بازگشت به صفحه اصلی

و هُوَ


همسایه و همنشین و همره همه اوست
در دلق گدا و اطلس شَه همه اوست
در انجمن فَرق و نهانخانه جمع
بالله همه اوست ثُم بالله همه اوست
جامی
 

All ARE HE
NEIGHBOR , COMPANION , FELLOW TRAVELER ON THE WAY
All are he all are he
IN THE TATTERED ROBE OF A BEGGAR , IN THE RED SATIN OF A KING
All are he all are he
, IN THE CONGREGATION OF SEPARATION AND THE PRIVACY OF UNITY
 .By god , all are he . yes , by god , all are he
By god , all are he . yes , by god , all are he
FRIENDS , FOE , THOSE WE JUST WALK BY – ALL ARE HE , ALL ARE HE
IN THE GARB OF MAN , WOMAN ANF NEW – BORN BABE
All are he all are he
IN THE EVER – PRESENT BEAUTY AND THE JOY OF HARMONY
By god , all are he . yes , by god , all are he
By god , all are he . yes , by god , all are he

 


در يادداشت قبل آوردم كه طريقت گزيني و رهروي راهِ حقيقت ، كاری بس مهم و موضوع پر اهميتي است و دقت بسیار زیادی در انتخاب راه و طريق سیر و سلوک لازم است . لذا عزيزان با حوصله و فرصت کافی همۀ امكانات و راههاي موجود را مورد بررسي قرار داده و سعي كنند كه با يك گزينش درست سير و سلوك را قلباً و با كمال ذوق و حال و حضور ، شروع نمايند .
هر چند كه همۀ راهها به سوي عشق به حق است ولي چگونگي سير و برنامه هاي اجرايي متفاوت و گوناگون است . شايد در ظاهر محسوس نباشد ولي در عمل كاملاً تفاوت ها مشخص است . آداب و مراحل سير و سلوك در اجراء مي تواند بسيار متفاوت باشد كه در اين رابطه شخص فرصت مناسب برای انتخاب و شناسايي روش را قبل از شروع دارد .
اين فرصت مناسب و ارزشمندي است كه بايد از آن دقیق و کامل استفاده نمود تا روندي مطابق توانايي و سليقۀ خويش گزيد .



گفتمش بين ما و حضرت دوست
بازگو از كجاست تا به كجا
گفت برداشتن زخود قدمي
گام ديگر نهاده بر دو سرا
سومين گام بر در معشوق
اين ره ، اين منزل ، اين سر ، اين سودا
الهي قمشه اي
 


طريق عشق راهي است بس دشوار ولی دوست داشتنی كه عاشق بايد از هر نظر آماده باشد . عشق حقيقي داراي چنان جذابيتي است كه هيچ چيز را مقام مقايسه و مقاومتش نيست . همه و هر چيزي به جز عشق به حق بی ارزش و ناچيز مي نمايد و مسلماً طي طريق نمودن و به اين مقام وارستگي رسيدن ، رنج و كار و غم به همراه دارد به مصداق : نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ، باید سخت کوشید .
حافظ مي فرمايد :



تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا كُنج خرابات مقام است
سلطانِ ازل گنج غمِ عشق به ما داد
تا روي از اين منزل ويرانه نهاديم


يا كه بيدل دهلوي فرموده:

قفلِ گنجِ ‌دل است خاموشی
از صدف پرس اين معما را

و يا عبيد زاكاني :

عشق گنجي است دل چو پروانه
عشق سمعي است روح پروانه
 


به جرأت مي توان گفت بدون استثناء همۀ صوفيان و عارفان ، عشقِ به حق را گنجي روح بخش و بسيار ارزشمند شمرده اند و همه چيز اين دنياي مادي را بي ارزش ديده اند و به درويشي و فقر مادي كه گوياي بي نيازي انسان در این هستي مادي است رو كرده اند . زیرا مادیات را توان برابری با روحیات نیست چه رسد به عشق حقیقی که بالاترین مرحله و نهایت مقامی است که یک انسان از نظر روحی می تواند دست یابد .
 


