|

و هُوَ
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست ؟
وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست ؟
وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببُردست کجاست ؟
جانِ جانست وگر جای ندارد چه عجب!
این که جا می طلبد در تن ماهست کجاست ؟
غمزۀ چشم بهانه ست وزان سو هَوَسیست
وآنکه او در پس غمزه ست دلم خَست کجاست ؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست ؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پَست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست ؟
دیوان شمس
پس از یادداشت کوتاهی در مورد شریعت تقلیدی و خشک که آورده شد و به
نظر این حقیر کفایت مطلب هم می کند به مرحله ای رسیده ایم که بسیار
قابل اهمیت و دقت نظر است . در زمینۀ شریعت مطالب زیاد است ولی وقت گیر
، چه، تمامی زندگی بیشترین از ما آدمیان در طی تاریخ در مرداب شریعت
مدفون شد و بسیاری از انسان ها آمدند و رفتند و تن به این حیات تقلیدی
گوسفندی دادند بدون شناخت خویش و غیر خویش ، چشم بسته به دنبال شبانی
رفتند و در طلب بهشت تلاش کردند و در جهنم ساختۀ خویش سوختند .
هر چند بسیاری از پیام آوران برای امرار معاش روزانه شان به پرورش
گوسفند مشغول بودند ولی فکر نمی کنم هدفشان گوسفند پروری بشریت بوده ،
برعکس بر اساس مدارک موجود از دستوراتشان همیشه بشر را به دانستن و باز
کردن چشم به روی هستی و حرکت از ظلمت به نور و عالم شدن و تفکر کردن
رهنمود بوده اند .
شاید بشود معتقد بود که رهبرانِ دروغین و ناحقی که بعد ها در لباس آنها
ظاهر شدند قصد گوسفند دانه پروری بشریت برای قدرت طلبی خویش داشته اند
که هم اکنون کم و بیش مشغولند ولی به جرأت می توان گفت پیام آوران
راستین ندایی جز خودشناسی انسان و علم آموزی و فرار از تقلید و تقلب
برای بشریت نداشته اند .
لذا صرف وقت برای شیادانی که خودپرستی را جایگزین حق پرستی نموده اند ،
جایز نیست . بحث عمدۀ این است که باید عاشقانه فقط خدای یگانه را پرستش
کرد و لاغیر .
در ضمیر ما نمی گنجد به غیر دوست کَس
هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس
در رابطه با مبحث طریقت از زمانی که انسان پی به توانایی اش به
خودشناسی برده ، تلاش های گوناگونی کرده است و این تلاش های پیگیر را
می شود ردگیری نمود و با دقت مورد تفحص قرار داد که خود حدیث مفصلی است
و دامنۀ بسیار گسترده ای دارد . بزرگان صاحب مکتب ، طریقت را پل ، راه
و نردبانی بین شریعت و حقیقت یعنی عشق به حق می شمارند . این عزیزان
معتقدند که طریقت مرحله ای است برای سیر و گذر از آن تا جایی که سالک
به حقیقت برسد یعنی مرحلۀ سیر و سلوک زمانی دارد و متناسب با ساختار
درونی شخص است هر چقدر شخص سرسخت تر و ناآماده تر باشد زمان بیشتر و
راه مشکل تر .
طریقت که در دید بزرگان اهل حق ، قدم و مدرسه ای برای عاشقان حقیقت و
رهروان مکتب عشق است که نقش بسیار مهمی در زندگی سالک دارد . همه چیز
رهرو را تحت تأثیر خویش قرار می دهد . یک سالک و راهرو طریقت باید
کاملاً آمادگی قلبی برای پذیرش و اجراء مراحل و مراتب سیر و سلوک را
داشته باشد . صِرف حضور در محلی و اجرای سطحی دستورات و اعمال خواسته
شده ، کفایت امر نمی کند .
