|
و هُوَ دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم همه هستی تویی ، فی الجمله این و آن نمی دانم بجز تو در همه عالم ، دگر دلبر نمی بینم به جز تو در همه گیتی ، دگر جانان نمی دانم یکی دل داشتم پُرخون ، شد آن هم از کفم بیرون کجا افتاده و مجنون ، در این دوران نمی دانم دلم سرگشته می داند ، سر زُلف پریشانت چه می خواهد از این مسکین سرگردان ، نمی دانم اگر مقصود تو جان است ، رُخ بنما و جان بستان و گر قصد دگر داری ، من این و آن نمی دانم نمی یابم تو را در دل ، نه در عالم نه در گیتی کجا جویم تو را آخر ، من حیران نمی دانم عراقی همانطوری که تاکنون نقل کردم ، همه حرکات هستی ، رقصی است از عشق و محبتِ گوهری ، که بودنش موجب حیات ، بقاء و لقاء و نبودنش موجب فنا و فساد است . حاصل این دو گوهر گرانمایه نیز که ستایش است ، خود غمزۀ عاشق و نمایشگر تمایل و گرایش و عملاً موجب اثبات وجود چنین عشق و محبتی در وجود عاشق است . ساده ترین نوع ستایش ، همان ذکر است که در قبل آمد . هر کسی به نحوی و با کلامی در رَه معشوق ستایش گرانه روزگارش را سپری می کند . هر چه کلام و معانی عمیق تر ، شعله سوزان آتش درونی سوزنده تر و نزدیکی به معشوق محسوس تر . ذاکر که شیفته مذکور است و در تلاش وصل و پیمودن راه کمال است ، لحظه به لحظه و در همه لحظات به یاد حق کریم است و همه چیزش را در راه آن به نشانۀ ستایش نثار می کند . عاقل بودم ترانه گویم کردی سرحلقۀ بزم و باده جویم کردی سجاده نشین باوقاری بودم بازیچه کودکان کویم کردی مولانا عموماً ذکر یک نوع ستایش انفرادی درونی است . اصولاً عرفان یک گرایش فردی و انفرادی است و به همین دلیل ، غیر را در این رابطه راهی نیست . تذکّر و ستایش حق در خلوت و خصوصاً در دل شب ، جلال و شکوهی دارد که روح را مستغنی و گسترده می کند و دنیای مادی را کوچک و بی ارزش می نماید . رابطۀ بین مخلوق و خالق همیشه راه کمالی و صعودی است . هم نشینی با بزرگان ، بزرگی می آورد ؛ چه ، نشستن در محضر عقلِ کل و جمیع کمالات و صحبت با او و ستایش او که یگانه ای است یکتا . در گذشته ستایش بطور جمعی هم انجام می پذیرفت و شکوه خاصی داشت که با همراهی موزیک ، روح و روان ذاکر از نشاط خاصی برخوردار می شد که امروزه این نوع گردهم آیی ها کمتر دیده می شود و البته نوع زندگی امروزی شاید کار را کمی دشوارتر نموده ولی در گذشته که دوستان هم عقیده ، اوقات بیشتری برای هم داشتند ، مراسم عبادی خود را به همراهی موزیک در کنار یکدیگر انجام می دادند و از این طریق به حالات و جذبه های خاصی دست می یافتند . امروزه متأسفانه بدلیل اینکه از انسان صرفاً به لحاظ ابزار تولید و مصرف بهره برداری می شود ، توجهی به روح و جان ، که محور همۀ هستی بشری است ، نمی گردد . البته صاحبدلان با یاری و توکّل حق از این شیوه زندگی کمی فاصله می گیرند و به دلدار خود می اندیشند و با او راز و نیاز ها دارند . تربیت غلط استثمارگونۀ اجتماعی - عمومی همواره فرد را از خودشناسی محروم نموده و آنقدر آموخته ایم که به دنبال مادّیات برویم و کمتر به دورن خود و نیازهای روحی خویش توجه کنیم و این "من" را بشناسیم . تن پروری و ماده گرایی که بیماری بزرگی در زندگی روحانی است ، امروزه در حدّی دامنگیر