بازگشت به صفحه اصلی

وَ هُوَ


اين بار من يكبارگي در عاشقي پيچيده ام
اين بار من يكبارگي از عافيت ببريده ام
دل را ز خود بركنده ام با چيز ديگر زنده ام
عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيده ام
اي مردمان اي مردمان از من نيايد مردمي
ديوانه هم ننديشد آن كاندر دل انديشيده ام
ديوانه كوكب ريخته از شور من بگريخته
من با اجل آميخته در نيستي پريده ام
امروز عقل من ز من يكبارگي بيزار شد
خواهد كه ترساند مرا پنداشت من ناديده ام
من خود كجا ترسم ازو شكلي بكردم بهر او
من گيج كي باشم ولي قاصد چنين گيجيده ام
از كاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارويان بسي من كاسه ها ليسيده ام
من از براي مصلحت در حبس دنيا مانده ام
حبس از كجا من از كجا مال كه را دزديده ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشك چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاك مي ماليده ام
مانند طفلي در شكم من پرورش دارم ز خون
يكبار زايد آدمي من بارها زاييده ام
چندانك خواهي در نگر در من كه نشناسي مرا
زيرا از آن كم ديده اي من صد صفت گرديده ام
در ديدۀ من اندر آواز چشم من بنگر مرا
زيرا برون از ديده ها منزلگهي بگزيده ام
تو مست مست سرخوشي من مست بي سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبي من بي دهان خنديده ام
من طرفه مرغم كز چمن با اشتهاي خويشتن
بي دام و بي گيرنده اي اندر قفس خيزيده ام
زيرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضاي يوسفان در چاه آراميده ام
در زخم او زاري مكن دعوي بيماري مكن
صد جان شيرين داده ام تا اين بلا بخريده ام
چون كرم پيله در بلا در اطلس و خز مي روي
بشنو ز كرم پيله هم كاندر قبا پوسيده ام
پوسيده اي در گور تن رو پيش اسرافيل من
كز بهر من در صور دم كز گور تن ريزيده ام
ني ني چو باز ممتحن بر دوز چشم از خويشتن
مانند طاووسي نكو من دييها پوشيده ام
پيش طبيبش سر بنه يعني مرا ترياق ده
زيرا درين دام نزه من زهرها نوشيده ام
تو پيش حلوايي جان شيرين و شيرين جان شوي
زيرا من از حلواي جان چون نيشكر باليده ام
عين ترا حلوا كند به زانك صد حلوا دهد
من لذت حلواي جان جز از لبش نشنيده ام
خاموش كن كاندر سخن حلوا بيفتد از دهن
بي گفت مردم بو برد زانسان كه من بوييده ام
هر غوره اي نالان شده كاي شمس تبريزي بيا
كز خامي و بي لذتي در خويشتن چغريده ام
ديوان شمس
 