گنجي كه به دست پادشاه نيست
زير قدم گدا طلب كن
ناصر بخارايي
 


بنابراین بديهي است كه سالك بايد آگاهانه قدم در اين راه نهد و نهراسد و در مقابل سختي ها و مشكلات پهلوانانه بايستد و با مقاومت و ناملایمات و سختی مسیرِ سیر و سلوک ، دست و پنجه نرم کند . به قول مولاي روم كه مي فرمايد :
 


عشق كار نازكان نَرم نيست
عشق كار پهلوانست اي پسر
هر كه او مرعاشقان را بنده شد
خسرو صاحب قرانست اي پسر


يا كه به تشبيه اي كه سنائي آورده توجه كنيم :

اين است كه گنج نيست بي مار
هر جا كه رُطب بود ، بود خار

 


بنابراين آن عزيزي كه تصميم گرفته قدم به شاهراه طريقت نهد و به گنج جاودانه عشقِ به حق دست يابد و به آرامشي جاودانه رسد ، دريافته است كه رهروي طريق و سير و سلوك در ره معشوق آن طوري كه از بيانات بزرگان ديديم كار جدي و سختي است لذا بايد كه در درون خویش آمادگي لازم را داشته باشد ، باید که روحِ تشنه ای در ره عشق داشته باشد و جویای این گوهر الهی باشد .
سراسر ادبيات تصوف ما ايرانيان ممّلو است از ،‌از خودگذشتگي و تهذيب نفس در جهت سير و سلوك و جانفشاني و از خود گذشتگي در ره محبوب ،‌است و اين لايق مقام عشق حقيقي است و چنین بهایی را می طلبد .
صیقل روح مسلماً کار بسیار دشواری است و درون را پاک از همه صفات بد کردن ، آسان نیست . آن هم در محیط اجتماعی امروزی که انسان روحاً قربانی هویت فکری غلط و دروغین است .
طي سه هزار سال قدمت تصوف ايراني كه به روايت تاريخ و مستندات علمي ريشه در اعتقادات ايرانيان قديم و پيروان ميترائيزم و مكتب ارجمند ماني و زرتشت دارد در انديشه صوفيان ايران همواره زندگي ساده و فقيرانه براي تهذيب نفس از يك جهت و كمك به بينوايان و ناتوانان از طرف ديگر از مايه هاي اصلي كار بوده است .
صوفيان ايراني كه حتي قبل از ظهور مسيحيت نيز وجود داشته اند بر اساس تكاليف انسان دوستانه و همدردي با بينوايان ، گداخانه هايي تشكيل مي دادند كه افراد بي بضاعت در آنجا زندگي مي كردند و پذيرايي مي شدند و اين خدمات هيچگونه ارتباطي با انديشه هاي اعتقادي و گرايشات فكري و مذهبی مستمندان و فقرا نداشت .
اين نوع انديشه صوفيانه همزيستي بعدها با مذاهب مختلفي كه ظهور كردند آميخت . مسيحياني كه براي مأموريت تبليغ به ايران مي آمدند و از طريق ايران به ژاپن مي رفتند با اين نوع تفكر آشنا شدند كه آنها امروزه چنين حركت متعالي انساني را چه در پاره اي از كشورها هم به طور قانون اجرائی منظم و هم در كليساهاي مخصوص درويشان به صورت منطقه ای انجام مي دهند .
تجاوز اعراب مسلمان به ايران و تلفيق اسلام با تصوف ايراني منجر به پيدايش تصوّف اسلامي نيز گرديد كه هم اكنون كماكان وجود دارد و متأسفانه موجب پوشش و فراموشی تصوف ایرانی گردیده است .
تفاوت تصوف ايراني با صوفيان ديگر مثل هميشه تزريق انديشه مذهبي در مقابل پذيرايي و خدمت کردن به محتاجان و گدايان بود . چه امروزه تصوف ايراني بدون گرايشات و نفوذ اسلامي ديده نمي شود . نفوذ اسلام در چنين مكانهايي كه خانقاه ناميده می شد چند قرني طول كشيد . از نوشته اي كه شيخ ابوالحسن خرقاني به سرِ خانقاه خود نوشته بر مي آيد كه حتي تا قرن پنجم هجري كه اين عارف والامقام مي زيسته هنوز گرايشات ديني اسلامي حاكم بر خانقاه ها نبوده است و آن نوشته چنين است :
« هر كه در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد چه آن كس كه به درگاه باري تعالي به جان ارزد ،‌البته به خوان بوالحسن به نان ارزد .»
گفتني است كه اين تصوف ايراني كه حاصل مهر و محبت و عشق انسان به همنوع خويش است امروزه د ر پاره اي از كشورهاي اروپايي به طور قانون گذاری شده ای تحت عنوان خدمات اجتماعي توسط دولت ها انجام مي شود . مستمندان و بي پناهان و گرفتاران بدون توجه به گرايشات عقيدتي به طور يكسان کمک مي شوند . همنوع پرستی در سه هزار سال پيش افتخاري است براي ما كه امرزوه وقتی در هر كجاي دنيا با اهل فن در مورد تصوف سخني رانده مي شود به اين تاريخچۀ انسان دوستانه ايرانيان نيز اشاره مي گردد .
لازم به يادآوري است كه تلفيق صوفي گري و ساده زيستي و همدردي با همنوع با مذاهب ، جهت و سوي انديشۀ اصلي صوفيان را تغيير داد و همه چيز و همۀ‌خدمات منحصر شد به فرقه گرايي فكري و مذهبي و داشتن تفكر مذهبي خاص و تنها شرط داشتن اعتقاد به یک مذهب خاص امکان ورود به اين مراكز خدماتي براي بينوايان اقتصادي ممکن مي گردد .
و از آن پس بنا به طبيعت دين ، تعصبات و شاخه سازي صوفيان آغاز گرديد . چه اين كه امروزه تصوف هاي مذهبي به نام هاي پيراني كه متديّن و رهرو فرقه خویش بودند و روش خويش را طی مي نموده اند در شكل و نام های گوناگوني در دنيا ديده مي شود كه تعداد آنها بسيار زياد است ، ممكن است که شيوه هدايت آنها تشابهي به هم داشته باشد ولي آنچه كه محور اصلي است و نقش مهمي را ايفا مي كند شخصيت پرستي و فرد گرايي است كه اصولاً در طريقت عشق به حق هدف اين نيست .گفتيم كه طي طريق صرفاً به لحاظ درك و رسيدن به عشق حقيقي است نه سمبل گرايي و فردی خاص پرستي .
 