ماست که از خودِ خویش غافل هستیم . البته عزیزان عارفی هم که امروزه در سیر و سلوک هستند با توانایی روحی و قدرت شخصیت فردی خویش توانسته اند برنامه زندگی خود را طوری تنظیم نمایند که فشارهای مادی چندان اثری بر آنها نداشته باشد . امروزه هم هستند عزیزانی که دَم به دَم و لحظه به لحظه خویش را کشان کشان به درِ میخانۀ حق می رسانند و از سبوی عشق الهی جرعه ها می نوشند و عاشقانه می زیند که خودِ این عشق آتشین ، سوزانندۀ همۀ انگیزه های مادی است . پروانه را چه غم بجز از شعلۀ شمع ؟ سماع که از جمله مراسم عبادی بین صوفیان بوده و هست ، دارای جایگاه بسیار بالایی است و همینطور دارای آداب و سنن خاصی برای برگزاری آن است . در سماع که جمع یاران همراه محور تشکیل آن است ، به بسیاری از نیازهای درونی پاسخ داده می شود و واقعاً که غذای کامل روح است . چنانکه فرموده اند : سماع آرام دلِ عاشقان است و سُرورِ سینه صادقان و غذای جان سایران و دوای درد دل سالکان . سماع سبب جمعیت حال سالک است برای آن که آدمی را نفسی است و هوایی و عقلی و روحی ؛ و هر یک از این چهار را غذایی باید و هر چه به آدمی رسد از آن بیرون نباشد که غذای یکی از این چهار باشد و چون غذای یکی پدید آید ، حال دیگران به وحشت انجامد و درعالم وجود پریشانی پیدا شود . اما چون چیزی برسد که هر چهار را در آن نصیبی باشد و هر یک غذای خود بردارند ، خصومت از میان منقطع گردد و هر یک به غذای خود مشغول شوند و به یکدیگر فرا سازند و در سماع ، این حالت دست می دهد از بهر آن که چون سخن به آواز خوش شنوده آید . هر یک از این چهار محفوظ شوند . اولاً نفس در راستی و کجی صورت نظم و نثر و صنایع و بدایع آن سخن نِگرد ؛ و هوا در استقامت و انحراف اصول موسیقی و ترتیب و تنسیق نغمات متمایل شود و عقل به اصل معانی و سخن ملتفت گردد و روح به آواز خوش که نشانه ای است از عالم ارواح میل کند . هر یک به غذای خود اشتغال نماید و در میان لذت و جمعیت و ذوق و شوق حاصل آید . در باب سماع و شرایط و انواع آن سخن بسیار است که علاقمندان می توانند به منابع مختلفی که موجود است مراجعه نمایند ولی اینقدر باید دانست که سماع پیکی است که از عالم قدس خبر به متوجهان کعبۀ تحقیق می رساند و صدایی است ک مَرکب سلوک سیاران طریقت را در راه ، گرم تر می سازد . دل وقت سماع بوی دلدار بَرَد جان را بر سراپرده اسرار بَرَد این زمزمۀ مرکب است مر روح ترا بردارد و خوش به عالم یار بَرَد سماع پیوند دهنده ای است بین عاشق درمانده ، در تیره گاهِ زندگیِ مادیِ دنیوی به درگاه هو . مؤمنان گویند که آثار بهشت نغز گردانید هر آواز زشت ما همه اجزای آدم بوده ایم در بهشت آن لحنها بشنودهایم گرچه بر ما ریخت آب و گِل شکی یادمان آید از آنها چیزکی نالهی سُرنا و تهدید دُهُل چیزکی ماند بدان ناقورِ کُل نشنود آن نغمه ها را گوش حس کز ستم ها گوش حس باشد نجس پس حکیمان گفتهاند این لحنها از دوار چرخ بگرفتیم ما بانگ گردشهای چرخست که خلق میسرایندش به طنبور و به حلق پس غذای عاشقان آمد سماع که در او باشد خیال اجتماع قوتی گیرد خیالات ضمیر بلکه صورت گردد از بانگ و صفیر آتش عشق از نواها گشت تیز آن چنان که آتش آن جوزریز مولانا
