بازگشت به صفحه اصلی

وَ هُوَ


ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست
با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست
برخیز جز این چاره نداری که زنی تو
جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست
ما خانه به دوشیم، ما باده فروشیم
جز باده ننوشیم ، ما حلقه به دوشیم
در کلبۀ ما سفرۀ ارباب و فقیرانه جدا نیست
در حلقۀ ما جنگ و نزاعی بسر شاه و گدا نیست
ما مطرب عشقیم ، در کعبۀ ما جنگ رسیدن به خدا نیست
ای زاهدِ دیوانه ، واکن درِ میخانه
می زن دوسه پیمانه که ما خورده می و رفته زهوشیم
باده بده ، باده بده ، باده بده ، باده بنوشیم
هماي " گروه مستان "


ای دل ساده بِکش درد که حقت اینست
از زمانه بشو دل سرد که حقت اینست
هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی ، حالا
همچو پاییز بشو زرد که حقت اینست
دیدی که آخر دم مردانه بجز لاف نبود
به کش از مردم نامرد که حقت اینست
آنچه بر عاشق دل خسته روا دانستی
فلک آخرت سرت آورد که حقت اینست

هماي " گروه مستان "

 


همان طور یکه در مقولۀ قبلی آمد عارفان را حقاً باید عاشقان نامید و دو کلمۀ عارف و عاشق متعاقب یکدیگرند . چون پس از شناخت خویش و شناخت حق ، شوق عشق به حق و ذوق فنا در وجود عارف در ره معشوق پیدا می شود و عارف عاشق تمامی ذکر و فکرش رسیدن به معشوق است و در عرفان راه مستقیم ارتباط با معشوق فقط به فقط ستایش است لذا وارد مرحله ای می شویم به نام عشق و پرستش که تمامی هستی یک عارف تحت تأثیر این مرحله است . اوج پرستش که فناست ، اتحادی بسیار غنی و زیباست مابین عاشق و معشوق چنان ارتباط مستحکمی است که عاشق برای رسیدن به معشوق حقیقی اش از هیچ خطری هراس ندارد . همچون پروانه ای به دور شمع تا که بسوزد و فنا شود و این فنا شدن یعنی ملحق شدن به معشوق که نهایت کمال برای یک عاشق است و رسیدن به این مرحله فقط به فقط از راه دل ممکن است و بس .



هر چه در وهم و در خیال آری
بی نیازست و پاک ازو ، باری
گرچه حق بی نهایت است ، آن نیست
که تو در تعدّد انگاری
ورچه واحد بود چنان نبود
که تو معروض وحدتش داری
عین ولا عین و غیر ولا غیر است
تو خود این را محال پنداری
نشناسی که من چه می گویم
تا نگیری زعقل بیزاری
چون به گوش دلم رسید ندا
که چه در بند نظم و گفتاری
دهن از گفت و گوی بربستم
و ز ره و رسم خلق وارستم

خواجه ابوالوفا
 

رسیدن به این مرحلۀ عشق کار هر شخصی نیست . بسیار نادرند کسانی که به مرحلۀ فنای در ره معشوق دست یافتند خصوصاً در زندگی مادی و پیچیدۀ اقتصادی امروز که فرد هدفی جز خاک بازی و صرف وقت برای مادیّات و سقوط فکری و روحی ندارد و اساساً این هدف از بدو تولد آموخته شده است .


عزیزانی که حماسه های عاشقانۀ فنا در معشوق را آفریدند تعلق به زمانهایی دارند که شکل زندگی بسیار با نوع زندگی امروزی ما تفاوت داشته و اساساً آیت الهی وجود نداشت که همچون ضحّاک، اندیشه خوری کند و روح پاک نوجوانان را به قهقرا سوق دهد و اندیشه های پاک و مطهر آنان را به بازی های خرافی و بهشت فروشی و جهنم ترسی های دیوانه گونۀ خود مشغول نمایند و با قدرت و نظام های خشن روح جوانان و نسل ها را به بی عشقی و هراس بکشانند .