سالک یعنی شخصی که به دنبال حقیقت می رود بنا به روشی که بعد اشاراتی
به انواع مکاتب و مدارس آنها خواهم نمود ، باید کاملاً آمادگی و تشنگی
لازم را داشته باشد که طی مدارج کند و خویش را با مرحله حقیقت آشنا کند
تا از این نوع حیات شریعت تقلیدی موروثی رهایی یابد . مسلماً کار آسانی
نیست و درست مانند بستن چشم هاست و به درون فرو رفتن و از صدای دورو بر
نهراسیدن و دل به دریا زدن و از همه چیز در مورد نیاز گذشتن .
همچون شخص تشنه ای است که به دنبال آب است و عاشق است و به دنبال معشوق
می رود . از همه چیزش هم می گذرد . چنین شخصیتی سالک واقعی است کسی که
جرأت کند چشمش را بر این دنیای مادی خارج از خویش ببندد و به ورزش روحی
و درونی بپردازد .
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
سالک راهی راه و مسیری می شود که به حقیقتش که عشق حقیقی و عشق مطلق
به خدای یگانه است وصل است و این راه راهِ آسانی نیست . خصوصاً در این
زمان که همۀ ما با تمامی وجودمان جذب سیستم های سریع اجتماعی و اقتصادی
شده ایم و همۀ ما در جوامعی زندگی می کنیم که اجازۀ چنین رهروی را نمی
دهد . سیستم های اجتماعی همواره چنان برنامه ریزی می شوند که شخصِ ارزش
ابزار تولید مادی پیدا کند و از « خود » خویش دور شود و از یک طرف
موجودی تولید کننده و از طرفی دیگر همان شخص، یک مصرف کننده خوب می
گردد .
این امر موجب چرخش بهتر اقتصاد اجتماع و نتیجتاً بهره برداری زمامداران
قدرت طلبِ وقت می شود . لذا زندگی در چنین جوامعی طی سالها بتدریج موجب
تربیت نسل مادی و ظاهری اندیش می شود که به درون خویش توجهی ندارد و یا
کمتر می اندیشد و این مشکلی است که امروز اکثریت جوامع بشری گرفتارش
هستند و این همه درد و مرض های روحی هم آثار این نوع سیستم در جوامع
غیر انسانی است . فرد قربانی منافع جامعه مادی است و جامعه مادی هم در
اختیار افراد یا احزاب خاصی است که تشنۀ قدرت و امکانات مالی هستند .
چه این که دیدیم در ترکیه و ایران از سال 1925 رهروی طریقت ممنوع اعلام
شد . وجود سیستم موجود ، فرد را ناآگاهانه قربانی جامعه اش می کند و
شخص موقعی به خود می آید که دیگر دیر است . هنگامی که تفکر و اندیشه
شخص فقط مادیات شد و مصرفِ مادیات یعنی نیازمندی مادی و احتیاج بیشتر
به جامعه مادی که خودِ این در مقابل خودشناسی و عشق به حق و روح انسان
قرار دارد . زیرا اصل اقتدار انسان بی نیازی بیشتر از مادیات است که
وابستگی را کمتر می کند و روح آزادانه تر به پرواز در می آید .ولی در
این زمانه رهروِ خطِ طریقت از یک طرف اسیر فشارهای جامعه استثماری است
که در حال مقابله و برنامه ریزی با درون پروری و بی نیازی فرد است و از
طرف دیگر می خواهد خویش را بشناسد و رها کند به حقیقت و عشق برسد .
شاید در گذشته آسان تر می شد به درون خویش رفت و به خود پرداخت و به حق
و حقانیت رسید چون جوامع به این شکل قادر به نفوذ و برنامه ریزی در
زندگی شخصی نبودند . به هر حال امروزه آسان نخواهد بود برای آن عزیزی
که بخواهد طی طریق کند و از لابلای اینهمه وابستگی های موجود اجتماعی
که او را با قدرت احاطه کرده اند ، بگذرد . این فرد باید خیلی آماده و
روحاً قوی باشد .