زين قدح هاي صور كم باش مست
تا نگردي بُت تراش و بُت پرست
از قدح هاي صور بگذر ،‌ميايست
باده در جام است ليك از جام نيست
آدما ، معني دلبندم بجوي
ترك قِشر و صورت گندم بگوي
در تضرع كوش و در افناي خويش
كز تفكر جز صور نايد به پيش

 


نصيحت پير بلخ بسيار بجاست . عامۀ ما مردم هميشه به دنيال شخصيتي خاص هستيم كه وي را پيروي كنيم كه اين امر چيزي بجز از همان بازگشت به تقليد نيست كه خلاف حرکت به سوی عشق حقیقی است و در ره معشوق حقیقی جايز نيست و فقط باید حق را نگریست و پرستید.
هر عاشقي بايد به دنبال دل خويش و توانايي هاي ذاتي عاشقانه اي كه معشوق كريم در او به عطيه گذاشته ،‌برود نه تقليد و تعصب گرايی در مورد شخصي خاص . اين كه به عنوان الگویی از شخص پیروی نمود و آموخت و راه را طي نمود يك نظر خوبي است ولي آن شخصيت را جايگزين معشوق نمودن خطاست . حال اين شخصيت هر كه باشد چه از يك پير دير گرفته تا پيامبران و امامان و اولياء ، تقليد به هر شكلي از هر كسي غلط است و تعصب و شخصيت پروري در مورد فرد خاصي ، هر کسی كه باشد غلط و كار و روش جاهلان است .
لذا صوفيان واقعي بدون هر گونه وابستگي و تعصب به فردی خاص سير و سلوك نموده اند تا به عشق حقيقي راه يافته اند . مسلماً بايد از پيري پيروي نمود همانند معلمی که در مدرسه الفبا را می آموزاند ولي دوره اي است كه به مقصود برسيم بعد از آن دیگر تنها و بدون واسطه در مقابل محبوب ازلي قرار می گیریم که بايد از حضورش لذت برد كه گنجي است بزرگ و با عظمت كه هستی اين دنياي خاكي هیچ جلوه اي درمقابلش ندارد . و در اين چنين حضوري است كه عشق و عاشق و معشوق متحد مي شوند و اغيار را رخصت حضور نيست و از این اتحاد است که آدمی توانمند و بی نیاز می گردد و سعی در پرواز بیشتر و رسیدن به معشوق دارد و بقای خویش را در فنای به او می بیند . همچون پروانه ای که با سوختنش در شعله شمع جاودانه می شود .
 