صوفیان و عرفا در مورد سماع متفق العقیده نیستند . گروه ها و فرقه های مختلف در تصوف نظرات مختلفی دارند ولی از عمده ترین طرفداران سماع و شاید به جرأت بتوان گفت بنیانگذار عبادت سماعی فرقه مولویه بودند که این سماع راستین را حتی در کوچه و بازار انجام می دادند . به زبانی دیگر چنان در تفکر و تعمق به حق غرق بودند که هز نوایی و ریتمی ، آنان را وادار به رقص و پایکوبی و تذکر و حق می نمودند . بعدها به دلیل تأثیر انکار ناپذیر سماع در سیر و سلوک و حرکت کمالی طریقت بسیاری از مخالفت ها تبدیل به حمایت ، تأئید و حتی همراهی گردید . مطرب، چو بر سماع تو کردیم گوش را راهی بزن، که ره بزند عقل و هوش را ابریشمی بساز و ازین حلقه پنبه کن نقل حضور صوفی پشمینه پوش را جامی بیار، ساقی، از آن بادهای خام وز عکس او بسوز من نیمِ جوش را بر لوح دل نقوش پریشان کشیدهایم جامی بده، که محو کنیم این نقوش را ما را به می بشوی، چنان کز صفای ما غیرت بود مشایخ طاعت فروش را بر ما ملامت دگران از کدورتست صافی ملامتی نکند در نوش را با مدعی بگوی که: ما را مگوی وعظ کاگندهایم سمع نصیحت نیوش را ای باد صبح، نیک خراشیده خاطریم لطفی بکن، به دوست رسان این خروش را گرمی کند به خلوت ما آن پری گذر بگذار تا گذار نباشد سروش را شد نوش ما چو زهر ز هجران او، ولی زهر آن چنان خوریم به یادش که نوش را ای اوحدی، بگوی سخن، تا بداندت دشمن، که بیبصر نشناسد خموش را اوحدی
امروزه آن شور و حال و صفای سیر و سلوک را کم و بیش در لابلای موسیقی اصیل خودمان حس می کنیم . هر چند کُنج خلوت و حضور مراد و جمع یاران و اذکار آتشین سوزنده را نمی توان با چیزی مقایسه و معاوضه نمود ولی با همه این احوال ، وجود و زنده بودن موسیقی اصیل ما که نشأت گرفته از همان ابزار و ادوات سماع قدیم است ، خود نعمتی بزرگ و موهبتی الهی است و این در حالی است که با گذشت چندین صد سال از اجرای سماع و با وجود این همه سنگ اندازی احکامیونِ خُشک مغز و تلاششان در از بین بردن این ریتم الهی ، هنوز با مدرنترین ابزار صوتی این قرن می شنویم که دَف و نِی به همراهی تار و سه تار ، هوهوکنان بدنبال معشوق ، عاشقان را یاری می کنند و صدای خوش و دلنواز دراویش زنده دلِ عزیز ایرانی که عاشق حق اند ، جذبۀ خاصی در روحمان ایجاد می نماید . این نواها تعلّق به یک فرقه و یک قوم و یک قشر ندارد و همانطوریکه خدای منان خالق همه است همه نیز رو به سوی او دارند ، از ذرّه تا کهکشان . وجود موسیقی عرفانی در همۀ اقوام خود گویای وحدانیت و یکراه بودن مسیر سیر سلوک است . شعله های ذکر و سماع که هر دو از پایه های اصولی عشق و پرستش است ، در دل مخلوقات و عاشقان رَبّ کریم ، لحظه ای خاموش نیست و حتی دامنه اش روز به روز گسترده تر و سوزاننده تر گردیده . در این مورد مستندات زیادی وجود دارد که نشانگر این حقیقت است . عشق و عرفان که دو بال های صعود انسانی در حرکت کمالی است و موجبات تقرب به خالق را فراهم می سازد ، بطور سرشار در موسیقی اصیل ایرانی موج می زند و امروز کمتر شاخه ای از موزیک در دنیا وجود دارد که گوشه ای به این ذکر و ستایش ارتباط نگرفته باشد . عشق و عرفان ، شالوده انسان متعالی است و با این دو بال ، حق تعالی لیاقت پرواز به سوی کمال را به مخلوقاتش عطا فرموده . عشق بی دانش و یا دانش بی عشق هرگز