این جهان نیست چون هستان شده
وآن جهان هست بس پنهان شده
اینکه برکار است بیکار است و پوست
وآنکه پنهان است مغز و اصل اوست
مولوی
هر چند که در هر طریقت و آئینی برای رهروان ، پیری هست که راه را هموار
کند و سالک را از همۀ مصائب حفظ می نماید که این امر و اصل مهمی در سیر
و سلوک است . چون شخص رهرو باید که هدایت شود و راه را بداند . لذا یک
شخص مبتدی احتیاج به هدایت شخصی دارد که این راه را پیموده و از خطرات
و مشکلاتش گذشته و مطلع است که از یک طرف راه درست را به راهرو نشان می
دهد و از طرف دیگر وی را از گزندها و مشکلات و خطرات و سقوط های ممکنه
حفظ می کند . چقدر زیبا فرمود عطار :
پیر باید راه را تنها مرو
از سر عمیا در این دریا تنها مرو
پیر را لابد ز راه آمد ترا
در همه کاری پناه آمد ترا
چون تو هرگز راه نشناسی ز چاه
بی عصا کِش کی توانی بُرد راه
نی ترا چشم است نی رَه کوته است
پیر در راهت قلاووز رَه است
هر که شد در ظل صاحب دولتی
نبودش در راه هرگز خجلتی
هر که او با دولتی پیوسته شد
خار در دستش همه گلدسته شد
در تمامی طُرق هیچ فرقی نمی کند چه فرقه ای ، چه دینی و چه آئینی و
چه مکتبی مسلماً راهنمایانی هستند تا راه درست رفته خویش را به سایرین
که شروع کننده هستند بیاموزند و همراهیشان نمایند و به اصطلاح پیر راه
باشند و برای رهرو همچون چراغی در تاریکی .
وجود مراد مسلماً کمک مؤثر و بزرگی برای مرید است که مسیر و این پل
سلوک را بهتر و صحیح تر و سریع تر طی کند . تمامی بزرگانی که به حقیقت
رسیده اند و صاحب نام هستند در تمامی مکاتب همه و همه رهرو پیر و مراد
خویش بوده اند .
هر که گیرد پیشه ای بی اوستا
ریشخندی شد به شهر و روستا
هیچ کس بی اوستا چیزی نشد
هیچ آهن خنجر تیزی نشد
مولوی
به جرأت می توانم عرض کنم آئین و مکتبی بدون معلم و راهنما وجود ندارد
. این پیران نقش بسیار مهم و بزرگی در تربیت سالکین دارند . پاره ای
موارد تعالیم و تربیت گروهی و پاره ای موارد انفرادی انجام می شود بنا
به تشخیص پیرِ هادی . مراحل و نحوۀ سلوک و طی طریق بستگی مستقیم به
مکتب و آئین انتخابی دارد که هر یک را باید در جای خود مورد مطالعه
قرار داد . عزیزان علاقمند به منابع زیادی که موجود است می توانند
مراجعه کنند . ضمن این که مدارسی هنوز فعال هستند و برای آشنایی و
انتخاب جلسات توجیهی و آشناییِ آزادی را تدارک می بینند تا آنجایی که
این حقیر می داند تمامی مکاتب موجود در اروپا بسیار با علاقه از مراجعه
کنندگان استقبال می کنند و اطلاعات لازم را در اختیارشان می گذارند و
حتی شخص را جلساتی در جمع خود می پذیرند تا از نزدیک با مراسم و مراحل
سیر و سلوک آشنا گردند . لذا آنچه که در پاره ای از کشورها ممنوع و
پنهان است در اروپا آزاد و متداول است و این حقیر خود از نزدیک با این
جریانات در ارتباط بوده و آشنا هستم .
بنابراین علیرغم مشکلات اجتماعی موجود می توان گفت هنوز مکانهایی برای
طی طریق و رسیدن به واقعیت وجود دارند .