يارم چو قدح به دست گيرد
بازار بتان شكست گيرد
هر كس كه بديد چشم او گفت
كو مُحتسبي كه مست گيرد
در بحر فتاده ام چو ماهي
تا يار مرا به شَست گيرد
در پاش فتاده ام به زاري
آيا بود آن كه دست گيرد
خرم دل آن كه همچو حافظ
جامي زمي الست گيرد

 


تصوف ايراني همانطور كه گفتيم اساساً ريشه در عشق مردم به مردم دارد و بر اساس همدردي و رئوفت و مهر بنا يافته است و مسلماً تركيب چنين معجوني شيرين در طريق زندگي با هر نوع انديشه اي كه پيوند يابد لطافت و شيريني خاصي را هر چند هم كم ، در روند اجرايي آن انديشه ايجاد خواهد نمود .
بر همين اساس مي بينيم كه از تركيب اين روش مردمي ايراني با اسلام عربي عزيزاني پا به عرصه وجود نهادند و مطرح شدند كه امروزه تاريخ بر آنان افتخار دارد . چه اين كه بسياري از آنان گمنام مانده و در دل خويش مدفون شدند و چه آنكه پاره اي انگشت شمار به دليل گستردگي كارهايشان در تاريخ بشريت جاودان ماندند و امروزه با گذشت قرن ها نام اين زنده دلان همنوع دوست و يكتاپرست عاشقِ حق ، همواره با احترام در پهنه گيتي برده مي شود و مطالعه زندگی و آثارشان گسترده تر می گردد .
مكاتب مختلفي به بركت نَفَس اين عزيزان هنوز هوهو كنان صداي حق را در سينه مشتاقان عشق به حق زنده نگهداشته اند و لحظه به لحظه دنیای امروزی به این واقعیت و نیاز روحی بشریت یعنی عشق واقعی نزدیک تر می شود . .
اصالت عشقِ ‌به انسان و عشقِ به حق دو بال قوی برای پرواز بلندي است در راستاي سعادت كه مرهون شناخت ها و دستورات و نظرات اين صوفيان ايراني است كه نهضتي بود بر عليه فسادِ اوضاع اجتماعي و اخلاقي و افتخار و مباهات اجدادي و ديني قومِ غالب تازي كه فرمانرواي سياسي ايران در قرن هفتم ميلادي شده بودند از يك سو و از سوي ديگر تهذيب نفس و طهارت باطن آنچنانكه بدون واسطه بتوان به حق و حقيقت رسيد و اين آزاد منشي تصّوف ايراني بود كه در نظر صوفيان گَبر و يهود و ترسا و مسلمان و حتي بت پرست و همه ديگر يكسان بودند و مي شد كه در خانقاه در كنار يكديگر بنشينند و در نيايش و سماع و ذكر حق و يا هر نوع تظاهر صوفيانۀ ديگر شركت كنند .
لذا اصل تصوف و درویشی بود و در فرع هر كسي می توانست به عقيده و ذوق و سليقۀ فردي خويش بپردازد و هيچ گونه اجبار و تعهد و الزام عقيدتي در كار نبود . به همين دليل در دوره اسلامي برخي از فرقه هاي تصوف ، شافعي ،‌حنفي ، حنبلی و حتي ظاهري و برخي دیگر هم، هم شيوه بوده اند .
اولين بزرگان و مشايخ تصوف ايراني در خراسان و سمنان و بسطام و شاهرود و ماوراء النهر پديدار شدند كه برخي از نام آورترين اين عزيزان به شرح زير هستند :
حبيب عجمي يا حبيب ايراني كه در سال 116 هجري قمري وفات يافت . ابراهيم ادهم – فيروزان ايراني – بايزيد بسطامي – ابوالحسن نوري خراساني – معاذ بلخي – ابوالسحاق نيشابوري – حمزه نيشابوري – يحيي نيشابوري – ابوالعباس احمد مسروق طوسي – شبلي خراساني و بسياري ديگر .
تصوف ايراني مخالف هر نوع برتري نژادي و مادي و مذهبي بود و عموم مردم جهان را در « خانقاه صفا » كه گمان مي رود لغت صوفي نيز از آن مشتق است بر سر يك سفره مي نشاند و بين شاه و گدا فرقي نمي نهاد و همگي را به سوي وحدانيت و حقانيت خدای یگانه كه هدف همۀ پيامبران و الهيون جهان بشريت در طول تاريخ است رهنمود بود .
بديهي است كه با نيم نگاهي به اين تاريخچۀ ‌كوتاه استنباط مي كنيم كه تصوف ايراني مخلوق اسلام عربي نيست بلكه زاده انساندوستي و مهر ورزي و انديشه متعالي ايرانيان قبل از پيدايش اسلام است و حتي بنا به مدارك علمي و تاريخي تصوف ایرانی متعلق به هزار سال قبل از پيدايش مسيحيت مي باشد .
به هر حال تصوف ايراني در قرون دوم و سوم در خطۀ‌خراسان كه يكي از مراكز بزرگ تصوف بود زير تعاليم پير تاريخ سلطان العارفين بايزيد بسطامي مريدان را به (‌حال ) و سَكر عشق الهي رهنمود بود و جنید ‌بغدادي در مقابل عقيده داشت كه بايد در هشياري و ذكر خفي بكار برد . « صحو » ، كه البته بعدها بزرگانی هم هر دو را با هم پيشنهاد كردند .