البته نه این که نیستند بلکه زیادند ولی مردم امروزی توان درک احساس آن عزیزان را ندارند . آنچه که امروز خریدار دارد ، شاهد بازاری است ، متاع مادی ملموس و بس . فقها به شکل بیمار گونه ای بشریّت را به فساد اخلاقی و دوری از خویش و خداشناسی می کشانند و روش تقلید و انجام اعمال کورکورانه را اعمال می کنند و نتیجه اش را هم امروزه می بینیم .
بد نیست توجهی کنیم که چطور می شود که تحولات این چنین عظیمی در درون یک انسان ایجاد می شود ؟ چرا عشق ویرانگر است و درون پاش و فناگر ؟


از نگاه فیزیکی و مطالعه ترمودینامیکی در رابطه با عاشق دو گرافیگ وجود دارد که بد نیست کمی مورد مطالعه قرار دهیم .البته این یکی از جنبه های ساده مطالعه است چون قصد از اول ساده نویسی بوده لذا این مطلب به نظر ساده تر قابل بیان است وگرنه روندهای فراوانی برای این مطالعه وجود دارد که پیچیده ترند .
ترمودینامیک انسانی در رابطه با درجه حرارت بدن یک انسان صحبت می کند . یعنی مراحل تدریجی تغییرات حرارت بدن یک انسان را در حالات مختلف زندگی به نمایش می گذارد و رابطۀ آن را با عوامل و احساسات آدمی مورد مطالعه قرار می دهد .
در گرافیک عشق مجازی به شکل زیر می بینیم .




یعنی نمودی دارد که با نوسانات زیاد مواجه است چون معشوقه های زمینی همیشه متغیرند چه از لحاظ عددی و چه کیفیت آنها . ابتدا صعودی و پس از مدتی که از عمر گذشت و آدمی با معشوقه خویش همزیستی کرد . در حالی که هنوز زنده هست حرارت ناشی از عشق به معشوق سیر سقوطی کرده و حرارت حالت عادی خویش را می یابد . یعنی عشق مجازی قابل تخریب است به زبانی دیگر مقصود بر آورده شده و انگیزه های اشتیاق وجود ندارد و پس از چندی معشوقۀ دیگری و این ممکن است بارها تکرار شود و تا مرگ مادی فرد را با خود می برد .به زبانی دیگر معشوقۀ زمینی محدود است به صفات محدود و ناقص و این موجب ارتباط موقّت و کوتاه می گردد و بنا به همین عوامل اشتیاق عاشق قطع و وصل می شود و حرارت داخل بدن هم همین تابعّيت را دارد . به ندرت پیش می آید که یک گرافیک یکنواخت تا آخرِ عمر فردی ثابت بماند .


ولی در گرافیک عشق حقیقی نمودار به شکل دیگری است . به هیچ وجه سیر سقوطی در کار نیست و تا پایان زندگی مادی فرد در یک سیر حرارتی صعودی سیر می کند و همواره رو به اوج است تا آنقدر که به فنای خویش برسد . یعنی ذوب شود لذا هدفش در فنایش نهفته است . هر چقدر که می گذرد اشتیاق بیشتر و شوق دیدار زیادتر می گردد و مسلماً سوز و گذاز دوری درون را می سوزاند و حرارت درون اوج می یابد .




این در حالی است که بدن به طور طبیعی حرارت ساختاری خودش را از دست می دهد ولی سوزانندگی اشتیاق درون عاشقِ عارف به معشوق حقیقی علیرغم سیر طبیعی حرارت بدن یک سیر صعودی روزافزون دارد . سوختن و اشتیاق و گداختن به رسیدن خود بالقوه موجب تشدید خواست بیشتر عاشق می شود و این به حدی می رسد که عاشق کاری جز ستایش معشوق نمی شناسد و آرزوی فنای مادی دارد تا به سعادت رسیدن به معشوق حقیقی که رب کریم است برسد و جاودانگی بگیرد و چون خداوند بیکران است طبیعی است که رو به بیکرانی حرکت کند و این حرارت را کرانی نیست و سیر گرافیکی نمودار رو به بالا و صعودی است و هر روزه بیشتر و بیشتر می شود تا که با فنای مادی اش به لقاء روحی معشوق برسد .