با يك نگاه مختصر به تحولات تاريخي و تكميلي در زمينه تصوف در مي يابيم كه تصوف ايراني به تدريج تبديل به نوعي تصوف جهان شمولي شده است و امروزه در تمامي مكاتب مذهبي و غير مذهبي به نام هاي مختلف در سراسر اين كره خاكي كاربرد عملي ارزنده اي دارد . در اينجا لازم است پيشنهاد كنم به عزيزان و علاقمندان به دانستن بيشتر از تاريخ تصوّف ، خصوصاً در اديان بزرگِ حاضر ، به كتب و مراجع موجود مراجعه نمايند . زيرا به شكل بسيار گسترده اي توسط محققين اهل دل ، مطالب جمع آوري شده و در كتابخانه ها و مراكز دانشگاهي موجود است و بسياري از منابع نيز به شكل ترجمه و تفسير وجود دارد كه كمك بزرگي به مشتاقانِ شناختِ بيشتر تصوف و عرفان خصوصاً نوع عشقِ عرفاني خواهد نمود .
اين حقير به بيان مختصري ازتاريخچه ، كه گوياي پيكره تصوف است اشاره نمودم . اميد اين كه با مراجعه به منابع موجود عزيزان ِ علاقمند اطلاعات وسيع تري بدست بياورند . همه عزيزان طالب به شناخت تصوف اين نكته را در نظر داشته باشند كه انتشارات داخل ايران هميشه اسير پاره اي از تحميلات و جبريات بوده و ممكن است كه پاره اي اوقات موضوعات بدون هرگونه ربط و دليل تاريخي به ناحق ، با حوادث كربلا و اهل بيت پيوند بخورند . لذا اين توجه حائز اهميت است كه منابع موجود خصوصاً در ربع قرن اخير هميشه متأثر از اين نوع موضوعات مي باشد وگرنه چاپ شدن آنها محال بوده . بنابراين دوستان با توجه به اين نكته منابع داخلي را مطالعه كنند تا از خط صحيح تحقيق منحرف نگردند .
آنچه كه امروزه حائز اهميت است تلاش در رشد درون و تعالي روحي هر شخص است كه فرد ، بدون وقت گذراني به درون خويش بنگرد و از طريق خودشناسي و دركِ واقعيتِ آنچه كه هست چه خود ؛ چه خارج از خود ، در جهت بالا بردن توانايي روحي بكوشد كه اين امر موجبات تسلط بر نفس را فراهم مي كند و شخص از بسياري از بيماري هاي فردي در امان خواهد بود .
تاريخ هر چند كه اطلاعات جالبي از سير و تحولات در رشته اي خاص در اختيار ما مي گذارد ولي به هر حال متعلق به گذشته است امروز را بايد دريافت و از غفلت هاي گذشته دوري جُست .
آنچه كه در حقيقت به عنوان طريقت مورد نظر همه فرقه ها و روش هاي آموزش آنان است ،‌تحول درون و رشد روحي و توان بخشي به مريد براي حركتي از غفلت به آگاهي و از ندانستن به دانستن و از عجز در مقابل نيازهاي مادي به مقاومت در برابر آنها و توانگري و رشد و گسترش درون است .
آنچه كه همه ما امروزه نيازمنديم ، آرامش كامل روحي است كه قدمهاي مختلفي بايد برداشته شود تا به آن مرحله رسيد . بزرگان و پيران طريقت كه خود اين راه را طي كرده اند راه را براي مريدان خويش هموار و مهيا نموده و طي برنامه هاي مدّوني شاگردان را در مسير طريقت كه نردبان تعالي است ياري مي نمايند تا مريد از شريعت احكامي تقليدي اجباري سُنتي تا حقيقت كه منزلگاه آرامش روان و روح و حصول عشق حقيقي است با جرأت سفر كُنَد كه غايت خواست يك عاشق و شيفته حق است . مسلماً از يك زندگي مصرفي سريع و تند روزانه اي كه امروز درگيرش هستيم بدون رهنما و پير به خودي خود نخواهيم توانست راه درست و اصلي را يافته و به تنهايي طي كنيم . بنابراين هر چند كه راه دشوار است و از يك درون ناآرامِ عصبي و از يك شخصيت محتاجِ بي ثبات مضطرب و مصرفي اجتماعي امروز تبديل به روحي آرام و بي نياز شدن تحول بزرگ و راه درازي است ليكن به همان نسبت هم پيران چيره دست و استاداني هم هستند كه براي سالكان راه طريقت هادي و راهنمايي بانفوذ مي باشند و عبور از اين مسير را ساده تر و راحت تر مي نمايند و از پيش آمدن هر گونه اشتباه و يا خطري جلوگيري مي كنند .
به قول عارف بزرگ رومي مولانا كه مي فرمايد :
 

هيچكس بي اوستا چيزي نشد
هيچ آهن خنجر تيزي نشد
هر كه گيرد پيشه اي بي اوستا
ريشخندي شد به شهر و روستا
هر كه در ره بي قلاووزي رود
هر دو روزه راه صد ساله شود
هر كه تازد سوي كعبه بي دليل
همچو اين سرگشتگان گردد ذليل


