بازگشت به صفحه اصلی

وَ هُـوَ

 کِه می آید بــه سر وقت دل ما جر پریشانی؟

کِه می پرسد بغیــر از سیل راه منزل مــا را ؟

ندارد مـــزرع ما حاصلی غیر از تهیدستـــی

توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را

                                                  صائب

از قبل یافیتم که موجودی هستیم متشکل از ماده و روح و در اتحاد مستقیم و مستقل با خالق خویش . همین طور دانستیم که بین ما و خالق هیچ سَد ، حصار مانع ، قشر و یا واسطه ای وجود ندارد اوست و ما و لاغیر . همچنین دانستیم که تمامی هستی موجود که ما هم جزئی از آنیم در چنین رابطه ای ستایش کنان در حرکت دم به دمی خویش به راه کمال طی زمان می کنند و این سیر کمالی انگیزه ای جز رسیدن به کمال مطلق که حق تعالی باشد ندارد . همه و همه با قدرتی عظیم مدّون و مدبرانه رقص کنان در نیایش حق اند و سر به آستان الوهیت حق گذارده اند .

هر قومی و هر نَفَسی به هر شکلی که بلد است در تلاش عاشقانه خود به دنبال معشوق و محبوب حیران و پریشان است تا به آرزوی وصال یار تحقق بخشد .

همچنان عرض شد که هر دلی و هر جانی معشوقش را به هر نامی که می خواهد صدا می زند و لذت نزدیکی و جذب تقرّب موجب افزودگی سیر و سلوک روزافزون است .

کرانــــی نـــدارد بیابـــــان مـــا

قـــــراری نـدارد دل و جان مــــا

جهان در جهان نقش صورت گرفت

کـــدامست از ایـــن نقش ها آن ما

چـــو در رَه بینـــی بُریـــده سری

کـــه غلطان رود سوی میــــدان ما

از او پـــرس از او پرس اســرار ما

کــــز او بشنوی ســرّ پنهان مــــا

                                                  مولانا

آگاهی ما از وجود خالق یکتا به صورت واقع بینانه گویای شناخت عرفانی ماست و این شناخت و عرفان لازمه اش این است که شخص اول از شناخت خویش و شناسایی درون خویش شروع نموده و این « من » را دقیقاً بشناسد . از بزرگان عرفان این کلام قصار نقل است که :

« خودشناسی اصل اول خداشناسی است و یا خود را بشناس ، خدای را خواهی شناخت »

چه اگر خود را نشناسی ، حق تعالی را نخواهی شناخت . لذا معرفت نفس یا شناخت « من » اصل بسیار مهمی است و در عرفان بدون شناخت خویش شناخت حق میسّر نیست .

عارف کسی نیست بجز آن که بر این دو شناخت یعنی معرفت نفس و معرفت رب دست یافته است . درست مثل آن نِی که از دوری اش از نیستان مطلع است و در حسرت برگشت به نیستان که جایگاه اولیه و اصلی اوست می نالد . بسیاری از عرفای بزرگ تمثیل نِی را برای انسان عارف گزیده اند و در غزلیّاتشان درباره اش سروده اند .

در مثنویِ عارفِ عارفان ، بزرگ مولای عاشقان حضرت مولانا جلال الدین مولوی ، این تمثیل به کرات دیده شده است . عرفان مولوی که یکی از بزرگ ترین بجای ماندگان مکاتب عرفانی است و در سراسر دنیا مریدان زیادی دارد کتاب مثنوی  اش را که گنجینه ای گرانبهاء از دروس عرفانی و اخلاقی است ، با یادی از نِی شروع نموده است :

بشنو این نـی چون حکایت می کنــد

از جــــــدایی ها شکایت می کنــد

کــــز نیستان تـــــا مرا ببریده انــد

در نفیــــرم مرد و زن نالیــــده انــد

سینه خواهم شرحه شرحــه از فــراق

تـــــا بگویم شـــرح درد اشتیــــاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جویــــد روزگارِ وصــل خویش