عاشق در جریان هر سیر و سلوک و ستایشی حریص تر و مشتاق تر می گردد آنقدر که زندگی طبیعی مادی برایش غیر قابل تحمل می شود نه غذایی ، نه خوابی و نه ارتباطی با غیر معشوق به تدریج به زبان ما مردم عادی مجنونی سراپا دیوانه می شود . زیرا از هویّت فکری ای که ما عامیّان برای یک شخصیت امروزه قائلیم ، کاملاً خارج می شود و با فارغ بال به سوی معبود روان است و معیارهای اجتماعی و اندازه ها و برنامه های ساخته شده را نمی پذیرد و تحمل نمی کند و فقط به فقط رو به سوی هو دارد .


لذا یکی از ساده ترین تفاوت های بین عشق حقیقی و عشق مجازی را در یک مرحلۀ کوچک مثل حرارت بدن دیدم که در عشق حقیقی سیر حرارتی صعودی است و رو به بی نهایت چون معشوق بی کران و بی حد است و برای رسیدن باید که فنا شد و از خطری استقبال می کند تا شاید به معشوق برسد .


ولی در عشق مجازی معشوقۀ زمینی و بازاری است و محدود است و فنا شدن مادّی یعنی نرسیدن به او که البته مقصود عاشق نیست و بعد از طی مدتی شور و شوق عاشق با رسیدن به معشوقه و بودن با آن به تدریج رو به سقوط می رود . تازه در نهایت حالات خوب عشق مجازی این طور است چه این که در بسیاری از گرافیک های انسانهای متفاوت مدت اوج حرارتی بسیار متفاوت و کم تر است و در چنین عشقی اصولاً پرستش وجود ندارد زیرا در تمامی آئین های بشری پرستش خاص خدا و بت ها است . پرستش معشوقۀ زمینی مفهوم نداشته و ندارد و خارج از اندیشۀ بشر است . حال اگر کسی معشوقۀ زمینی اش را ، خدا و خالق خود می داند باید ریشه اش را در چیزی دیگر یافت نه عرفان .


آن چه که تأسف انگیز است در زندگی امروز و دو قرن اخیر این که هرگز هیچ نوع آموزشی در شناخت عشق و مفاهیم واقعی آن به فرزندان داده نشده و ناشناخته ماندن این عشق چه حقیقی و چه مجازی اش در زندگی موجب گرایشات مادی گرایانه بشری شده است . چندی پیش که رهبر کاتولیک های جهان ، پاپ در رابطه با عشق حقیقی جزوه کوچکی منتشر کرده بود در مطبوعات و تلویزیون هاي اروپايي نقد می کردند که چگونه ممکن است که عشق بدون عمل جنسی ممکن باشد یعنی سقوط درونی بشری در حدی است که عشق و همخوابگی را ذاتی هم می دانند . هر چند که این دلیل نمی شود که همه این گونه بیاندیشند ولی خوب نمونه ای از درک غلط و عدم شناخت از مفهوم عشق در این مقطع از زمان است که همه تحت تأثیر آئین های زاهدانۀ خشک احکامین رشد نموده ایم .
 


عاشق نشدی زاهد دیوانه چه می دانی
بر شعله نرقصیدی پروانه چه می دانی
من مست می عشقم ، و از توبه که به شکستم
راهم مزن ای عابد ، می خواره چه می دانی
لبریز می غمها ، شد ساغرِ جان من
خندیدی بگذشتی ، پیمانه چه می دانی
یک سلسله دیوانه ، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو ، افسانه چه می دانی
تا چند فریبی خلق با نام مسلمانی
عاشق شو و مستی کن ، ترک همه هستی کن
سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی ؟
ای بت نپرستیده ، بت خانه چه می دانی
تو سنگ سیه بوسی ، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد ، بیگانه چه می دانی
تا چند فریبی خلق ، با نام مسلمانی
سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی
روزی که فرو ریزیم بنیاد تعصب را
دیگر نه تو مانی ، نه ظلم و پریشانی

میرافشار
 

عابدان و زاهدان وحشت بسیاری از کلمه عشق دارند و آن را فقط تا مرز محبت می شناسند نه بیشتر که البته چند دلیل دارد . مهم ترین آن خودخواهی و سوداگری و غرور و نداشتن لیاقت لازم و سینه فراخ و کرامت است . عاشق اگر کرامت نداشته باشد نمی تواند عاشق باشد و از خویش بگذرد . خصوصیت عاشق است که هستی اش را برای معشوق بخواهد فنا کند ، این کرامت است .


