|
وَ هُوَ از شبنم عشق ، خاک آدم گِل شد شوري برخواست ، فتنه اي حاصل شد سرنِشتَر عشق به رگ روح زدند يك قطره خون چكيد و نامش دل شد ابوسعيد در دو مبحث گذشته آوردم كه هستيِ موجود ، رقص كنان به بودن خود ادامه مي دهد و انسان كه ذرّه اي ناچيز از آن است ، ناآگاهانه و برخي هم آگاهانه ، هم جهت و در راستاي هستي هم رقص است . ضمن اينكه داراي دو جزء تن و دل ميباشد . دل وقت سماع بوي دلدار بَرد ما را به سراپرده اسرارد بَرد اين زمزمه مركب مَر روح تو را بر دارد و خوش به عالم يار برد ابوسعيد در ادبيات شيرين و گرانبهاي فارسي ، مجموعه هاي بسيار غني در رابطه با اتجاد عشق و عاشق و معشوق وجود دارد . اين گنجينه هاي عظيم ، همواره گوياي مهر و محبت و رابطه عميق و گيراي عاشق و معشوق بوده است . مسلماً همه شما عزيزان از ليلي و مجنون ، شيرين و فرهاد و وامق و عذرا ، كم و بيش شنيده ايد . در رابطه بين خالق و مخلوق ، در رابطه عاشقانه انسان با خالق خويش ، اُدباي عارف ما غزليات و قصيده هاي فراواني سروده اند . عشق و پرستش ، همواره دو واژه بهم پيوسته بوده اند ؛ ولي ما در دوران تحصيل مدرسه اي ، كمتر از اين گوهرها شنيده ايم و البته اين كمبود ، ريشه در نوع بينش مذهبي محيط زندگي مان داشته است كه به موقع ، به تفسير كوتاه تاريخي آن خواهيم پرداخت و در زندگي روزانه خود هم در مورد عشق به خالق چيز زيادتري از اجراي احكام بی ثمر نياموخته ايم . به همين دليل هم ، كور و كر مانده ايم و عملاً از اصول وجودي هستي چيزي نشنيده ايم . اسرار وجود خام و ناپخته بماند و آن گوهر بس شريف ناسُفته بماند هر كس به دليل عقل چيزي گفته آن نكته كه اصل بود ناگفته بماند گرايش و تلاش عاشق براي پيوستن به معشوق ، غير قابل توقف است و به فناي او ميانجامد . رقص و سماع طبيعت ، يك حرکت و اصلِ ذاتي است . لذا نمي توان آن را متوقف نمود . مثلاً حركت اتم به دور هسته اتم و يا گردش زمين به دور خورشيد و يا رشد يك دانه گياه در دل خاك اگر متوقف شود از بين ميرود و فاسد ميشوند و باقي نخواهند ماند و اين اصول به شكل علمي ثابت شده اند . در اين هستي ، هر چيزي وظيفه اي دارد و هر حركتي را مصلحت و حكمت لازم ميباشد . به قول شيخ شبستر : اگر خورشيد بر يك حال بودي شعاع او به يك منوال بودي ندانستي كسي كين پرتو اوست نبودي هيچ فرق از مغز تا پوست بسيار ساده ميشود توجه نمود در روابط عشق بين دو نفر انسان ، هر دو طرف داراي جذابيّت عميق دروني نسبت به يكديگر هستند و گرايش ذاتي نسبت به هم دارند و دور كردنشان از هم موجب تلاش آنها براي با هم بودن ميشود و اين تلاش را همه عشاق براي معشوقشان دارند و حتي بعد از رسيدن به هم ، تلاش در حفظ با هم بودنشان مي كنند . تو ديدي هيچ عاشق را كه سيري بود از اين سودا تو ديدي هيچ ماهي را كه او شد سير از اين دريا تو ديدي هيچ نقشي را كه از نقاش بگريزد تو ديدي هيچ وامق را كه عذرا خواهد از عذرا بود عاشق فراغ اندر چو اسمي خالي از معني ولي معني چو معشوقي فراغت دارد از اسماء تويي دريا منم ماهي چنان دارم كه ميخواهي بكن رحمت بكن شاهي كه از تو