در رابطه با تصوف ايراني كتب فراواني در خراسان نوشته شده كه عمده آن از ابوالقاسم قُشيري است ولي كتاب جامعي در زبان فارسي نوشته شده به نام كشف والمحجوب كه بعدها شرح و تفاسير گوناگوني بر آن نگاشته شد . هجويري در كشف المحجوب مهميّات در تصوف و آن چه را كه در پرده است روشن و آشكارا بيان ساخت و اطلاعاتي نيز در رابطه با طريقت هاي مختلفي از صوفيان و شيوخ نامي آسياي صغير و سوريه و ايران در اين تألیف آورده است .
بغير از صوفيان و عارفان منفردي كه شاغل كار و پيشه اي كوچك بودند ، صوفيان حرفه اي گدا پيشه نيز زياد شدند كه اينان را فقير كه معني آن به عربي مستمند است مي ناميدند كه لغت مترادف فارسي آن (‌درويش ) ‌است .
( درويش ) ‌به معني خاص و محدود ،‌سالكي را گويند كه داراي ملك خصوصي نيست و خانه به دوش است و يا در (‌خانقاه ) ‌و ( زاويه درويشان ) زندگي مي كند .
ولي كلمه هاي (‌درويش )‌ و (‌ فقير ) ‌به معني وسيع كلمه به مفهوم مترادف صوفي به كار مي رود . اينان در مكان هاي مختلفي كه به نام هاي مختلف معروف بودند مانند « خانقاه = فارسي » ، « زاويه = عربي » به معني لغوي آن « گوشه » ، ‌« هجره » ، « تكيه » ، ‌« رباط = عربي » يعني جايي كه مي شود بدان تكيه كرد ، زندگی می کردند .
به تدريج در حانقاه ها آيين رهبري روحاني مدّون گشت كه پيردر رأس قرار داشت و به مشايخ موسوم بودند كه به معني اصلي ( پير ) آورده مي شود .
پيروان يعني (‌مريدان ) ، (‌جوينده ) ‌، (‌شاگرد )‌ كه از مراد خود كه در واقع مرشد راه راست و حقيقت ، توحید و مردم دوستی بود ، تعليم مي گرفتند .
بدين شكل به تدريج خانقاههاي درويشان به سرعت زياد شد در حدي كه در قرن چهارم هجري د رخراسان بيش از دويست خانقاه وجود داشت كه از بزرگترين و معروفترين آنان خانقاه سلطان العارفين بايزيد بسطامي ،‌ابوالحسن خرقاني و خانقاه ابوسعيد ابوالخير (‌فضل- الله معنوي) ‌مي توان نام برد . البته علاقمندان به منابع زیادی که موجود است مراجعه فرمایند .
اميدورام با اين توضيح مختصر از تاريخ تصوف ايراني ديگر اين انديشه كه صوفيان مخلوق اسلام عربي هستند و فرقي با ملايان و فقهاي خشك مغز ندارند از بين برود و انصافاً ارج گذاشته شود به بشردوستی صوفياني كه فقط و فقط در راه توحيد و نه چيز ديگري زندگيشان را صرف درويشان و بينوايان كرده اند و حق است اگر بگوييم كه امروزه اروپائيان آن را کپی کرده و به شكل سيستم در برنامه هاي حكومتي شان قرار داده اند و در هنگامي كه خرقاني و بسطامي ها به فكر همدردي و حقوق بشر و تعاليم الهي بودند پاره اي از كشورهاي اروپايي امروزي شايد هنوز تمدن اجتماعي شان قالب و ساختار مدوّن خود را نيافته بود .
گفتني است كه آن روز كه مردم ايران چنين توجهي به معرفتِ نفس و علوم داشتند و با فلسفه و حكمت آشنا بودند و موضوع بحث ايشان اقوال و سخنان ارسطو افلاطون و سقراط بود اجداد همين اقوام اروپايي با بدنهاي رنگ كرده و خال كوبيده راه مي رفتند و مانند عربهاي بيابان نجد و صحراي آفريقا زندگي مي كردند و آن روزي كه در راه كسب علم و معرفت افتادند ،‌كتابهاي اجداد ما را به زبان خود ترجمه كردند تا با نام ارسطو و افلاطون و سقراط آشنا شوند .
ملتي كه چنين سابقۀ تاريخي درخشان و تمدني قديمي و افتخار آفرین دارد نبايد از اقوامي پيروي كند كه دويست سال پيش حتی يك نويسنده و شاعرهم نداشتند .
لذا نگرش به سابقه فرهنگي و انساني و بشر دوستانه سه هزار سال پيش كه تصوف ايراني پرچمدار آن بوده افتخاري است كه در بطن جامعه شناسی ايران مي توان يافت نه در اديان . لذا اين انصاف نيست كه يك ايراني به جاي افتخار به اين آيين هاي انسان دوستانه قدیمی ایرانی سعي به تخريب آن كند وصل كردن تصوف ایرانی به اين يا آن مذاهب كه هنوز هم كه هزاره ها مي گذرد به حد وسط زمان بشردوستي اجدادمان نرسيده اند ، خطای بزرگ است نه تنها خطوط ژو حرکت های مذهبی به بشریت رحم نکردند بلکه ضمن تحقیر بشریت در تلاش گسترش خویش ، بسیاری از مظلومین را زیر چکمه های تعصب قربانی و نابود کردند .
 


