|
و هُوَ شدم رسوا که می بینم ، توام دیوانه می خواهی به شمعت سوزم و دانم ، توام پروانه می خواهی نیَم عاقل ، نیَم عاشق ، کیَم ، هیچم تو آگاهی که گاهی آشنا خواهی ، گهی بیگانه می خواهی کجا بویم ، که را جویم ، همی دانم ، همی گویم که خود مجنون و حیرانی ، مرا افسانه می خواهی تو هستی درد و درمانم ، تویی سرمایۀ جانم مرا ای گنج پنهانم ، چرا ویرانه می خواهی بساط آفرینش گشت ، دامِ راهِ مشتاقان نمی بینم دگر صیدی ، که گویم دانه می خواهی ترا ای نوربخش از تو ، بجز حسرت چه پیدا شد که گه سر در بیابانی ، گهی کاشانه می خواهی توحید زیربنای عشق و محبت و پایه های بحث ، بقا و فناست . هر کس که این علم را بفهمد و به این اصل ایمان داشته باشد عالم است و آگاه به عرفان وگرنه از ذات علم دور است . درک توحید و شناخت حق کار اساسی و محوری عارف است . ضمن این که به شناخت خویش و نظام هماهنگ و پیچیده هستی می اندیشد و از دریچه عالم صغیر و کبیر ، به شناخت حق تعالی پی می برد و با او از دریچه های مختلف ارتباط برقرا می کند . این روابط گاه محبت و عشق است که در مراحل عالی تر به فنا و بقا می انجامد و گاه ایمان و یقین است و گاه خوف و رجا. زندگی عارفانه زندگی است توأم با توجه به خدای بزرگ که محور اساسی وجود و هستی عارف است . تمامی عُرفا به نام چه به نظم و چه به نثر به تفصیل از توحید و خدا و حق و حقیقت سخن ها رانده اند گاه از تجلّی ذاتی صفات و افعال حق و گاه در مورد اسماء اعظم و رؤیت و مشاهده حق تعالی . ذکر یکی از راه های ارتباط با خدای بزرگ است که عارف می کوشد با تمرکز و تکرار اذکارِ ارزنده و ستایش گرانه خود را به معبود نزدیک تر کند . در مبحث قبل عرض کردم که ذکرِ حق محور ستایش معبود است و مهمترین راه حرکت کمالی محسوب می شود . عاشق با تکرار مرتب و منظم اذکار درونش را صیقل می دهد و با یاری معشوق آرامش بسیار زیادی در وجودش کسب می نماید . ذکر و ستایش همان طوری که در یادداشت های قبل آورده ام یکی از اولین مراحل سیر و سلوک است و با انتخاب اذکار توحیدی در ستایش ربّ کریم، نفس انسان تضعیف شده و تدریجاً روح آماده ارتباط بیشتر با دنیای غیر مادی می گردد . در این مرحله تن و یا جسم و یا کالبد انسان همانند ظرفی است که در درون آن حرکت و رشد رو به کمال در جریان است و روح از لذات ستایش و عشق ورزی با معشوق و مراحل رو به رشد آن برخوردار است . شخص ذاکر و عارف بدون حضور در خارج از کالبدش با بیان منظم و با تمرکزی بسیار عمیق در معانیِ ذکر حرکت مستقیم و بی واسطه ای را به سوی حضرت حق ادامه می دهد تا آنجائی که از زمان و مکان غافل است و هیچ چیزی جز ادامه همین خط ستایشی و ادامه همین اذکار مطلوبش نیست و توجه ندارد . و به تنها چیزی که اهمیت و ارزش می دهد ادامه این ارتباط ستایشی و مراحل آن به سوی دلدار است . با تکرار مکرر چنین شرایط و ستایشی است که روح عارف صیقل یافت و حائز کمالات میگردد و به درگاه خدای منّان تقرب پیش از پیش می یابد . ذکر بی فکر علم بی عملست دل بی عشق چشم پُر سَبَلست حلقه ذکر حلقه دل تست گِله ما ز حلق پر گُل تست ذکر در دل چو جای گرفت بانگ خواهی بلند و خواهی پست آنکه نامش همی بری شنواست گر نداری فغان و نعره رواست وانکه سرّ حروف می داند بی زیان و بی حروف می خواند نتوانش سپاس ، فکر آنست خاطرش می شناس ذکر آنست لال گردی و گنگ ار این دانی ور ندانی کِه را همی خوانی آنکه او را نه آشنایی تو به کدامش زبان ستائی تو ؟ دل نادان زکار ، سُست آید دم ز دانش زنی درست آید هیچ دانی که رویت اندر کیست ؟ چو ندانی خروش بیهُده چیست ؟ دل غایب به بانگ محتاج است که چو حاضر شود به معراجست چو دلت باز بان نشد هم عهد زشت باشد به ذکر کردن جهد یار باید دل و زبان با هم تا توان زد زِ نام پاکش دَم دل چو پر نقش و رنگ باشد بوی به زبان هرچه می بایدت می گوی در دلت دارو گیر تاراجست زان به تلقین پیر محتاج ست پیر داند که کیست لایق ذکر هر کَسَش چون ادا کند بی فکر ؟ همه را گر به ذکر بنشانی نرهی هرگز از پشیمانی اوحدی همان گونه که مستحضر شدید برای بیان صحیح ِذکر احتیاج دارد ، شخص به مفهوم کامل ذکر آگاه باشد و حضور عمیق قلبی و احساس محکم تفکّری ، در جهت خالق داشته و دَمبدم خود را در حضور باری تعالی حس کند و به این شکل تلاش در بهره گیری از معانی اذکار و صیقل روح نماید . مسلماً هر زمزمۀ عاشقانه ای که با زیبایی و حضور تام انجام پذیرد ، توجه معشوق را برخواهد انگیخت . بیان و تکرار اذکاری که مفاهیمش را نمی دانیم جهل مرکب است . هدف از گفتن ذکر و خلوت نشینی و حضور قلبی فقط به فقط به خاطر نزدیکی به حق است . لذا در پیشگاه عقل کل باید آگاهانه رفت و آگاهانه و مجدّانه در تلاش رشد کمالی بود . هر چند که در گذشته های نزدیک و شاید هم امروزه باشند کسانی که بدون درک مفاهیم موضوعات مندرج در یک متن یا یک ذکر صرفاً آن را تلفظ می کنند و این کار را بارها و بارها حتی هزاران مرتبه انجام می دهند که عملاً بی نتیجه است و تأثیر عملی را در عارف نخواهد کرد و روح و جانش صیقل نخواهد یافت . این حالت را باید به خواندن و قرائت یک قطعه ای برای یک مرده ای تشبیه کنم که روح از بدنش خارج شده و قوای ادراکش از کار افتاده و جسد رو به تجزیه و دوباره خاک شدن است . حال هر چه از دروس اخلاق و صفات عالیه او بخوانی ، تفاوتی با خواندن آن با یک تکه سنگ ندارد . لذا امروزه با حرکت کمالی اندکی که بشر به آن دست یافته می شود توقع داشت که این نوع اندیشه های تَهجّرانه پذیرفته نباشد و باید با معرفت و آگاهی به درگاه حق رفت . عاشقِ طالبِ حق ، سعی خواهد نمود به بهترین وجهی با درک صحیح و آگاهی کامل از مفاهیم ذکری که زمزمه می کند به دیدار معشوق رود . تذکر صفات حق تعالی خود به تدریج تأثیر خدا گونه اش را در ذکر خواهد گذاشت و او را یادآور اذکاری دیگر و یا صفاتی دیگر از صفات حق می نماید . عارف با یادآوری و تکرار صفات خدای بزرگ ، ضمن این که مساعدت و یاری می طلبد که کمک می گیرد از حق برای نزدیکتر شدن بیشتر به او ، خود نیز همواره سعی در داشتن آن صفات می نماید . چه ، دارا بودن صفات حق کریم در عارف ، ایجاد احساس نزدیک بیشتری به حق می کند . اگر عارف کرامت حق تعالی را دارا شود هر چند کم و در حدّ خود باشد که یک مقام بشری است ، یک درجه به حق تعالی نزدیک تر شده است . همین طور اگر رحمت حق را فرا راه خود قرار دهد و به ضعیفان و زیردستان رحمت کند مرتبه ای دیگر به یار مهربان نزدیک تر شده است . هر چند برای ما که موجودات خاکی هستیم کار ساده ای نخواهد بود . ولی حرکتی به سوی حق تعالی است و موجب تحولاتی در زندگی مادی و در محیط اطرافمان خواهد شد . بیان عرفان ، بیان اخلاق و صفات الهی است که در مباحث آخر این سلسله یادداشت ها به آن خواهیم پرداخت . در مورد اخلاق عرفانی کتب فراوانی است . خصوصاً به زبان پارسی ؛ که اخیراً توسط بعضی از اساتید محترم عارف به قلم کشیده شده است . ای ساقی می بیار پیوست کان یار عزیز توبه بشکست برخاست ز جای زُهد و دعوی در میکده با نگار بنشست بنهاد ز سر ریا و طاعات از صومعه ناگهان برون جست بگشاد ز پای بند تکلیف ز نار مغانه بر میان بست می خورد و مرا بگفت می خور تا بتوان مباش جز مست اندر ره نیستی همی رو