                                                        . . . مثنوی

عرفان به قشر خاص و یا دسته و گروه بخصوصی تعلق ندارد . در همه جای دنیا مردمانی هستند که با کلمات دیگر همین احساس عرفانی را دارند و شب و روز به ستایشِ معبود مشغولند . ولی ادبیات فارسی ما یکی از غنی ترین منابع عارفانه در جهان است و عملاً جهانگیریِ عرفانِ مولوی موجب شناخت بیشتر ادبیات فارسی در دنیا شده است . بسیاری از عارفان غیر پارسی زبان برای درک مصادیق عرفانی حضرت مولانا به فراگیری زبان فارسی رو نموده اند و آنها هم اذعان دارند که پارسی شِکَر است .

عرفان چیزی جز شناخت و علم در رابطه با هستی نیست که اصول اساسی اش به شناخت شخص و متعاقباً شناخت رَب منتهی می شود . این حقیر، بیان ساده تر از این نمی داند ؛ ولی علاقمندان به منابع بسیار گوناگون و غنی فارسی مراجعه نمایند . مسلماً دیدشان در رابطه با معرفتِ نفس وسیع تر خواهد شد و با نگاهی عمیق تر به عرفان خواهند نگریست .

در بین عرفا تفاوت هایی بوده و هست . مثلاً در عرفان مولوی ، تجلیّات خاصی وجود دارد که در عرفان عطار به شکل دیگری است و شناختِ این جزئیات منوط به مطالعه و پیگیــری است کــه خـارج از ایـن یادداشت می باشد .

ناگفته نماند که در طی تاریخ بشری عرفای زیادی بوده اند که بی صدا و آرام آمدند و بی صدا هم رفتند و کسی خبردار نشد . در مورد عرفان و عرفای مطرح شده باید بنویسم که تعداد بسیار انگشت شماری هستند که شناخته ایم و آن هم به دلیل نفوذ ـ شان در دربار و حکومت های وقت است که نامشان در تاریخ ماند و بعد ها آثارشان به چاپ رسید و دست به دست گشت و به زبانهای مختلف ترجمه شد . متأسفانه در تعالیم ما ، بیشتر قسمت ادبیات و توانایی ادبی عرفا  برایمان مطرح شد تا ، عرفانشان . ما مولوی ، سعدی ، عطار حافظ ، خاقانی جامی و ... را همیشــه به عنوان شاعر شناخته ایم تا به عنوان عارفان بزرگی که در دوره خودشان از مدرّسین فعال اصول دین و تعالیم حوزه های علمیّه بوده اند و علت این خطا هم چیزی نبوده جز این که عرفان واسطه گری را در رابطه عشقی و اعتقادی بین خالق و مخلــوق رد می کند و تحجّـــر می داند و بیشتر آن را شکل شِرک و کفر مطرح می نماید . لذا این طرز تفکر با دیدگـاه های احکامیون که بیشتر دکانشان به جزئیات متصل و متصف است تا کلیّات همخوان نبوده و عملاً آن را نفی می کرده است و اصولاً ، تقلید و فرد پرستی و فرد گروی و خرافه گری در عرفان راه و مکانی ندارد .

عرفا حتی معتقدند که دخالت شخص و واسطه ماندنش باعث فسادِ عشق می گردد . چه این که دیــده ایم در تاریخ هم همینطور شد و مکتب عشاق تبدیل به جهنم جهل و فجایع غیر انسانی گردید . بسیاری از ما نیز مثال بسیار ساده و قابل لمسِ همین ظلم و فساد هستیم .

به هر تقدیر چون هدف ، کلامی در مورد عشق و عرفان است از پیچیده کردن موضوع خودداری می کنم و لذا باید با نگاهی ساده به جان و درون خویش ، به استقبال عشق و پرستش رفت . باید با خود و خدای خویش خلوت نمود و بر روی نفس خود کار کرد و مهارش نمود و برنامه زندگی را طوری تنظیم کرد که به جای اجرای احکام خشک و بی معنی و ابلهانه بی مورد گهگاهی در کُنجی خلوت نمود و در ارتباط مستقیم با خالق خویش قرار گرفت . چون همه می دانیم که عاشق بدون تلاش و تقلا ، نظر معشوق را به خود معطوف نخواهد نمود نمود .