عابدان و زاهدان هميشه در تلاش گرفتن هستند هم در این دنیا و هم در آن دنیا . عاشق دنیایی دیگر دارد ، هر دو دنیا را برای معشوق می خواهد . منظور این حقیر این است که عابدان و زاهدان با آن همه عمر ، وزن ، قد ، تجربه ، قدرت و هر که هستند شهامت و کرامت یک پروانه عاشق را ندارند که هستی در کف به درون شعلۀ شمع می پرد تا به معشوق برسد و جاودانه گردد . متأسفانه وضع روحی ما انسان های امروزی آنقدر نابسامان است که درک احساس پروانه ای عاشق را مشکل می توانیم بفهمیم .
 


اگر تو عاشقی معشوق دورست
وگر تو زاهدی مطلوب حورست
ره عاشق خراب اندر خراب است
ره زاهد غرور اندر غرور است
دل زاهد همیشه در خیالست
دل عاشق همیشه در حضورست
نصیب زاهدان اظهار راهست
نصیب عاشقان دائم حضورست
جهانی کان جهانِ عاشقانست
جهانی ماورای نار و نور است
درون عاشقان صحرای عشقست
که آن صحرا نه نزدیک و نه دورست
در آن صحرا نهاده تخت معشوق
بگِرد تخت دائم جشن و سورست
همه دلها چو گلهای شکفتست
همه جانها چو صفهای طیور است
سراینده همه مرغان به صد لحن
که در هر لحن صد سور و سرور است
ز آن کم می رسد هر جان بدین جشن
که ره بس دور و جانان بس غیورست
طریق تو اگر این جشن خواهی
ز جشن عقل و جان و دل عبورست
اگر آنجا رسی بینی وگرنه
دلت دائم از این پاسخ نفورست
خردمندا مکن عطّار را عیب
اگر زین شوق جانش ناصبورست
عطار
 

در طول تاریخ بشری هزاران تُن کاغذ در شرح و تفسیر احکام و عبادات و زهد و پرهیزکاری نوشته شود و خیره سرانی آمدند چه در اروپا و چه در آسیا جنایات فجیعی به نام خدا و دین و عبد و عابد و معبود و زاهد و زهد کردند و مردمانی را ناحق به صلابه کشیدند و بشریت را شرم زده کردند . چون که شعور و توانایی درک کلمۀ عشق را نداشتند . چه اگر داشتند بشریت امروز وضعيت بهتری از یک زندگی حیوانی مادی پرستانه می داشت و در صفای باطن و روحی ملايم و عاشقانه می زیست .


از فقهایی که هنوز به شکل حیوانی یعنی تقلیدی جوامع را اداره می کنند نمی توان توقع کرامت و آزادی اندیشه داشت . چون توان فکری یک فقیه فقط در حد گرفتار یهای مادی زندگی روزانه است و نه بیشتر.


قرن هاست که عمر بشری چنین سپری شد و هیچ یک هم با عشق و پرستش زندگی نکردند . مگر آنان که یا در این راه شهید شدند و یا عده ای هم به دلیل وابستگی های حکومت محلی جان سالم به در بردند و یا اصلاً محتاطانه خط وسط را گزیدند که جاودانه هم ماندند .


اساساً آرزوی عاشق فدایی شدن برای معشوق است نه به دلیل مسائل زندگی مادی و درگیری های سیاسی اش در زندگی مادی بلکه در درون خویش چنان در مقابل معشوق ابدی قرار گرفته و مشغول است که نیازی به وجود مادی ندارد و در تلاش پرواز روحی است تا به قُلۀ عشق برسد و با روحی آرام و وارسته ازهمۀ قیل و قال های عامیّانه این قفس مادی را که مطلوبش نیست ترک کند .