تحول عظيم روحي يك حركت دروني است و سخن از خود شكستن و تغييرات رواني يافتن است . سخن از نابود كردن « من » امروزي است كه سرچشمه بسياري از ناآرامي ها و ذلالت هاي انساني مي باشد .
بديهي است كه چنين تغيير بزرگي بدون پير رهنما ميسر نخواهد بود . مبارزه اي است بسيار سخت بين عقلِ سوداگر و عشق فناگر ، جدلي است بين « بودن » قدرتمند و خودخواهي كه همه چيز را براي خويش مي خواهد و « نبودن » كه چشم پوشي از همه خواستن ها و نيازهاست و مبارزه اي است روحي و رواني و عقيدتي كه نياز به اراده اي قوي براي تهذيب نفس دارد ، ‌نفسي كه سالها بر درون و برون ما حكومت كرده و حالا بايد به نيستي كشيده شود . آنهم در حالي كه ما خارج از درون خويش درگير و اسير زندگي روزانه مصرفي با اين همه گونه فشارهاي تبليغاتي و اقتصادي و اجتماعي كه خود خلقش كرده ايم هستيم كه لحظه اي فرصتِ تفكّر به ما نمي دهد ولحظه به لحظه پشتيبان « منيّت » دروني ما است ، در چنين شرايطي بايد مخالف مسير حركت سيل آساي اجتماعِ نيازمند ، حركت نمود كه فرد مسلماً بايد توسط راهنما و پيري هدايت شود و اين زمان مشخص و روشني براي پايان كار ندارد و بستگي كامل به توانايي و استعداد درون فرد و يا مُريد براي رسيدن به حقيقت دارد . جهش و سفر بزرگي است به ديگر سوي ، راهي پر نشيب و فراز و گريز از عدم و خلاء ‌و يا بهتر بگويم از يك هويّت فكري تلقين شده متعفن كهنه غلط به سوي نقطه اي تازه و روح پرور و واقعي و پر از توانايي و قدرتمندي روحي كه عامل اصلي آن بي نيازي است ، سفري است از نيازمندي و حسرت ها و تفكرات بي مورد زائد به سوي بي نيازي و روشن بيني ، سفري است از شادي هاي تصنعي و ساختگي اجتماعي به ميعادگاه آزادگي و زلاليّت وجودي فرد به دور از هر گونه نقش هاي تحميلي و تخيّلي غلط .
سفري از داشتن هاي مادي بي مورد و مسموم و نداشتن هاي روحي و قلبي مورد نياز به سوي نداشتن هاي مادي و داراي هايي قلبي و روحي .
حركتي رو به كمال و قابليت هاي يك انسان آزاد و كامل كه به طبع آن فرد حضور شورانگيز و لذت بخشي در « حال » خواهد يافت و به تدريج به فراغتي به دور از دغدغه هاي تلقيني اجتماعي خواهد رسيد و اين تغييرات دروني مسلماً موجبات شادي قلبي و دروني و خوشرويي و عدم ضعف در خارج از خويش را فراهم خواهد ساخت .
 


روي بنما به ما ، مكن مستور
اي به هفت آسمان چو مشهور
ما يكي جمع عاشقان ز هوس
آمديم از سفر ز راهي دور
اي كه در عين جان خود داري
صد هزار بهشت و حور و قصور
سر فرو كن زِ بام و خوش بنگر
جانب جمع عاشق رنجور
ساقيِ صوفيان شرابي دِه
كان نه از خُم بُود نه از انگور
زان شرابي كه بوي جوشش او
مردگان را برون كشد از گور