دوش از عشق روی جانانه
مست بیرون شدم ز کاشانه
در دلم شعله ها ز آتش می
در سرم شورها ز جانانه
هر طرف می شتافتم از شوق
گه چو دیوانه گه چه چو فرزانه
ناگهان در رسید مُغبچه ای
شد دلیل رَهَم به میخانه
علم الله محفلی دیدم
پُر ز خویش و تهی ز بیگانه
پیری اندرمیان نشسته چو شمع
می کشان گرد او چو پروانه
ناگهش بر من او فتاد نظر
دید بیگانه ای در آن خانه
گفت برگو که کیستی گفتم
عاشقی بی قرار و دیوانه
گفت کاینجا سرای بیخودی است
خیز و جامی بنوش رندانه
جستم از جا و یک دو رَطل گران
در کشیدم بشوق مردانه
آن مِی ام آتشی بحال افروخت
که از آن سوخت جام و پیمانه
می ندانستم آن چه افسون بود
که جهان شد به چشمم افسانه
از یک آهنگ پر صدا دیدم
مسجد و کوی و دیر و بتخانه
که سرودند خوش به بانگ بلند
شادوش این سرود مستانه
کانچه در آئینۀ جهان پیداست
عکس رخسار آن بت زیباست
شیخ محمد خان ایزدی
محتوای اصلی طریقت را می توان به طور عمومی در یک کلمه خلاصه نمود و آن
« عرفان عملی » است . یعنی اجرای برنامه هایی که موجب پرورش روح و
تضعیف نفس می شود . یعنی کار با قلب یعنی به درون خویش رفتن و لایه های
درونی انسان را شناختن و تسلط یافتن بر آن تا کمال یافتن و به شادی و
عشق حقیقی و بهشتی رسیدن .
حال بعضی از عزیزان و بزرگواران برای این سیر هفت مرحله قائلند بعضی ها
هم هزار مرحله . هیچ قاعده مشخص و ثابت و مشترکی وجود ندارد و از نظر
این حقیر اهمیتی هم ندارد ، مهم مقصد است . عامل تعیین کننده مدارج و
مراحل اجرائی ، مکتب و فرقه و پیر هستند که به روش های خویش معتقدند و
مسلط و بسیار حائز اهمیت است که سالک در انتخاب ، دقت لازم را بکند .
راهی را گزیند که قلباً نیازش را حس می کند نه صرف نام و تبلیغ . هر
چند که مکاتب واقعی تبلیغ نمی کنند .
شروع کننده باید ضمن داشتن آمادگی کامل ، علاقه وافری به اجرای برنامه
های گروه را در خود عمیقاً احساس کند وگرنه شروع نکند بهتر است و
بگذارد برای بعد زیرا دچار تردید و مشکلات روحی می شود که بعداً گزینش
طریق صحیح مشکل تر خواهد بود .یک انتخاب هر چند دیرتر ولی یک انتخاب
صحیح ارزش بسیاری در پیشبرد برنامه های سلوک فرد رهرو دارد .
چشم داری تو ، به چشم خود نگر
منگر از چشم سفید بی هنر
بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن
هم به رأی و عقل خود اندیشه کن
مرد باش سُخرۀ مردان مشو
رو سَر خود گیر و سرگردان مشو
مولوی
بنابراین طریقت راه بسیار مهم و حساسی است .آنچه که مقصود است یعنی درک
حقیقت و عشق به حق .