شاید که این مفاهیم برای بسیاری قابل پذیرش نباشد و طبیعی هم هست چون ما امروزه موجودات پیچیده ای شده ایم و از نظر اعتقادی همه چیز را با دید سوداگرانه مادی می بینیم و برای عادلانه نگری این سوداگری قوانین می نویسیم که کار زاهدان این شده و آنقدر کتب مسخره و مبتذل نوشته اند که زندگی را به کام بشریت تلخ نموده اند . ساده ترین آنها که زیاد تحقیقات ،لازم ندارد و در هر کنجی افتاده ، رساله های مراجع تقلید است . عزیزان گاهی برای تفریح هم که شده نگاهی به این هزلیّات بکنند . اینان همه را ابله می شمرند و خود را متفکر و آگاه و فرستادۀ خدا . لذا نظریات مسخره و ابلهانه شان را به خورد عده ای که خلأ شناخت عشق را دارند ، داده اند . حتی از تنفس کردن تا توالت رفتن بشريت ، این حضرات آیات فرستاده از خدای کریم !!!( خودشان از این لقب دکانی ساخته اند ) و در همه ادیان احکامی هم هستند قانون نوشته اند و از حماقت و بی سوادی و عدم شناخت درون افراد اجتماع سوء استفاده ها نموده اند و ثروت ها به جیب زده اند . ژست های عبوسانه و متکبرانه و مغرورانه ، درون وحشتناک و خطرناک و بیمار گونه شان به راحتی می نمایاند .


این زاهدان را که باید به حق دیوانگان گفت جانیانی هستند که فقط در زمانی که قدرت به دست گرفتند خوب شناخته می شوند که این نمایانگر درون فاسد و بی عشق اینان حتی در این سنین که طبعاً سنین بالای تجربی و مادی است مي باشد و اسیر عقل ناقص و نابخردانه ای هستند لذا به دست گرفتن قدرت همان و مصیبت جامعه و بشری همان که در تاریخ ثبت شده است . احتیاجی به آوردن مثال نمی بینم که هم در قرون وسطی وهمین الان مورخین به حد کافی نوشته اند .


عارف عاشق به دلیل شیفتگی اش به حق شوریده حال و بشاش است . روحی روان و شاد و صورتی شادان دارد . سرشار از مهر و محبت و گذشت است ، نه به دنبال قدرت است و نه دلیلی برای اصلاح دیگری دارد . عارف معتقد است همه چیز زیباست چون خالق همه چيز خود ، زیبایی کامل و عشق مطلق است و شَر خلق نمی کند و این ما هستیم که چنین می بینیم . ما اندیشۀ خطرناک بودن و شر بودن خداوند را از کتب همین زاهدان و عابدان و یا به قولی نمایندگان خدا و والیان فقیه وقیح فراگرفته ایم وگرنه حرف عارف عاشق حق که توجه به گفتار این اوباش ندارد این و حرف اساسي اش اين است كه :
 

ما مقیمان کوی دلداریم
رخ به دنیا و دین نمی آریم
بلبلانیم کز قضا و قدر
اوفتاده جدا ز گلزاریم
مرغ شاخ درخت لاهوتیم
گوهر درج گنج اسراریم
به امید عبیر خاک درش
فارغ از نافه های تاتاریم
بندۀ بندگان مستانیم
خادمِ خادمان خمّاریم
غم او را به دل همی خواهیم
محنتّش را به جان خریداریم
گویم او را به دل که یا هو،هو
زانکه پیوسته سرّ اظهاریم
تا مگر بار درگهش یابیم
هر دم از دیده خون همی باریم
دیرگاه است کز بشارت غیب
هر سحر مژده ای همی داریم
که به چشمان مبین جز دوست
هرچه بینی بدان که مظهر اوست
اودهی
 