به شيخِ شهر فقيري ز جوع بُرد پناه
بدين اميد كه از جود خواهدش خوان داد
هزار مسئله پرسيدش از مسائل و گفت
اگر جواب ندادي نبايدت نان داد
نداشت حال جدال آن فقير و شيخ غيور
ببرد آبش و نانش نداد، تا جان داد
عجب ! كه با همه دانايي اين نمي دانست
كه حق، بنده نه روزي به شرط ايمان داد
من و ملازمت آستان پير مغان
كه جام مي به كفِ كافر و مسلمان داد
بيگ آذر بيگدلي
 


عشق تصوف يا تصوف عشق كه در گذشته درباره اش آوردم ، پيوند گر همه دلها به يكديگر است بدون در نظر گرفتن وابستگی به شاخه های مذهبی ، ‌پادزهر خشونت است ،‌كيمياي سعادت است ،‌فرمان عشق و همدردي است و فرمان آتش بس و خموشي به همۀ غرايز بد است . صوفي عاشق به خاطر حيات جاويد بشريت و همنوعش آرزوي مرگ مي كند .
تصوف عشقي انساني ترين ، باشكوه ترين و پاينده ترين عشق هاست كه از زبان ابوالحسن خرقاني روستازاده اي از شرق ايران و مرد بزرگ شمس تبريزي كه قرنها قبل از تولستوي و پيش از ويكتور هوگو و پيش از جان دودِن يعني خالق انساني ترين چكامه هاي غرب می زیسته اند ، به صورت والاترين آرزوها سخن مي گويد :