امروزه در عصر ما به انديشه پاره اي از اهل علم زمان مدرن زيستن است و تحولات دروني را به ديده علمي خويش حاصل انواع تراپي هاي مختلف مي دانند ، در مباحثات زيادي ديده شده كه عزيزان اهل علم همه تغييرات دروني صوفيان را نيز حاصل تراپي هاي مختلفي مي دانند كه توسط بزرگاني طي دستورات و برنامه هاي داده شده انجام مي پذيرد . البته اين يك تحليل علميِ كاربردي متداول و رايج است و كلينيك هاي زيادي در گوشه و كنار هر شهري ديده مي شود كه روانشناسان با دادن انواع تراپي و يا انجام روانكاوي متنوع كم و بيش موجب بهبود وضع روحي و نابسامان بيمار مي گردند كه اين امر مُدرنيته در همه اعصار چنين تلقي مي شده و همان زمان را نيز مدرن مي شمردند و چون پديده تصوف در چهارچوب علمي برايشان تجزيه و تحليل شده نيست و اساساً شايد هنوز علم امروز توانايي درك آنرا ندارد كه يك طريقت عملي كاربردي مؤثر اخلاقي در اين حد را توضيح دهد لذا به انكار روش ها و تعاليم صوفيان تن مي دهند و آن را مخالف علم و روانشناسي مدرن مي دانند . در حالي كه شيوه صوفيان ، ‌خود مبنايي است براي روانشناسي مدرن ولي با روشي ساده و متواضعانه و بدون هرگونه جار و جنجال و رنگ زرق و برق و درآمد براي تجارت .
البته براي صوفيان اهميتي ندارد كه علم آن را بپذيرد يا نپذيرد . آنچه براي اين عزيزان مهم است درويش پروري و راهگشا بودن براي انسان كه بايد موجودي شاكر در آستان حق تعالي باشد تا از اين همه فشار و تحميل هاي اجتماعِ امپراطوري مصرفي كه بيشترين انرژي بشري را به خود اختصاص داده ، برهاند .
آنچه كه امروزه در درون يك انسان مي شكفد و او را از اين همه بيماري هاي رنگارنگ مي رهاند ،‌ چيزي جز عشق به خداوند مهربان و قادر نيست . گرايش به حق و فقط به او دل سپردن و فقط او را خواستن است كه از يك موجود بدبخت محتاج و نيازمند ، فردي قوي ، بي نياز و متعالي مي سازد كه گوشه اي از عشق به حق را ، روانشناسي نيز مي توان ناميد .
شايد امروز بشود يك بيمار رواني را كه دچار عصبيت و خشونت است از طريق روان درماني علمي آرام كرد ولي هيچ علمي قادر نخواهد بود و توانايي آن را ندارد كه يك فرد مصرفي و تحت تأثير برنامه هاي اجتماعي سازمان يافته استثماري امروزه را از اين تحميلات و فشارها برهاند و اين بيماري از خود بي خبري و خود نشناسي از تمامي جبنه ها را درمان نمايند . زيرا همين علوم ، خود پديده همين روح هاي ناآرام است . لذا طريقت سفري است روحاني و دروني كه قدم اول آن آگاهي از خود است و شناخت حق پذيرش اين كه هستي انساني اش به دليل تعاليم غلط تقليدي در همه ابعاد نيست شده و در تلاش خود سازي و خودشناسي است و اين اولين قدم و گامي است كه سالك راه طريقت در تصوف بر مي دارد . خوب است به نصيحت عطار نيشابوري گوش فرا دهيم كه فرمود :


يك حرف صوفيانه بگويم ، اجازت است ؟
اي نور ديده ؛ صلح به از جنگ و داوريست


چنانچه به اين پيام بنگريد ، تفاوت روانشناسي امروزي و صوفيگري روشن مي شود . علم روانشناسي فرصت كافي داشته تا صلح انگيزي كند . به جاي جنگ ، وضعِ امروزي بشريت ، خود گوياي بي تأثيري علم روانشناسي است ، كه اگر اين فرصت به صوفيگري داده مي شد ، امروزه بشريت وضع بهتري مي داشت .
سفر به ديگر سو فقط به فقط آمادگي لازم و مقتدرانه اي را مي طلبد كه بايد مريد همچون خميري خويش را در اختيار پير و مراد بگذارد تا طي اجراي تعليمات و رياضت ها كه ابعاد مختلفي دارد ، اين پل سازندگي را بتواند طي كند و به آن سوي وجود كه واقعيت محض است و عشق به خدا و صلح است برسد .


هست كسي صافي و زيبا نظر
تا بكند جانب بالا نظر ؟‌
هست كسي پاك ازين آب و گِل
تا بكند جانب دريا نظر ؟
پا بنهد بر كمر كوه قاف
تا بزند بر پر عنقا ‌نظر ؟
تا كه نظر مست شود ز آفتاب
تا بشود بي سر و بي پا نظر ؟‌
هست كسي را مدد از نور عشق
تا فتدش جمله بدانجا نظر ؟
آب هم از آب مصفّا شود
هم ز نظر يابد بيتا نظر
جمله نظر شو كه به درگاه حق
راه نيابد مگر الا نظر
ديوان شمس


همانگونه كه قبلاً هم آوردم فرقه هاي صوفيان هر يك برنامه هاي خاصي در طريقت خويش دارند كه اين فرقه ها كه ريشه تفاوت هاي اصلي آنان عميقاً در نوع نگرش بنيانگزار آن به هستي است بنا به موقعيت هاي جغرافيايي و اعتقادات بنيانگزار هر فرقه اي ، براي تعاليم صحيح به زعم خويش روش هايي را پيش نويش نموده اند و در سير و سلوك سالكان به كار گرفته مي شود ولي آنچه كه همه اين تعاليم در آن وجه مشترك دارند مقابله بسيار شديد و مستقيم با اين « نفس » و يا همين « من » كه در گذشته آمد مي باشد . لذا در تمامي فرقه ها ، برنامه ها طوري تدوين شده كه سالك و رهرو طريقت از اسارت اين « منيّت » ويرانگر رهانيده شود .
 