آنچه که گفتنی است فرقه هایی که از حوزۀ اصلی و بومی خویش دور شده اند
مسلماً در کیفیت آموزشی آنها هم تأثیرات منفی دیده می شود . مثلاً فرقه
ای که هفتصد سال پیش در قونیه با قدرت و با حضور پیران خبره با توجه به
فرهنگ اقلیمی مردم محل و یا اطراف خودش رونق و قدرت آموزش بسیار بالایی
داشته ، امروز همان عمق و مرغوبیت آموزشی را در عملکرد یک شیخ یا پیری
که اروپایی و یا آمریکایی است و در مملکت خودش سالن مدرنی باز نموده و
خرقه پخش می کند نمی شود توقع داشت و این حالت در تمامی فرقه های
اینچنینی که کلیشه ای شده اند محسوس است و این حقیر از نزدیک آشنایی
دارم ولی فرقه هایی که به دست بومیان و مردمان همان مملکت اداره می
شوند دارای کیفیت قابل قبول تری هستند حتی اگر در کشورهای دیگر هم که
باشند . چون زبان و فرهنگ و عمق ادبیات و تفکر را نمی توان در فرم
آکادمیک ریخت و منتقل نمود . این ممکن است در مورد عرفان نظری کمی
جوابگو باشد ولی در مورد عرفان عملی ناامید کننده است . نیم نگاهی به
تلاش های صوفیان موجود در اروپا و حضور و شرکت در مراسم آنان به خودی
خود این امر را روشن می کند در حالیکه عکس این حالت نتیجۀ بهتری می دهد
. یعنی اگر یک فرد از هر ملیّتی که باشد به قونیه و یا سوریه که مراکز
این فرقه هاست ، سفر نماید و تحت تعالیم پیر دیر و خانقاه زندگی کند و
در محیط بماند مسلماً پس از مدتی عمق فرهنگ را درمی یابد و نتیجه درستی
از تعالیم دریافت خواهد نمود در این مورد نمونه های بسیاری وجود دارد .
ولی این که توقع داشته باشیم که یک فرد بدون دانستن زبان فارسی و شناخت
فرهنگ اسلامی و ایرانی شرح مثنوی کند هر چند در حال حاضر در جریان است
ولی نتیجه اش مسلماً آنی نیست که پیر بلخ توقع داشت . ضمن این که کتب
بسیار زیادی در مورد مولای رومی نوشته شده و وقتی نویسنده به مثنوی
رسیده عین قطعۀ ادبی فارسی را آورده و از تشریح آن هراس داشته و در
مقابل عظمت و عمق ادبی زبان پارسی زانو زده و این در حالی است که شخص
پرفسور نویسنده خود ترک زبان مولوی شناس و مسلمان است . لذا نمی توان
پذیرفت که عرفان عملی که افقی بسیار بالاتر از عرفان نظری دارد ، در
چهارچوب آکادمیک جوابگو خواهد بود . متأسفانه در پاره ای موارد دچار
همان بدبختی هستیم که نام بزرگان را برای چلوکبابی ها و خواربار فروشی
ها و ... مورد استفاده قرار می دهند .
چند بازی عشق با نقش سبو
بگذر از نقش سبو و آب جو
صورتش دیدی ز معنی غافلی
از صدف دُرّ را گزین گر عاقلی
مولوی
امیدوارم این نکته و فریاد اعتراض آمیز این کمترین را بشنوند آن کسانی
که با هستی عاشقانه فرهنگی میهن ما در حال تجارت و حزب و گروه بازی
هستند در حالی که در ولایات خودشان به حد کافی موضوعات فراوانی برای
چنین سرگرمی هایی لوکس وجود دارد. لذا عزیزانی که تصمیم ورود به طریقت
دارند به این نکات ظریف دقت کنند و همزبانی و هم فرهنگی پیر نکته بسیار
مهمی است. خوشبختانه در بسیاری از کشورها هموطنان تلاش هایی هر چند
محدود و کوچک بنا به تعداد ایرانیان موجود ، نموده اند که احتیاجات
عزیزان علاقمند را پاسخگو باشند . فقط کافی است که جوینده کمی پیرامون
محیط خویش جستجو کند ، مسلماً فراخور حال روحی خود مسیری خواهد یافت .
حال بد نیست ببینیم که مشخصۀ اولی که یک نفر در وجودش باید داشته باشد
تا احساس رهروی و سیرو سلوک را دریابد و باید گفت که شاید قدم اول برای
دریافت آمادگی و حال پذیرش رهروی در جهت حقیقت را داشته باشد آن ادب و
احترام به سایرین در هر شرایطی است .