سری به سینه خــود تـــا صفا توانــی یافت

خلاف خواهــش خـــود تا خدا توانی یافت

درِ حقایــق و گنجینـــه ادب قفـــــل است

کلیــــد فتح بـــه کُنج فنا توانــــی یافــت

به هوش باش که با عقل و حکمت محــدود

کمـــال مطلق گیتــــی ، کجا توانی یافــت

جمــال معرفت از خواب جهـل بیداریســت

بجــوی جوهر خود تــا جــلا توانــی یافت

تحوّلــی است کـــــه از رنجهـا پدیــد آید

نه قصه ای که به چــون و چــرا توانی یافت

تو حلقــــه بر در راز قضــــــا ندانــی زد

مگر کــــه ره به حریم رضــا توانــی یافت

ز قعرِ چاه توان دیـــد در ستــــاره و مـــاه

گر این فنــــا بپذیـــری بقــــا توانی یافت

کمال ذوق و هنر ، شهریــــار در معنی است

تو پیش و پس کُنِ لفظی کجــــا توانی یافت

                                              شهریار

دلیل ناتوانی بسیاری از ما در درکِ درست و عمیق اشعار عرفانیِ این است که مهم ترین انگیزه سرودن آن را نمی دانیم . طرز تفکر و دانش اعتقادی سُراینده بسیار مهم است و نقش بسیار حساس و بسزایی در اشعارش دارد . نتیجتاً پس از خواندن یک غزل اگر عمق مطلب را نفهمیم ، لذتی هم نخواهیم بـرد و جز خستگی برای روح خویش که قسمت مهم « من » باشد چیز دیگری به ارمغان نیاورده ایم .

عرفا با این سروده ها نیایش می کردند و با خوانـدن آن با صــدای دلنشین و با حرکت های نرم و موزون بدن ، عبادتِ حق می کردند و چنان لذتی از خواندن این غزلیات می بردند که بدنشان از کنترل شان خارج می شده و نوعی رقص به ایشان حادث می گردیده که این حالت در عرفان به سماع ، بسیار معروف است . پاره ای از عرفا خود را در حضور معشوقشان می دیدند و روح شان چنان پرواز می نمود که مکان و لحظات را حس نمی کردند .

مثل این شعر که اگر کمی ریتمیک و شمرده خوانده شود و ساز دَف همراهی کند با تکرار آن چطور می توان ساکن و ساکت در یک گوشه نشست؟ منوط به این که مفهوم آن را فهمیده باشیم و آن را برای ستایش و پرستش بخوانیم .

یار مرا ، غار مـــرا ، عشق جگـــر خوار مـرا

یار تویی ، غار تویــی ، خواجه نگهــــدار مرا

نوح تویی ، روح تویی ، فاتح و مفتوح تویــی

سینــــه مشروح تویی ، بـــــر در اسرار مـرا

نور تویـــی ، سور تویی ، دولت منصور تویی

مرغ کُهِ طور تویـــــی ، خسته به منقار مــــرا

قطره تویی ، بحر تویی ، لطف تویی ، قهر تویی

قصه تویی ، زهــر تویی ، بیش میازار مــــــرا

حُجره خورشیــد تویی ، خانـــه ناهید تویــی

روضـــــه امید تویــــی ، راه ده ای یــار مرا

روز تویی ، روزه تویی ، حاصل دریــوزه تویی

آب تویی ، کــوزه تویی ، آب ده ایــن بار مرا

دانه تویــی ، دام تویی ، باده تویی ، جام تویی

پخته تویــی ، خام تویی ، خام بــه مگذار مرا

این تن اگر کم تنـــدی ، راه دلم کـــم زندی

راه تویی ، تا نَبُــدی ، این همه گفتـــــار مرا

                                                  مولانا

مسلماً این ، آنی نیست که از بچگی آموخته ایم . گریه ، شیون ، تویِ سر کوبیدنِ بیهوده و ... دنیای دیگری دارد تا این ریتم ربّانی زیبا و با مفهوم ، که به خاطر نزدیکی به حقِ تعالی انجام بپذیرد . حال خود ببین که تفاوت از کجاست تا به کجا ؟!