اين ما و مني جمله ز عقل است و عقال است
در خلوت مستان نه مني هست و نه مائي


اين يكي از بزرگترين بيماري هاست كه عامل اصلي پديد آورنده آن هم همين جامعه ايست كه در آن زندگي مي كنيم ايجاد هويت فكري كاذب در درون هر فردي موجب بروز شخصيت غير واقعي افراد مي گردد و هيچ يك از مكاتب روانشناسي موجود را مقام مقابله با آن نيست . چه اگر بود تا كنون اين مشكل برطرف شده بود و اين در حالي است كه هر چقدر كه روانشناسي مدرن تر مي شود نابساماني هاي رواني و اضطراب هاي روحي و از كنترل خارج شدن آدم ها از يك محور اخلاقي ثابت بيشتر مي گردد .
 


هست مستي كه مرا جانب ميخانه برد ؟‌
جانب ساقي گُل چهره دُردانه برد ؟‌
هست مستي كه كِشد گوش مرا يارانه ؟‌
از چنين صفّ نعالم سوي پيشانه برد ؟‌
نعل آنست كه بوسه گه او خاك بود
لعل آنست كه سوي مي و پيمانه برد ؟‌
جان سپاريم ، بدان باده جان دست نهيم
بيشتر زانكه خردمان سوي افسانه برد
شاخِ شاخست دل از رنگ سر زلف خوشش
تا چرا بند چنان موي ، سر شانه برد
ديوان شمس


خلوت مستان را در پيش علماي روانشناسي مفهوم نيست لذا رهرو بايد كه خلوت مستان طلبد و اين طلب و خواست بايد كه جدّي و از صميم قلب صورت پذيرد وگرنه در كوتاه مدتي از همان راه رفته افسرده و سرخورده خواهد برگشت .
 


به هوس راست نيايد به تمنّا نشود
كاين درين راه بسي خون و جگر بايد خورد


همانگونه كه در قبل هم عرض كردم طالب راه طريقت بايد همه جوانب را در نظر بگيرد . بزرگاني كه اين راه را پيموده اند تجاربشان را در گوشه و كنار گاه به نثر و بيشتر به نظم براي آيندگان به نصيحت گذاشته اند تا چراغي در اين تيره راه زندگي مادي باشد . حق است كه بدون هر گونه منيّتي در اخلاص بيانديشيم و تصميم را واقع بينانه بگيريم .
درويش بودن و درويشي گري در اين روزگار جايگاه اجتماعي ندارد فقط به فقط براي خود فرد درويش رهايي آفرين است چه اين كه از بسياري از داشتن ها مي گذرد و به سوي نداشتن هاي مادي مي رود .
اسير هيجانات و رقابت هاي مادي و دنيوي نيست و هر چه دارد در دون خود دارد . از بيرون خويش بي نياز است و بدين طريق ارتباط او با غير خودش چندان نيست كه موجب كشش و تنش شود و موفق ترين آنها دراويشي هستند كه وجود ماديشان حس نمي شود و يك صوفي و عارف وارسته هستي اش دروني است . معشوق را در درون دارد و مشغول معاشقه است . نيازي به بيرون ندارد . درويشي تبادلي است بين داشتن مادي و عشق به حق و هر دو را با هم نمي شود داشت ، يكي را بايد گزيد . در تاريخ تصوف ، نمونه هاي زيادي موجود است كه حتي حاكم شهري ، از تمامي قدرت خويش گذشته تا به جُرگه درويشان بگرَوَد . اگر عزيزي به درويشي و عشق به حق تن بدهد ، حركتي است خلاف خواست و برنامه هاي اجتماعي امروز كه بايد آن را اسارت مدرن ناميد چون همه ما اسيريم در طول عمرمان كه در خدمت باشيم و همچون چرخ دنده اي شب و روز را بگذرانيم تا « داشته » باشيم ولا غير .
بسياري از ما انسان ها از درون خود بي خبريم . به خاطر اين كه تمامي تلاش و انرژي مان صرف چه داريم و چه نداريم و چگونه به دست بياوريم هاي مادي مي شود . رهرو عشق حقيقي خط بطلاني بر همه اين عوامل اسارت گر اجتماعي امروزي مي كشد و از يك موجود وابسته اسير اجتماع تبديل به وارسته اي قلندر و رهيده و ‌آزاده از هر نوع اسارت و نياز مادي اجتماعي مي گردد .
 