موجبات حرکت کمالی را فراهم نخواهد نمود . عشق و عرفان همانند دو لپه ای در دل دانه ای بنام انسان است که موجبات تحول و کرامت بشری را فراهم می کند . همانطوری که عرفای ما انسانهای متعال و کامل زمان خود بودند و با قلبی شاد و روحی آزاد بسوی محبوب شتافتند . حدیث جان بجز جانان نداند که جز جانان کسی در جان نداند مرا با درد خود بگذار و بگذر که کس درد مرا درمان نداند روا باشد که دور از حضرت شاه بمیرد بنده و سلطان نداند اگر بلبل برون آید ز بستان ز سر مستی ره بستان نداند ز رُخ دور افکن آن زلف سیه را که هندو قدر ترکستان نداند بگردان ساغر و پیمانه در ده که آن پیمان شکن پیمان نداند می صافی به صوفی ده که هشیار حدیث عشرت مستان نداند دلا در راه حسرت منزلی هست که هر کس آن نرفتست آن نداند بگو خواجو به دانا قصه عشق که کافر معنی ایمان نداند خواجو کرمانی
در همۀ غزلیات و قصاید عرفا و اولیاء می بینیم که عشق و محبت ، انگیزه اصلی حرکت کمالی است که دارا بودن این قوه ، خود لیاقت و نزدیکی به حق و فهم توحیدی می طلبد . غم عشق و محبت و رنج از دوری یار و آرزوی لقای محبوب از بهترین لذّات هستی است . همه هستی در این غم مشترکند . از کمترین که ذره باشد تا عظیم ترین که مجموعه های کهکشانی است . غم عشق به روایات عرفا ، اکثیر جوانی است و وجود بی عشق جز مُشتی گِل و خاک نیست . دل را چو به عشق تو سپردم چه کنم ؟ دل دادم و اندوه تو بردم چه کنم ؟ من زنده به عشق تواَم ای دوست لیک از آرزوی روی تو مُردَم چه کنم ؟ و یا : ای کرده غم عشق تو غمخواری دل درد تو شده شفای بیماری دل رویت که به خواب درندیدست کَسَش دیده نشود مگر به بیداری دل سیف
مسلماً انسان بی عشق و محبت ، زندگی و حیات بی هدفی را دنبال می کند ؛ عشق و محبتی که با آگاهی کامل از وجود خویش و غیر خویش به دل می نشیند گوهری است گرانبها که موجب آرامش ازلی است و با عنایت به تمرکز و گرایشات است که در زمینه ذکر حق و سماع راستین گفته شد خلسه و جذبه لازم به شکل و بعدم در درون عارف را منجر شده که حاصل آن جز آرامش و اطمینان قلبی نیست . رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان گفتا : از غیر دوست بر بند زبان گفتم : که غذا ؟ گفت : همین خون جگر گفتم : پرهیز ؟ گفت : از هر دو جهان ابوسعید
ترجمان صحیح اندیشه عرفانی ، که آثار برونی آن متانت در بیان و سکوت و صبر و کرامت و اعتدال است . زیرا از کوزه همان برون طراود که در اوست . عاشق مشغول ذکر و تمرکز چندان حضور خارجی ندارد که وقت را صرف غیر معشوق نماید و اسیر عصیانها و یا مادیّات برونی گردد . عزیزان علاقمند اگر زندگی عرفا را مورد مطالعه قرار دهند خواهند یافت که اینان فوق زندگی مادی می زیسته اند و غم و شادی را فرقی نمی داشتند . تمامی لحظاتشان مقرون عنایت محبوب بود . البته از زندگی مادی غافل نبودند ولی در حدّ نیاز برای حیات جسم نه بیشتر ؛ و در مقوله های بعدی که بیشتر در زمینه اخلاق عرفانی خواهد بود مشاهده خواهد شد که انسان عاشق حق ، اسیر مادیات نیست و زر و خاک برایش یکی است . زیرا خود را یافته که سراپا از عشقی برخوردار است که زر دنیوی خاک کویش هم نمی شود . هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلّی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما مولانا