عشق تنها عامل و تنها مسیرِ زیبای رسیدن به معشوق است و لا غیر . ادعایِ پوچ احکامیون هرگز پایه و اساس نداشته و حاصلی هم جز ایجاد جهنم خشم و جنگ به بار نیاورده است. خیلی ها آمدند و گفتند که می خواهند خدای را به مردم بشناسانند ولی برعکس شد.

همســـری با انبیاء برداشتنـــــد

اولیــاء را همچو خـــود پنداشتند

گفته اینک ما بشــــر ، ایشان بشر

ما و ایشان بستــــه خوابیم و خور

هر دو گون زنبور خوردند از محل

لیک شد زان نیشُ وان دیگر عسـل

هر دو نِی خوردند از یک آب خـور

این یکی خالــیُ وان دیگر شکـــر

                                                 مولانا

لذا قرن ها آدمیان به دلیل غلط پنداری عده ای از مدعیان رهبری و اولیایی ، جامعه بشری به گمراهی کشیده شدند که نتیجه ای جز جهنم بی عشقی به همراه نداشت .

گر بــه صورت آدمی انسان بُدی

احمد و بوجهل خود یکسان بُدی

لذا جا دارد که هوشمندانه خود را بشناسیم و راه زیبای وصال حق را به فراخور حال خود بیابیم و فرا راه خود قرار دهیم تا شادمانه در بهشت عشقِ به حق بـدون هرگونه قید و بندهای غیر انسانی ومادّی که قرن ها به ما تزریق شده است ، زندگی کنیم .

گوشِ خر بفروش و دیگر گوش خر

کیــن سخن را در نیابــد گوشِ خر

هر کسی که با خدای خود ، خالق و معبود خود پیمان بست و یاری خواست یاری گرفت و از جهنم خرافات به زندگی صلح آمیز عاشقانه حق پرستی رسید .

راست شو چون تیر و وا رِه از کمان

کـــز کمان هر راست بجهد بیگمان

سَهل شیـــر دادن کـه صفها بشکند

شیر آن است که خــود را بشکنــد

ای عزیز بدان که محور زندگی ات تو هستی و بس و خالقت توانایی های لازم را باالقوه در تو نهاده و باید به فعل درآوری و از سعادت انسان بودن به معنی واقعی لذّت بری و از قفس خرافات و تقلید برهی .

مرغ کـو اندر قفس زندانی است

می نجویـد رَستن از نادانی است

روح هایی کز قفس ها رسته اند

انبیـــای رهبــــر شاسیتــه اند

عموماً مکاتب عرفانی ما به سه اصل معتقد هستند که آن شریعت ، طریقت و حقیقت می باشد . ولی قبل از بیان و تشریح این سه اصل مهم ، لازم می دانم در مورد سماع بنویسم که چند بار به آن اشاره کرده ام و بعد به تشریح سه اصل گفته شده خواهم پرداخت .

مولانا می فرماید :

سماع آرام جــــانِ زندگانــی است

کسی داند ، کــه او را جان جانست

کسی خواهد کـــه او بیدار گـــردد

که او خفتــــه میان بوستـــان ست

و لیک آن ، کو به زندان خفته باشـد

اگر بیدار گـــردد در زیــــان است

سماع آنجا بکــن کانجا عروسیست

نه در ماتم کــه آن جای فغان است

کسی کو جوهـر خود را ندید هست

کسی کان مــاه از چشمش نهانست

چنین کَس را سماع و دف چه باید؟

سماع از بهـــر وصل دلسِتــان ست

کسانی را که روشان روی قبلـه ست

سماع این جهــــان و آن جهانسـت

خصوصاً حلقه ای کانــدر سماع اند

همی گردنـــد و کعبــه در میانست

اگر کانِ شکــر خواهی ، همانجاست

ور انگشت شکـر ، خود رایگان ست

                                                                                                                                               تـا بعد

بازگشت به صفحه اصلی