اي سنائي دَم درين عالم قلندر وار زن
خاك در چشم هوسناكان دعوي دار زن
تا كي از تر دامني ها حلقه در مسجد زني
خوي مردان گير و يك چندي دَرِ خمّار زن
حد مي خوردن به عمري تا كنون بر تن زدي
حد نان خوردن كنون بر جان زيرك سار زن
از براي آبروي عاشقان بر دارِ عشق
عقل رعنا را برآر و آتش اندر دار زن
اين جهان در دست روح است آن جهان در دست عقل
پاي همّت بر قفاي هر دو ده سالار زن
هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نيند
خيمه عشرت برون زين هفت و پنج و چار زن
در ميان عاشقان بي آگهي چشم و دهان
اشك عاشق وار پاش و نعره عاشق وار زن
گر همي خواهي كه گردي پيشواي عاشقان
شو نواي بيخودي چون ساز موسيقار زن
سنگ در قنديل طالب علمِ عالم جوي كوب
چنگ در زنجير گوهر دار عنبر بار زن
زآنكه عشق و عاشق و معشوق بيرون زين صفات
يك تن اند اي بي خِرد ، نزروي نقش از روي ذات


گفتني است كه در اين گير و دار ماده گرايي و در درون گرائي مسلماً اديان نقش بزرگي داشته و دارند و بايد از آنها به عنوان يكي از راهكارهاي مؤثر و مفيد و حتي تا حدودي موفق نام برد . در ماجراي حفظ دنياي مادي و تجارت با آخرت كه به قولي هم در اين دنيا داشتني ها را به هر قيمتي بدست آورند و هم در آن دنيا جايگاه خوب و مرفهي براي خويش فراهم سازند ، گروهي پديد آمدند كه به عنوان مردمان عابد مطرح هستند . امروزه هم در سراسر گيتي به وفور ديده مي شوند . عبادت خداوند را منظماً و مثل هم و دقيق انجام مي دهند و هر نوع تجارتي كه مال آور باشد هم مي كنند و خون همنوع هم اگر لازم باشد در شيشه مي ريزند .
يعني گروهي كه به نام عابد مي شناسيم هم اين دنيا را مي خواهند و هم آخرت را . جز اين هم تعريف بهتر ديگري براي عابدان نيست .
گروه ديگري هم هستند كه به زاهد معروف هستند يعني گروهي كه كلاً دست از اين دنياي مادي كشيده اند و تمامي تلاش و همّ و غمشان آخرت است . يعني از اين دنيا با تمام لذايذ و امكانات و شرايط موجودش دست كشيده اند و توجهي ندارند و با تمام وجود خواهان آخرت يعني بهشت و امكانات آن دنيا هستند . اين گروه همه جا ديده مي شوند و به عنوان زاهد معروف هستند . رياضت هاي سخت مي كشند و فشارهاي زيادي بر جسم خود مي آورند تا آن دنيا را بخرند .
در ميان همه ما انسان ها با همه گروههاي مختف گروهي ديگر هستند كه از ميان صوفيان درخشيدند . يعني گذشته از صوفي بودنشان راهي ديگر در كنار تعليمات صوفيانه گزيده اند كه به عنوان عارف معروف اند كه ديدن اينان بسيار مشكل است و تشخيص اين وارستگان در ميان انسان ها بسيار سخت چون نه داغ مُهر بر پيشاني دارند و نه در تلاش به دست آوردن چيزي هستند . يك زندگي ساده و بي « قال » ولي با « حال » دارند . اينان نه اين عالم و نه آن عالم را مي خواهند و از هر دو عالم دست كشيده اند نه نگران جهنم نگران هستند و نه به دنبال بهشت مي روند و مي گويند كه :
 


گُل عذاري به گلستان جهان ما را بس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
يار با ماست ، چه حاجت كه زيادت طلبيم
دولتِ صحبتِ آن مونس جان ما را بس
از در خويش ، خدايا به بهشتم مفرست
كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس
نيست بجز از وصل تو در دل هوسي
اين تجارت ز متاع دو جهان ما را بس
حافظ