عشقِ به حق و محبتِ به حق و ذکر و حمد و ستایشِ حق ، گویای سیر صحیح کمالی است . خوشا آنان که این مسیر را به درستی طی می کنند و در خلوت خویش ، دنیای معنوی شان را مملو از سیر و سلوک ربّانی نموده اند . سیر به سوی حق تعالی که نهایت کمال است به انسان که موجود مادی است توانایی های روحی و قدرت های فوق مادی می دهد در حدی که این چند صباح زندگی مادی به نظرش بیشتر به مهمانی در قفس می آید . مرغ باغ ملکوتم ، نی ام از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
روح که درگذشته شرح آن آمد ، توانایی سیر و سلوک بسیار بالایی دارد و این در حالی است که این جسم مادی اسیر محدودیت های ذاتی خویش است . بسیاری از عشاق با تمرکز و نیایش و ستایش توانسته اند با بالهای روحشان به مراتب عالی تر صعود کنند . خودشان می دانند و چون ما آنچه را می بینیم ظاهر مادی و جسمی و خاکی شان است ، از درون آنان بی خبریم . هر عاشقی در درون خویش با شور و حال عشق در تحول است و در خلوت عاشقانه خویش در کوی یار به ستایش و ذکر او مشغول است و لذّات سیر سلوک را او حس می کند و بس ، درگیر چون و چراهای عقلانی حکمت و فلسفه نیست . رَهِ عقل جز پیچ و در پیچ نیست بَرِ عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایق شناس ولی خُرده گیرند اهل قیاس که پس آسمان و زمین چیستند؟ بنی آدم و دام و دد کسیتند؟ پسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم اگر آید جوابت پسند که هامون و دریا و کوه و فلک پری و آدمیزاد و دیو و ملک همه هر چه هستند از آن کمترند که با هستی اش نام هستی برند عظیم است پیشِ دریا به موج بلند است خوشید تابان به لوح ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی به ملکی درند که گر آفتاب است یک ذرّه نیست و گر هفت دریاست یک قطره نیست چو سلطانِ عِزّت عَلَم برکِشد جهان سر به صیب عَدَم درکِشد سعدی
ناگفته نماند که عشق و عرفان دو بال های پرنده ای هستند به نام ستایش و این پرنده زیبا توسط این دو بال است که می تواند افق های اندیشه و عقل را بدرد و به کوی یار رود و فوق ماده عمل کند . لذا هر چه بالهای این پرنده گسترده تر و مستحکم تر ، عمق پرواز عمیق تر و نزدیکی و تقرب به محبوب عظیم تر و لذت بخش تر . لذا پیشنهاد این کمترین به عزیزان رهروِ عشق و عرفان این است که مبانی عشق و عرفان را دقیقاً مطالعه نمایند تا بعدها طی راه ، دچار شک و تردید نشوند . از حق مهربان کمک گیرند و از او بخواهند تا سینه های شان را برای برداشت و شناخت بیشتر و بهتر عشق و عرفان بگشاید . تا هر چه زودتر پرنده زیبای عبودیت شان ، پروازهایش را آغاز کند و روح را دچار شَعَف و جذبه لازم به راه محبوب نماید . باشد که حقِ مهربان قلبمان را مملو از محبت خویش بفرماید . آمین هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم مُجمل گردم از آن گر چه تفسیر زبان روشن گر است لیک عشق بی زبان روشن تر است چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت چون قلم در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید عقل در شرحش چو خَر در گِل بخُفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب مولانا تا بعد |