آتش در زن بهر چه زی هست خاقانی در آثار بسیاری از عرفای بزرگ آمده است که بهترین و شایسته ترین اذکار ، اذکار توحیدی هستند که در جهت تأیید و شهادت مُرید در راه یکتا پرستی است . مسلماً ذکر خوانی و اصولاً ذاکر بودن دارای آدابی است که انجام آن آداب موجب گشایش سینه و فراغت روح می گردد . ذکر باید چنان بر وجود ذاکر مستولی گردد که گویی تمامی اجزای وی مشغول ذکر و ستایش حق تعالی هستند . به زبانی ساده تر این که باید با تمامی وجود ذکر گفت . کنج خلوت گیر و ذکر دوست میگوی روز و شب جام وصلش درکش و ز خود برون نه گام را تا ببینی هم به چشم او رخ زیبای او تا هم از وی هر زمانی بشنوی پیغام را شیخ سمنانی عارفان ذکر را داروی درد دل می نامند به شرطی که به درستی به کار برده شود و از عمق وجود بیان نمود با خلوص نیت و حضور کامل . دوای درد دل از ذکر حق جو کلام دوست را عین شفا بین وصال یار اندر ملک دل جوی جمال دوست را عین شفا بین جایگاه ذکر در ستایش حق جایگاه بسیار گسترده و بزرگی است و قوی ترین ارتباطات بین عاشق و معشوق می باشد . عارفان همواره سر به تواضع داشته و عاشقانه و صمیمانه معشوق را ستایش نموده اند و از این مِی نوشی و مستی هرگز غافل نبوده اند . چنان که در دیوان های موجود عارفان اهمیّت و مقام این مِی ( ذکر ) بسیار بسیار بالاست . ای دوست حدیث دشمنان گوش مکن یاران قدیم را فراموش مکن گر مِی خواهی که ذوق یابی از ما جز باده ذکر هیچ مِی نوش نکن حائز اهمیت بسیار است که سالکین راه حق به ادامه ذکر صبورانه تلاش کنند و مدام از این می غنی و قوی نوش کنند و سعی نمایند در همه احوال خصوصاً در خلوت با خدای کریم در ارتباط دمبدمی ستایش و ذکر باشند . اگر در زندگی عارفان مطالعه بفرمایید ، مشاهده خواهید نمود که این عزیزان از شروع شناخت خویش و حق تا پایان مراحل و لحظات زندگی همواره در ذکر بودند اگر زمان یاری نمود در آینده در مورد زندگی بعضی از این عزیزان خواهم نوشت و علاقمندان خود نیز کوشش فرموده به منابع زیادی که به فارسی موجود است مراجعه نمایند چه این که به اذکار خوبی هم دستیابی خواهند یافت و این شروع خوبی است برای آن دسته از عزیزان و محبین راه حق . لذا می بینیم که ذکرِ یعنی مِیِ عارفان بر وجود این عزیزان همیشه جاری است . سالکین راه حق شور و حال خاصی از این سلوک دارند که به قلم نتوان آورد و فقط باید تجربه اش کرد . آب خِضر و مِی ناب یکی است مستی و عُمر جا.دانه یکی است بر دل ماست چشم ، خوبان را صد کماندار را نشانه یکی است پیش آن چشم های خواب آلود ناله می عاشق و فسانه یکی است پله کفر و دین چون میزان دو نماید ، ولی زبانه یکی است گر هزار است بلبل این باغ همه را نغمه و ترانه یکی است خنده در چشم آب گرداند ماتم و سور این زمانه یکی است پیش مرغ شکسته پر صائب قفس و باغ و آشیانه یکی است صائب تمامی عارفان در مورد این میِ ناب غزل ها سروده اند که نمی شود همۀ آنها را نوشت ولی شما عزیزان علاقمند به این مباحث ، خود به دیوان های موجود عارفان مراجعه فرمایید . این دیوان های عارفان ، هر یک گنجینه ای عظیم و با ارزشی در ادبیات فارسی و عرفانی ما هستند ، خصوصاً راهگشای عاشقان حق و راهیان سیر و سلوک عرفانی در جهت شروع صحیح می باشد . با مِی به کنار جوی می باید بود وز غصه کنار جوی می باید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه روی می باید بود حافظ زان مِی خوردم که روح پیمانۀ اوست زان مست شدم که عقل دیوانه اوست دودی به من آمد آتشی با من زد زان شمع که آفتاب پروانه اوست ابو سعید من مستِ مِی عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد امروز چنان مستم از بادۀ نوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد عراقی شراب و شمع و شاهد عین معنی است که در هر صورتی او را تجلّی است شراب و شمع و سِکر و نور عرفان ببین شاهد که از کس نیست پنهان شبستری لازم می دانم که اشاره ای داشته باشم به انتقاد بی مورد احکامیون جزئی نگر که در بسیاری از مقالات سعی نموده اند که این تمثیل لطیف عرفا را مرتبط با مشروبات الکلی نمایند . به زعم تعابیر این خفته گانِ تاریخ ، منظور عرفا از مِی ، شرابی است که از انگور و یا چیز دیگری برای مستی مادی شاخته می شود در حالی که همان طوری که از معانی به سادگی مفهوم است تمثیل مِی در رابطه مستقیم با ذکر که نتیجتاً حالت کمالی حضور قلبی بدست می دهد ، می باشد . شُستم ز مِی در پای خُم ، دامن زِ هَر آلودگی دامن نشوید کس چرا زِآبی بدین پالودگی می گفت واعظ با کسان : دارد مِی و شاهد زیان از هیچکس نشنیده ام حرفی بدین بیهودگی روزی که تن فرسایدم در خاک و جان آسایدم هر ذرّه خاکم تو را جوید پس از فرسودگی ای زاهد آسوده جان ، تا چند طعنِ عاشقان آزار جان ما مکن شکرانه ی آسودگی من شیخ دامن پاک را اگاهم از حال درون هاتف تو از وی بهتری با صد هزار آلودگی هاتف شکی نیست که ذکر این مِی ناب ، نقش بسیار مهمی در تجلّی اندیشه سالک دارد و برای شروع مراد لازم است که حق تعالی خود یاری خواهد نمود تا عاشقانش با کمی تلاش به راه درست ذکر گوئی و ذکر خوانی هدایت شوند و ذاکر روشن دل گردند . تمامی عارفان بدون استثناء در این امر متفق القول بوده اند که ذکر ، شالوده اصلی ستایش است و اثر بسیار قوی در روح و روان ذاکر و متعاقباً در رفتارهای زندگی مادی اش دارد . رابطه ذاکر و مذکور همانند رابطه عاشق و معشوق کاملاً مستقل و بهم پیوسته است و هیچ جایی و مکانی بین آنها برای دیگری وجود ندارد و ذکر است و مذکور و یا عاشق است و معشوق و لا غیر . می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا مولانا محل ذکر در قلب سالک است ، همان سرای هستی ای که خداوند متعال حضور دارد . یک قلب ؛ یک عشق و یک عاشق و یک معشوق ، این اصل را باید همیشه به یاد داشت و دوگانگی را در آن جایی نیست . قلبمان جایگاه مقدس حق تعالی است و همه چیز در ارتباط با معشوق در آنجاست . در کنارش بنشین و خدایت را ستایش کن تا از پلیدی ها به دَر آیی . آن که تلاش می کند بین تو و خدایت قرار بگیرد جز شیطان نیست ، دست بر سینه اش نه و از خود دورش کن تا بتوانی با خدایت خلوت کنی و زمزمه های ذکرت که نشانه هایی است از سودای عشقت به حق سَردِه و رو به کمال حرکت کن تا بی نیاز گردی . فراموش نکنیم که تمرکز ، خضوع و به درون سینه رفتن ، اساسی ترین و بالقوه ترین مقدمات سیر و سلوک هر سالکی است . ساقیا بده جامی ، زان شراب روحانی تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را آنچنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی بی وفا نگار من ، می کند به کار من خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی ما از دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی خواهیم حور و جنّت ای زاهد ، بر تو باد ارزانی زسم و عادت رندیست ، از رسوم بگذشتن آستین این ژنده ، می کند گریبانی زاهدی به میخانه ، سرخ روز می دیدم گفتمش : مبارک باد بر این مسلمانی زلف و کاکل او را چون به یاد می آرم می نهم پریشانی بر سر پریشانی خانه دل ما را از کرم ، عمارت کن پیش از آن که این خانه رو نهد به ویرانی ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی شیخ بهایی تا بعد |