عارفان را بايد به حق عاشقان ناميد . عارف فقط خواستار رسيدن به خداي تعالي و فقط جوياي اوست . پروردگار را معشوق خويش گزيده و به هيچ چيزي نمي انديشند جز حق تعالي كه محبوبي است ابدي و معشوق ازلي هيچ چيز بجز از اين معشوق حائز ارزش و بها نيست . در هر زاويه اي كه مي نگرد ، در هر حركتي كه مي بيند و در هر نوايي كه مي شنود ، ‌عشق است و عشق است و عشق به معشوق ازلي و الهي و ابدي كه همان ربّ كريم است
 


عارفان را شمع و شاهد نسيت از بيرون خويش
خون انگوري نخورده باده شان هم خون خويش
هر كسي اندر جهان مجنون ليلي شدند
عارفان ليلي خويش و دم به دم مجنون خويش
ساعتي ميزان آني ساعتي موزون اين
بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش
گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كني
در درون حالي ببيني موسي و هارون خويش
لنگري از گنج مادون بسته اي بر پاي جان
تا فروتر مي روي هر روز با قارون خويش
ديوان شمس


عارفان دنيا و آخرت نمي شناسند . اينان فقط به فقط خدا را مي شناسند و بس و او را دوست و يار حقيقي خود مي دانند و از بازي تجاري و سوداگري زاهدان و عابدان هيچ نمي شناسند .
 

عاشقان را گر در آتش مي پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر بر چشمه كوثر كنم
حافظ


رسيدن به عشق ازلي يعني ديدار ربّ كريم به هر قيمتي و هر راهي هدف عارفان است . بزرگان بسياري در تاريخ بشريت داريم كه جا دارد عزيزان علاقمند به زندگي اين عشاق واقعي نگاهي بياندازند . منابع زيادي از چندي از عارفان وجود دارد . هر چند كه حكام احكامي و شريعتي اين عزيزان را تحت فشارهاي زيادي قرار دادند و همواره سعي در تخريب دكترين و راه و طريقت اين عزيزان نمودند ولي هرگز موفق نشدند .
آنچه كه عارفان در ره طريقت مطرح ساخته اند ، ‌عشق به خداي يگانه است و اين احكاميون تاجرِ قدرت طلب هرگز دسترسي به اين مسير نداشته اند چه رسد به توانايي تخريب آن .
 


چون به عشق آمدم از حوزه عرفان ديدم
آنچه خوانديم و شنيديم همه باطل بود

خ


عملاً پيدايش عشق به حق در وجود رهرو طريقت به خودي خود خط بطلاني بر همه مكاتب و گروههاي قدرتمند كشيده و مسير سعادت بشري را پيش پا گذاشته است و با پيدايش عشق در طريقت مسير آن بسيار روح انگيز و بسيار شادي بخش شده . بدين ترتيب ، در جهت سير مراحل طريقت روندي ايجاد شده كه از بركت عشق و عشق پر بركت به خالق عشق ، گرايش و تحول عظيمي در روح و روان بشريت دميده شد كه هنوز هم ادامه دارد و عشق عرفاني محوري گرديد كه جذابيت خاص آن بيانگر دليل روشني بر حركت در هستي است كه در يادداشت بعدي پيرامون آن خواهم نوشت .
 


كسيت آن شاهد پري رخسار
كه نمايد ز هر طرف ديدار
همه جوياي او و او همراه
همه سرمست او و او هوشيار
گاه پنهان به خلوت واعظ
گاه پيدا به خانه خمّار
گفته زاهد به نام او تسبيح
بسته ترسا به يادِ او زنّار
آگه از ذات او نبينم كس
ور بود نيست جز يكي ز هزار
دي شدم در كليسيا از درد
چون دلم خون گرفت از غم يار
گفتم اي پير دير رازي گو
تا شوم آگه از حقيقت كار
گفت خاموش شو كه خود سازد
منكشف بر تو سرّي از اسرار
ناله برداشت ناگهان ناقوس
وين سخن كرد در نهان اظهار
كه در اين خانه نيست كس جز او
هو هو لا اله اِلّا هو
قلي خان هدايت
 

                                                                                                                                    تا بعد

بازگشت به صفحه اصلی