كاشكي ، بدل همه خلق ، من بمُردمي ،‌ تا خلق را ،‌ مرگ نبايستي ديد !
كاشكي ، ‌حساب همه خلق ، ‌با من بكردي ، ‌تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد !
كاشكي ،‌عقوبت همه خلق ، مرا كردي ، تا ايشان را ،‌دوزخ نبايستي ديد !
 


حقاً درست نيست كه تصوف ايراني را با تصوف های مذهبی يكي و مثل هم بنگريم . دستگاه و سيستم هاي ادياني گرفتار مباحث عقلي و آيين هاي شريعتي و شرط و شروط هاي احکامی عقلاني و غير عقلاني فقهاست كه همواره تفكر سود و زيان را همراه دارد که در مباحث قبل آوردم تفاوت بین عشق الهی و احکام مادی پرستانه دنیوی حُکام فقهی بسیار است .
 


اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حرف معما نه تو خواني و نه من
هست از پس پرده گفتگوي من و تو
گر پرده براُفتد نه تو ماني و نه من


و يا

آن دوست كه ديدنش بيارايد چشم
بي ديدنش از گريه نياسايد چشم
مارا ز براي ديدنش بايد چشم
گر دوست نبيند به چه كار آيد چشم


و يا

آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند ؟‌
فرزند و عيال و خانمان را چه كند ؟‌
ديوانه كني هر دو جهانش بخشي
ديوانۀ تو هر دو جهان را چه كند ؟
 


عزيزان كمي تأمل و تفكر كنيم بر اين اشعار ،‌آيا جز عشق و ارادت توحيدي به خداوند مهربان است ؟‌آيا صحبت ،جز عشق و عاشقي و محبت عميق قلبي است ؟‌
هيچ نوع ارتباطي بين احكام شرعي فقهی علماي شريعتي با اين احساسات لطيف عاشقانه وجود ندارد . درويشِ فقيرِ ، صوفيِ عاشق، به دنبال معشوق كه همان ربّ كريم است مي باشد و بس .
یک صوفی واقعی خداپرست به دنبال غیر خدا نیست و تجلّی حق را در همه هستی می بیند . سر تعظیم و ستایش او در مقابل بیکران معشوق و تجلّیات اوست که در همه هستی مشهود است از وجود ذرّه تا بزرگترین کهکشان ها برای او تجلّی حق موج می زند و ستایش او به خاطر همه چیز است نه فقط یک فرد و یک شخص خاص .
 


الا ای گوهر بهر مصفا
که در عالم تویی پنهان و پیدا
وجودت بهر اظهار کمالات
چو از غیبِ هوّیت شد هویدا
برای جلوۀ عشق جهانسوز
بسی آئینه ها کردی ز اشیاء
ز هر آئینه دیداری نمودی
بهر چشمی در او کردی تماشا
جهان آسوده در کَتم عدم بود
برآوردی ز عالم شور و غوغا
گهی با جان مجنون عشق بازی
گهی دلها بری با حُسن لیلا
تو هم عشقی و معشوقی و عاشق
تو هم دردی و هم اصل مداوا
توئی پیرایه معشوق دلبر
تویی سرمایه عشاق شیدا
نیاز وامق بیچاره از تُست
هم از تو عشوه ها و ناز عذرا
بچشم عارفانت می نماید
جهان جمله تن و تو جان تنها
ولیکن عاشقان با دیدۀ دوست
جهان گُم دیده در نور تجلّا
شناسندت به فردا ییت امروز
که حاجت نیست ایشان را به فردا
سخن مستانه می گوید حسینت
که دادش ساقی عشق تو صهبا
منم معذور ای عشق ار بگویم
چو چشمم گشت در نور تو بینا
که در عالم نمی بینم بجز یار
و ما فی الدار غیر الله دیّار
« حسین خوارزمی »
 


                                                                                                                                              تا بعد

بازگشت به صفحه اصلی