عارف برای هر موجودی در هر طبقه و در هر مکان احترام و ارزش و زيبايي قائل است ؛ چون همه چیز را مخلوقی از خالق زیبایی ها می داند . این عزیزان عاشق زندگی شان را صرف اندیشیدن و ارتباط هر چه بیشتر با معشوق حقیقی می کنند و بقیه برایشان موقت و گذرا است . لذا این عزیزان مست می عشقند نه اسير عامل محيط و يا چیز دیگري . فقط هو .
چشم های عارف و نگاهش به هستی دیدگان عاشقان است . هر گوشه و هر نقطه و هر حرکتی ، تجلّی است از معشوق و این حیات مادی را بی ارزش و همچون سفری کوتاه می داند . اینان مسافران عشق و شیفتگان بازگشت به معشوقند .
با هر ضربان قلب به یاد هو هستند . شاید نوشتن این کلمات ساده باشد ولی عمل آن این طور نیست . باید از هستی مادی گذشت ، باید از بودن امروزی که بیشتر احکامی و سوداگرانه هست پرهیز کرد ، سبکبال بود و به درون خويش پرداخت ، درونی که خود دنیایی بزرگ تر و گمجينه هايي عظیم تر از دنیای خارج و مادی ماست .
به مفهوم کامل خلوت گزینی و مراقبه از اصول اصلی زندگی عارفان است . هر چقدر این تلاش بیشتر می شود عارف از دنیای مادی دورتر می گردد در حدی که آگاهی پیدا می کند به آینده ای که ما در مقابلش کوریم . از جسم مادی اش خارج می شود و به تماشای افق های بسیار بالا می رود که در توان هر کسی نیست . از لایه های مختلف وجودش بهره می برد و پروازهای مختلف می کند . همانطوريكه در مورد عطار مشهود است :
 


هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

 

و این حضور در همه جا چنانش می کند که بودن در یک قفس مادی جز رنجوری حاصلی به بار نمي آورد . حضور مادی اش برایش رنج آور ، خسته کننده و بیماری زاست . برای همین هم در سرتاسر ادبیات عرفانی از رنجوری ، غم ، درد ، زجر فراغ و بیهودگی زندگی مادی بدون معشوق حقیقی و ... که در این مورد کتب فراوان است . شما عزیزان حتماً نگاهی به دیوان عرفا انداخته اید ، همه اش عشق است و مستی و می خوارگی و رفتن و پریدن و نبودن ....
 

بلبلی ناله ای عجب می کرد
در چمن بود و گل طلب می کرد
شام زلف بنفشه را می دید
صبح بر روی گل طرب می کرد
به نوا آب را گره می زد
به نفس باد را ادب می کرد
ناله می کرد از کرشمۀ گل
گُل تبسّم به زیر لب می کرد
جلوۀ شاخ ارغوان می دید
وز دلِ خون چکان شغب می کرد
شب نمی رست از فغان تا روز
روز فریاد تا به شب می کرد
غنچه می دید و تنگ دل می شد
بوی گل می شنید و تب می کرد
باز می جُست نسبت هر یک
همه را پرسش از حساب می کرد
تا نگویی که بلبل مشتاق
طلب یار بی سبب می کرد
هر چه در کارگاه امکان است
پرده دار جمال جانان است

بابا فغانی شیرازی
 

متأسفانه همۀ این حالات را ، زاهدان و نادانان مادی نگر، لاابالی گری گرفته اند برای زاهد و عابد تاجر عشق دیوانگی است . اینان که شکم پرست و رختخواب پرستند مسلماً قدرت فهم عبارات عرفانی این عزیزان را ندارند و فقط زندگی حیوانی را می شناسند و بس .
وجود عارف سراپا عشق به وجود و هستی است ، این عطوفت و مهر در درون عارف دلیلش نزدیکی و فرود وي در عشقِ به رب کریم و رحیم است . لذا عارفان که به مرحلۀ کمال عرفان رسیده اند وارد مرحله ای می شوند که عشق است و با آگاهی و شناخت کامل و با وجود و اخلاص غرق در آن می گردند و تا پایان این زندگي مادی همواره ، معشوق در هر لحظه به زمزمه عاشقانه مشغولند که به زبانی دیگر همان ذکر ، می ، باده و ... یا هر چه که می خواهید بنامید . در ادبیات عرفانی و صوفیان ایرانی به نام های فراوان آورده شده است .اگرقصد برای رسیدن و نزدیکی به معشوق حقیقی باشد ، واژه و يا هر کلامی گواراست و هر زهری با هر رنگي شیرین است .
 


