|
وَ هُوَ در قبل آمد كه گذشتگان ما همانند ما براي شناخت بهتر پيرامون خود ، در اين سراي هستي در تلاش بوده اند و كماكان به نتايجي هم كه تا حدي بشود پله هاي اوليه در شناخت ناميد رسيده اند ولي قطره اي است از بحر هستي . لذا همچنان بشر امروزي به راه خود ادامه مي دهد و در پي شناسايي بهتر است تا بتواند بر توانايي خويش در مجموعه هستي بيفزايد . نمونه هاي زيادي از اين نوع تحقيقات و تلاش وجود دارد كه با كمي توجه مي توان روزانه پيگيري نمود . يكي از بزرگترينِ همين مجموعه ها ، وجود خودِ ماست كه محور اصلي همه اين مباحث است . به قول شيخ شبستر : كه باشم من ؟ مرا از من خبر كن چه معني دارد ؟ اندر خود سفر كن بدن يك انسان ، خود منظومه اي مُدوّن و مجموعه اي دقيق و پيچيده است و شامل سيستم هاي فني و ارزشمند . چه اين كه تكامل فني امروز بشري بر مبناي كپي كردن از بدن انسان بوده است و هنوز هم در هيچ يك از اين شاخه نتوانسته اند سيستمي همانند و يا كامل تر از بدن انسان بسازند . هر يك از اجزاي بدن ما داراي وظايف دقيق و حساس است . در حدي كه كم كاري و يا ناتواني و يا ناهماهنگي هر كدام از اين سيستم ها ، موجب بهم ريختن تعادل انسان ميگردد . تمامي دانشمندان با هر نوع طرز تفكري كه باشند ، به اين امر معترفند كه ساختمان پيچيده و منظم و معقول انسان ، بيانگر هوشمندي و دانايي طرّاحي بزرگ و فوق بشريست . بدن ما كه داراي چنين عظمت و هماهنگي است ، خود حقيرانه مركب سواري است به نام روج يا جان كه به تشبيه بعضي از اُدبا و عرفا ، اين تن را همچون خَري معرفي مي نمايند كه سوار آن سروري است به نام جان و يا روح و يا روان . حتي گفته اند كه اين خرِ ناتوان ، بدون سوارش وجود نخواهد داشت و ميگويند كه اگر جان ، ميل به خرسواري نداشته باشد و از مركب پياده شود ، مرگ حادث ميشود . لذا اين ” من “ ما تشكيل يافته از دو جزء است . يكي تن كه همان جسم مادي است و ديگري ” جان “ و یا روح که همزيستي آنان با يكديگر موجب وجود من و تو و یا دیگران ميگردد . برو اي خواجه خود را نيك بشناس كه نبوَد فربهي مانند آماس من و تو ، برتر از جان و تن آمد كه اين هر ، دو زِ اجزاي من آمد شيخ شبستري هر يك از اين دو عامل انساني نيز داراي قوانين تكاملي خاص خود هستند كه در واقع آدم هاي مختلف به دليل تناسب و تفاوت هاي تركيبي بين اين دو واحد اصلي تشكيل ميشوند . امروزه اين تعريف ، نقطه مشتركي بين همه علماي علوم ديني و تمامي محققان علمي است . لذا كمتر كسي در اين مقوله شك دارد چرا كه وقت تلف كردن است و بس . به همين دليل انسان را به عنوان يك موجود خاكي با احوالات روحاني پذيرفته اند كه البته در اين مورد ، منابع بسيار غني علمي و مذهبي وجود دارد و عزيزانِ علاقمند ميتوانند به اين منابع مراجعه كنند . بد نيست مثالي را هم مطرح كنيم . مثلاً شادي و عم و يا احساس مادر نسبت به فرزند و يا حس برادري و رفاقت ، كه از جمله مسائل روزانه است ، هيچ يك به ذات وابستگي مادي ندارند ؛ ولي عوامل مادي ممكن است اين احساسات را ايجاد بكنند . اما خودِ اين احساسات وجود مادي ندارند . مثال بزنيم : اگر بر روي يك ترازوي علمي بايستيم و به پشت يك تابلوي نقاشي بنگريم ، ترازو عدد ثابتي را نشان مي دهد كه عين وزن فيزيكي ما است . حال اگر تابلوي نقاشي را برگردانند و منظره اي را هر چه كه باشد ( ايجاد شادي و يا غم كند ) ميبينيم ، در عددي كه ترازو نشان مي دهد تأثيري بوجود نمي آورد و یا روی همان ترازو یک کوهی را تجسم کنید عقربه ترازو وزن کوه را نشان نمی دهد . از اين قبيل آزمايشان بسيارند و در اين مورد هم منابع بسياري وجود دارد . چگونگي و كيفيت اين دو عنصر اصليِ ما انسانها ، تفاوت هاي بين ما را ايجاد ميكند . يكي تن قوي دارد و روح ضعيف و يا بر عكس يا به تناسب هاي ديگر و اين مناسبات ، تناسبي بين تن و جان است كه نوعي از انسان مطرح ميشود و مثل من