از خدا جوئیم توفیق ادب
بی ادب محروم گشت از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
در ادبیات تمامی فرهنگ های دنیا ، ادب و احترام به غیر خود ستوده شد و
در تمامی تعلیم و تربیت های موجود ، احترام به دیگران و حفظ ادب ،
اولین قدم آموزش بوده است . در جامعه شناسی همه جوامع بسیاری نکات به
شکل مشترک تأیید شده که ادب و احترام به غیر خود و شناخت عقاید دیگران
و محترم شمردن طریقت و منش های دیگران در راه معشوق از اصول اولیه کمال
انسان در جامعه است .
لذا یکی از بزرگترین شاخص های یک سالک و رهرو عشق ، احترام و ادب نسبت
به رهروان دیگر است از هر قومی و فرهنگی . برای رهرو عاشق همه راهها به
معشوق حقیقی ختم می شود لذا به خود اجازۀ ردِِ روش و راه دیگران را نمی
دهد .
به نظر یک عاشقِ حق ، رهروان به شکلی و از طریقی در تلاش حصول عشق و
دیدار با معشوقند .
هر کسی را ظرفیت و توانی ذاتی است که با دیگری فرق دارد . حتی اگر این
تفاوت هر چند هم که بسیار بسیار کم باشد به هر حال طریقی متناسب به
خویش را می پسندد که مسلماًبا روش دیگری فرق خواهد داشت . بنابراین اصل
یک رهرو همیشه رهروان دیگر را محترم می دارد و احترامشان می نهد در
حالی که خویش راهی دیگر را طی می کند . این یکی از حالات اولیه سالک
راه طریقت است . تعصب در طریقت وجود ندارد . حق کریم به هر کسی متناسب
با اوضاع و احوال جسمی و روحی اش قدرت عشق ورزی داده است ، لذا تفاوت
در این اوضاع و احوالات جسمی و روحی به طور مسلم تفاوت هایی هم در
انتخاب راه عشق ایجاد می نماید و این یک اصل است لذا بنا به تعداد
افراد موجود اهل طریقت روش ور اه برای رسیدن به معشوق وجود دارد .
فکر می کنم با یک مثال ساده موضوع واضح تر شود . اگر تصور کنیم درخت
کهن سالی را که تنه بزرگی دارد و در پایین ریشه عمیقِ فرو رفته در زمین
و در بالای آن شاخه های بسیار انبوهی در اطرافش که به شاخه های کوچک و
کوچک تر تقسیم شده است و برگ های مختلفی به روی هر یک از شاخه ها وجود
داشته باشد مسلماً این طبیعت یک درخت است که بدین شکل رشد می کند که هر
یک از شاخه ها با شاخه دیگر از نظر فرم ، رنگ ، ضخامت ، مقاومت و ...
تفاوت دارد و برگ ها هم به همین شکل ، هر برگی بنا به جایگاهش دارای
فرم و رنگ و طبیعت متناسب به خود را دارد . این تفاوت بسیار محسوس می
گردد زمانی که به شکل علمی این درخت را مورد مطالعه ای قرار بدهیم هیچ
شاخه ای مثل هم نیست و هیچ برگی هم مثل هم نیست .
جامعه بشری نیز چنین است اگر همۀ ما چشم هایمان را ببندیم و به درون
خود فرو برویم ، هیچ یک از ما مثل هم نیست حتی آن دویی که در یک شاخه
از طریقت خاص رهرو هستند باز با هم تفاوت هایی دارند . درست مثل تشنگی
است . هر کس را حد و اندازه ای است متفاوت با دیگری . بنابراین رهروان
طریقت نه اهل نفی طریق دیگرانند و نه تبلیغ و تشویقی برای طریقت خویش
می کنند و این یک اصل انسانی و اجتماعی بسیار مهمی است . زیرا تعصب ،
خاصِ بی دلان است . دلداران و عاشقان تفاوتی در طریق نمی بینند چون
معبود یکی است . حال یکی راه مورد علاقه اش طولانی تر و یا کوتاهتر از
دیگری است ولی جهت یکی است .
