توسط پیشرفت علوم واصل شده موجب باز شدن چشمان حیرت زدۀ بشریت گردیده و این چشمان امروزی بهای چندانی به شریعت خشک عقب گرا نمی دهد .

شریعتی که همه چیز را از نظر خودش برای انسان حل نموده است حتی قبل از تولد او برایش تکالیف از پیش نوشته حاضر نموده و او را در یک کانال بسته غیر سئوالی اجباری موروثی می کشاند  و راه را از قبل از تولد به مقصد بهشت یا جهنم مشخص نموده است . در شریعت و دینداری عامیانه همه چیز مهیاست و کسی سئوالی ندارد و همان طوری که آمده همان طور هم می رود و این شخص چون  دیگر سئوالی ندارد موجب عصبیت فقها نمی شود . چیزی از این همه نعمت های الهی را نمی بیند که موجب کفر و لعن دینداران عامی قرار گیرد .

مشکل زمانی شروع می شود که کمال آدمی رو به مرحله حیرت می رود و می پرسد و از بینشی برخوردار می شود که این هیاهو و غوغای هستی متحیّرش می کند . آن وقت است که اگر سئوال کند سُرب داغ در گلویش می ریزند و یا به صلیبش می کشند و یا شلاقش می زنند و به دارش می آویزند .

تاریخ گواه بزرگی است از این ماجراها .

مرحلۀ حیرت یکی دیگر از مراحل کمالی بشر است که اجازه تقلید کورکورانه را نمی دهد و فرد با رسیدن به مرحله حیرت در مقابل شریعت می ایستد و می پرسد و چون جوابی ندارند تنبیه اش می کنند . بدیهی است که حیرت در مقابل دینداری و قشری گرایی سد بزرگی است .

انسان امروزی صدای آبشار را می فهمد و ملودی آنرا می نویسد . انسان امروز احساس شعف و عشق دارد و مستی پروانه را می فهمد . انسان امروز گردش این هستی عظیم را می بیند و خود میخواهد همراه آن بچرخد . کدام شریعت عامیانۀ کهنه و پوسیده اجازه این چنین خواست هایی را به فرد می دهد ؟ چه کسانی از کلمۀ سه حرفی عشق وحشت دارند ؟ مسیح را که خداوندگار عشق بود چه کسانی و برای چه به صلیب کشیدند ؟ حسین حلاج را که عاشق حق بود چه کسانی قطعه قطعه کردند ؟ عالمان و کاشفان را چه کسانی شکنجه کردند و سُرب داغ در گلویشان ریختند ؟ چه کسانی هنوز به نام خدا و دینداری و شریعت در حال جنایت و تحقیر بشریت هستند  ؟

 

چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

هاتف اصفهانی

 

شریعت و دین و آئینی که مخالف است با      علم و کمال

شریعت و دین و آئینی که مخالف است با      اندیشیدن و نوع آوری

شریعت و دین و آئینی که مخالف است با      تغییر و تحول عقیدتی

شریعت و دین و آئینی که مخالف است با      شعر و ادبیات

شریعت و دین و آئینی که مخالف است با      وطن پرستی و عشق ورزیدن

شریعت و دین و آئینی که مخالف است با      رقص و شادی و موسیقی

 

هر چه که باشد و از هر کسی که باشد قطعاً الهی نیست بل زمینی و از سنگی سخت و سرد است . سنگ قبری است به بلندای قامت جهل و به پهنای تعصب و خشک مغزی که این حقیر نا چیز با قلم زیبای شکرِ شکر نستعلیق پارسی بر آن چنین نبشته ام :

 

                                                                                                                                         تا بعد

بازگشت به صفحه اصلی