يا شما كه داراي خصوصيات شخصي ، جسمي و روحي خودمان هستيم به وجود ميآيد . در روابط اجتماعي ما انسان ها ، جان نقش تعيين كننده گرايشات فيمابين را به عهده دارد و جسم همچون خَري كه به دنبال صاحبش است از آن پيروي ميكند . مثلاً ارتباط دو دوست نزديك به هم به دليل نزديكي مختصات جسمي شان نيست ، بلكه روان و جان آنهاست كه به هم نزديك است . چه اين كه حتي ممكن است يكي كور باشد و ديگري شَل و يا از نژادهاي مختلف . اي بسا هندو و ترك همزبان اي بسا دو تُرك چون بيگانگان مولانا در مسير زندگي مان ديده ايم كه حتي دو برادر كه روابط بيولوژيكي با هم دارند و از يك پدر و مادر هستند ، تفاهمشان آنقدر نيست كه با دوستانشان است . لذا آن چه كه تعيين كننداست روح ، جان و يا روانِ ماست كه افسار اين تن را گرفته و به هر سو مي كشد . حال سؤال اين است كه به كدام سوي ميرويم ؟ يك دَمَك با خود آء ببين چه كسي از كه دوري و با كه هم نفسي جورِ كم ، به زِ لطفِ كم باشد كه نمك بر جراحتم پاشد جور كم ، بوي لطف آيد از او لطف كم ، محض جور زايد از او لطف دلدار اين قدر بايد كه رقيبي از او به رشك آيد شيخ بهايي حالا بر ميگرديم به تئوري حركت كه اصل بسيار مهمي در اين خرابات است و خود نشانه بودنِ موجودات است و توسط تمامي علوم هم به اثبات رسيده است كه : در اين سراي هستي ، هيچ چيز ثابت و ساكن نيست . همه چيز در حركت است . حتي سنگ ، كوه ، كتاب ، ميز و ... همه و همه چيز در حركت هستند ؛ ولي با حركت هاي متناسب با هم . مثلاً درختان موجود در كنار يك خيابان را در نظر بگيريد كه در مقابل ماشين هاي در حال حركت ثابت به نظر مي رسند و همين درختان خود به تناسب ساختمان هاي اطرافشان داراي حركت هستند . خودِ اين ساختمان ها هم به تناسب محيط ، داراي دگرگوني هايي هستند و اگر همين طور به پيش برويم ميبينيم كه در دل يك ذره اي مثل اتم ، الكترون ها به دور هسته در چرخش هستند . لذا حركت ، يك اصل حياتي است و همه چيز به نوعي در حركت است و اين يك اصل تثبيت شده جهاني است كه اين چاكر ، اين حركاتِ لحظه به لحظه اي ابدي – حياتي را ” رقص هستي “ نام نهاده ام . مسلماً اين رقص موزون و عظيم عمومي را دليلي عظيم تر ، لذتبخش تر و ارزشمند تر نيازمند است ؛ چون براي هر حرکتي ، انگيزه اي لازم است . هيچ حركتي بدون مقصد و دليل نيست . اگر از كسي كه در خيابان در حركت است بپرسي كجا می روي ، مسلماً مقصدي را نام خواهد برد و كلمه نميدانم به كجا ميروم را نخواهي شنيد . تمامي حركت هاي موجود در سراسر هستي ، ضمن اين كه موزن و دقيق و معقولانه است ، به طرفِ هدفي مشترك راه مي پيمايد و جهت اين حركت ها مشخص و روشن است و همه موجودات عالم ضمن اين كه همزمان در حركت لحظه به لحظه سِير مي كنند در عين كثرت وجودي شان داراي وحدت جهت و مقصد هستند . تعداد موجودات اين سراي هستي ، غير قابل شمارش است . ولي جهت همه آنها يكي است و آن ، رسيدن به كمال است . دانه اي را در دل خاك درنظر بگيريد كه هدفش شكفتن و گُل شدن است ؛ يعني به كمال ممكن خویش رسيدن . همه رقاصان اين سراي هستي ، از ذرّه تا كهكشان ها ، همه و همه همانند اجدادمان به سير و رقص و سماع كمالي مشغولند . اين رقص موزون كه بودنش تكامل است و نبودنش فنا ، چه انگيزه اي در درون خود دارد ؟ چه اصلي را دنبال ميكند ؟ و اين چه شوري و چه غوغايي است كه در درون همه افتاده ؟ چه سودايي است كه شب و روز را از هستي ربوده است ؟ رونقِ ايّام جوانيست عشق مايه كام دو جهاني است ميل تحرّك به فَلَك ، عشق است ذوق تجرّد به مَلَك ، عشق داد چون گُلِ جان بوي تعشّق گرفت با گِلِ تن رنگ تعلق گرفت رابطه جان و تنِ ما از اوست مُردن ما ، زيستن ما از اوست مَه كه به شب ، نوردهي يافته پرتوي از مِهر ، بر او تافته خاك ز گردون نشود تابناك تا اثرِ مهر نيفتد به خاك زندگيِ دل به غم عاشقيست تارك جان در قدم عاشقيست جامي تا بعد |