مانده ام تنها مولانا عاشقِ بر حق ، وجودش را در وجودِ معشوق ميبيند و هستي اش را در هستي او ميشناسد . بدون وجود معشوق ، وجود عاشق بي مفهوم است . بنابراين ، اتحاد عشقِ عاشق و معشوق يك ارتباط بي واسطه ذاتي است . درست مثل وجودِ ” من “ ، كه از اتّحادِ تن و جان هستي اش را يافته است . جمالت كرد جانا هست ما را جلالت كرد ماها پَست ما را دل آراما نگارا چون تو هستي همه چيزي كه بايد هست ما را شراب عشق روي خُرَمَت كرد بسان نرگس تو مست ما را سنايي در منظومه هاي عشق عرفاني كه بيشتر اُدباي عارف ما كه تعلق خاطرشان به خالق بوده است ، استعاراتي ديده ميشود كه بايد به منابع عرفاني آن عزيزان مراجعه نمود . چون تفسير ساده و تحت اللفظي جايز نيست و ممكن است موجب خطاي معاني بشود كه در اين موارد ، منابع غني فارسي وجود دارد . چشم مست يار شد مخمور و مدهوشيم ما باده از جوش نشاط افتاد و در جوشيم ما صائب تبريزي نگرش عميق و زيباي عرفاني اُدباي عارف ما به هستي از طريق نظم فارسي بيان شده است كه كاري بسيار مشكل است و اين امر هميشه در تفاسير محققان غير ايراني بعنوان توانايي خارق العاده ادبي بيان شده است . در ديد اديبان عارف ، رقص هستي چيزي جز تلاشِ موجودات براي رسيدن به كمال و محبوب نيست و يك عارف حق شناس كمال خويش را در رسيدن به معشوق و پيوستن به آن روح مقدّس كه خود از او آمده است ميبيند كه نتيجه آن ، فنايِ ” من “ آن عارف ميباشد . هر عارفي به شكلي و نوعي در تلاش ستايش معشوق است و با اين ستايش لحظه به لحظه به تقرّب درگاه محبوبش در حركت است . عارف با عقل خود نمي انديشد و اصلاً عقل و منطق را مزاحم و سدِّ راهش براي رسيدن به معشوق ميداند . تمامي وجودش عشق است و عشق ؛ و عشق را تعريفي نيست الاّ ، عشق . در وصل هم ز عشق تو اي گُل در آتشم عاشق نميشود كه بيني چه مي كِشم با آب عقل عشق به يك جوي نميرود بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبح است و سيل اشك به خون شُسته بالشم پروانه را شكايتي از جور شمع نيست عُمريست در هواي تو ميسوزم و خوشم شهريار فرهنگ غني فارسي با قدمت تاريخي اش همواره توانايي پيام رساني عوالم عرفاني را داشته است . منظومه هاي برخي از عرفا كه خود گنجينه هاي استدلالي در مباحث وجود و حركت دم به دمِ هستي است ، به زبانهاي مختلف ترجمه شده است . در پاره اي اوقات پيشنهاد نموده اند كه براي درك مفهوم ، بهتر است علاقمندان ، ابتداء زبان فارسي را خوب بياموزند . زيرا زيبايي لُغوي به همراه اوزان شعري در حدي است كه معادلات زبان هاي غير فارسي در بيان آن عاجزند . هر چند ناگفته نماند كه براي فهم بيشتر ، حتي ما فارسي زبانان بر روي منظومه هاي زيادي ، تفاسير ساده تري نوشته اند كه بعداً اشاراتي به آن خواهيم نمود . چون با تداخل لغات غير فارسي در فارسي و همچنين فراموشي بسياري از لغات عميق فارسي ، تفهيم متون قديمي را بسيار مشكل نموده است . هر كه بيدار است او در خواب تر هست بيداريش از خوابش بتر چون به حق بيدار نبود جان ما هست بيداري چو در بندان ما مولانا ارتباط عاشق با معشوق در هر مكتبي بدون واسطه ميباشد و هيچ عاملي بين اين دو وجود ندارد و اين اصل مهم و بزرگي در عرفان است . عاشق در رابطه مستقيم با معشوق خود است . دقيقاً معادل اتحّاد خالق و مخلوق كه غير را در آن بین ، جايي نيست . ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز حافظ هر نوع واسطه و ميانه بودن غير در اين رابطه موجب ابطال اتحاد اين سه اصل ( عشق و عاشق و معشوق ) ميشود . لذا در اين مقام مكاتب و عقيده هاي فرصت طلب و احكامي جايي ندارند و دكانشان تعطيل است . در ميان بودن غير در اين رابطه موجود ابطال اتحاد سه اصل ( عشق و عاشق و معشوق ) ميشود كه بنا به نشاني تاريخ و داستانهاي مورخين ، اقوام زيادي به گمراهي كشيده شده اند و در جهنم بي عشقي سوخته اند . البته براي راه افتادن هر طفلي، مربياني لازم است و بعد ديگر با خودِ اوست كه كدام طرف برود و مسلماً هميشه اين طفل از مشاورت هاي لازم برخوردار خواهد بود . فقط مشورت نه تكليف و مرجع تقلید . نميخواهم مستقيماً به جنايات مذهبي كه انسان ها را از خداي شان دور نموده اشاره كنم كه به دليل به دست آوردن قدرت ، سعي نمودند در ميان عاشق و معشوق نقشي براي خود پيدا كنند . ولي همگي محكوم به سقوط شده اند و خواهند شد . نمونه تاريخي آن قرون وسطي در اروپا و جنايات عليه علم و بشريّت كه البته بسياري از حكومت هاي جاهل آسيايي هم موجب انجراف انسان ها از راه عشق به خالق خويش شدند . بنابراين بين عاشق كه مخلوق است و معشوق كه خالق ميباشد ، هيچ فاصله اي نيست تا كسي بتواند براي خود جايي و مكاني بيابد . پير رياضت ما عشق تو بود يارا گر تو شكيب داري طاقت نماند ما را پنهان اگر چه داري ، چون من هزار مونس من جز تو كسي ندارم پنهان و آشكارا اوحدي معشوق را چه مي نامند ؟ هر كسي هر چه كه خواست ، هر كسي به زبان حال خودش ، هر موجودي با هر نوع صوتي كه آرامش مييابد ، مرغي دو دو ميكند و ديگري او او ميكند ، آن ديگر هو هو ... هر چه كه به تو لذّت نزديكي به معشوقت را مي دهد آن گو . با كمي مطالعه در مورد موجودات اطرافمان ميبينيم كه هر رقاصي به نوعي ميرقصد و هر پرده اي از موسيقي ، تأثير خاصِ خودش را در تقرّبِ به معشوق در دل عاشق شكوفا ميكند . مثلاً سعدي ميگويد : چون دل ز هواي دوست نتوان پرداخت درمانش تحمل است و سر پيش انداخت يا ترك گُلِ لعل همي بايد گفت يا با الم خار همي بايد ساخت
يا نظامي ميگويد : خدايا تويي بنده را دستگير بود بنده را از خدا ناگريز تويي خالق بوده و بودني ببخشاي بر خاك بخشودني
و يا : جانا بيا كه بي تو دلم را قرار نيست بيشم مجال صبر و سر انتظار نيست ديوانه اين چنين كه منم در بلاي عشق دل عاقبت نخواند و عقلم به كار نيست گر خواندنت مراد و گر راندنت آرزوست آن كن كه رأي توست مرا اختيار نيست ما را همين بس است كه داريم درد عشق مقصود ما زِ وصل تو بوس و كنار نيست اي دل هميشه عاشق و همواره مَست باش كان كس كه مست عشق نشد هوشيار نيست با عشق همنشين شو از عقل بر شكن كو را به اهل نظر اعتبار نيست هر قوم را طريقي و راهي و قبله اي است پيش عبيد قبله بجز كوي يــار نيست عبيد زاكاني تا بعد |