بیا که قبلۀ ما گوشۀ خرابات است
بیار باده که عاشق نه مرد طاماتست
پیاله ای دو بمن ده که صبح پرده درید
پیاده ای دو فرو کن که وقت شهماتست
در آن مقام که دلهای عاشقان خون شد
چه جای دُرد فروشان دیر آفات است
کسی که دیرنشین مغانست پیوسته
چه مردِ دین و چه شایستۀ عباداتست
مگو ز خرقه و تسبیح از آنکه این دلِ مست
میان ببسته بزنّاردر مناجاتست
ز کفرو دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل
برون گذر که برون زین بسی مقاماتست
اگر دمی به مقامات عاشقی برسی
شود یقینت که جز عاشقی خرافاتیست
چه داند آن که نداند که چیست لذت عشق
از آنکه لذت عاشق ورای لذّاتست
مقام عاشق ومعشوق از دو کُن برون است
که حلقۀ در معشوق ما سماوات است
بنوش دُرد و فنا شو اگر بقا خواهی
که زادراه فنا دُردی خراباتست
بکوی نفی فرو شو چنان که برنّایی
که گرد دایرۀ نفی عین اثباتست
نگه مکن به دو عالم از آن که در ره دوست
هر آنچه هست بجز دوست عزّی ولاتست
مخند از پی مستی که بر زمین افتد
که آن سجود وی از جملۀ مناجاتست
اگرچه پاک بری مات هر گدایی شو
که شاه نطع یقین آن بوَد كه شهماتست
بباز هر دو جهان و ممان که سود کنی
از آنکه در ره ناماندت مباهاتست
ز هر دو کون فنا شو در این ره ای عطّار
که باقی ره عشاق ، فانیِ ذاتست
 

قید و بندهای ابلهانه ای که احکامیّون امروزی درگیرش هست حاصلی جز تعصب و شمشیر به دست گرفتن ندارد . هر کسی حق عاشق شدن دارد و این عشق هم ، در احکام احکامیون حیوان صفت و والیان فقیه حرام و بي مفهوم است ،حتی عشق مجازی .
با نگاهی به تاریخ بشری می بینیم که مرد احکامی برای همسر گزینی به جنبه های مادی می نگرد ،هیکل ، زیبایی مادی ، جوانی های جسمی ، وضعیت خانوادگی و فرمانبری و ... مانند خرید احشام و با درون و احساسات همسر کاری ندارد . این تفهیم احکامی است برای گزینش همسر که ساده ترین دليل بر بیان برده داری محض است .


احکامیون فرستادۀ خدا درست عین همین جریان را در روابط انسان با خدا آورده اند که واقعاً بشریت شرمسار است آدمي ، وقتی که خصوصاً کتبی مثل حلیّته المتقین نوشتۀ مجلسی را مطالعه می کند متعجب می شود که در این مغز چطور می شود یک چنین منجلاب و مرداب فاسدی وجود داشته باشد و باعث گسترش تعفن در فضاي اجتماع بشری است .
البته در همۀ ادیان چنین بیمارانی دیده می شوند که ظاهر انسانی دارند ولی فطرت و خوی حیوانی و اندیشه های ابلهانۀ متعفن كه زندگي غريضي ايشان تمامي مدارهاي تفكر و انديشيدن به عشق را بسته است .
 

هر که آورد رو به خانۀ عشق
کرد سر فرشِ آستانۀ عشق
گشت پُر دُرّ و گوهر شهوار
دامن و جیبش از خزانۀ عشق
به هوایی که آشیان گیرد
مرغ جانم در آشیانۀ عشق
بال بگشود و همچو پروانه
سوختش بال و پر زبانۀ عشق
گوش باید که بشنود ورنه
هست عالم پر از افسانۀ عشق
چون به بحر فنا نکرده شنا
به کف آری دُرّ یگانه عشق ؟
ترک سر کن نخست پس بگذار
پا در این بحر بیکرانه عشق
بحر عشق است و صد هزار خطر
جز خطر نیست اند آن رهبر

رونق علیشاه کرمانی

                                                                                                                                    تا بعد

بازگشت به صفحه اصلی