اصالت روحی عاشق با کرامت و مهربانی او رابطه مستقیم دارد . عاشق که در
ره حصول معشوق در تب و تاب است اول باید خویش را به صفات معشوق نزدیک
کند که اولین آن رحمت ، مهربانی و بخشش است و عاشق طریق حق آنقدر به
خود و به درون خویش مشغول است که وجودی مادی اش مزاحمتی برای غیر
نخواهد داشت . عاشقِ حق اساساً توجهی به هویّت فکری تحمیلی اجتماعی نمی
دهد لذا حرفی برای زدن ندارد والحق هم کور است و هم کر . فقط به راه
خویش در وصول به معشوق می رود .
بیا کورم کن ای عشق جگر سوز
که من از بودن غیر تو رستم
بیا بر سوز آن دیگر چهارم
که من از بودنت در خویش هستم
به درون خویش فرو رفتن احتیاج به حواس پنجگانه ندارد . جایگاه معشوق در
درون عاشق است و زمزمه و نجواهای عاشقانه بدون گوش شنیده می شود .
ارتباط روحی با رب کریم به هیچ حواسی نیاز ندارد .همان ریتم محزون قلب
عاشق بیانگر همه چیز است . رهروان اهل طریقت را کاری با غیر نیست برای
همین هم نه علاقه ای به نفی و نه علاقه ای به تأیید دارند و این موجب
آرامش بیشتر درونشان می شود . لذا نفی غیر نمی کنند و مزاحمتی هم برای
دیگران ندارند .
برو ای عاقل بازاری که خِشتی
من دیوانه چه دانم که چه کِشتی
همین کافی است که رب کریم خود راهنمای رهرو خویش است لذا کار را به او
واگذار باید نمود .
در سیر هستی بشر بسیاری از راهها طرح شدند و مدتی نقش هدایت بشر را
ایفا نمودند و امروزه هم با نام های مختلف وجود دارد و شاید بشود گفت
تعدادشان به تعداد رهروان طریقت است .
خوشا آنان که راه خویش رفتند
خوشا آنان که مشتاقانه مستند
خوشا آنان که مستانه برقصند
خوشا آنان که رقصانه برفتند
نفی هر نوع طریقتی ابتداعاً نفی طریقت خویش است چون آن رهرو نیز
همین حق نفی مقابل را باید داشته باشد . این از اصول عدالت است . لذا
نفی غیر عامل نفی خود است . چقدر زیباست که قدر یک دیگر بدانیم و نسبت
به هم ادب بداریم و احترام بگذاریم به اندیشه های یکدیگر . مگر نشنیده
ایم که :
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
و به یاری پروردگار برسیم به روزی که سرود زیر را عاشقانه و از صمیم
قلب در زیر لب زمزمه کنیم . آمین
ما که از باده ازل مستیم
تا ابد با پیاله همدستیم
کی دگر التفات ذرّه کنیم
ما که با آفتاب پیوستیم
تا که میل وجود شد به ظهور
از نهانخانه عدم جستیم
به خرابی و مستی ابدی
عهد با ساقی ازل بستیم
باده عاشقانه نوشیدیم
توبه زاهدانه بشکستیم
از دو عالم به غمزۀ ساقی
تا مقیّد شدیم وارستیم
هر کجا هست ساقی ما اوست
مست اوئیم هر کجا هستیم
رغم انف حریف خلق پرست
ما بغیر خدای نپرستیم
ما در این بحر بی میان و کنار
ماهیانیم لیک درشستیم
رشتۀ روزگار پیچاپیچ
همه زنّار بود بگسستیم
به طلبکاری که مِی باشد
خدمت پیر را کمر بستیم
این شنیدیم در سلوک و سکون
خواه رفتیم و خواه بنشستیم
لیس ما فی الوجود الا هو
الذی لا اله الا هو
اشرفی مراغی
تا بعد
|