بازگشت به صفحه اصلی

و هُوَ

پریشان دماغیم ساقی کجاست

شراب ز شب مانده باقی کجاست

دماغم ز میخانه بویی شنید

هذر کن که دیوانه هوئی شنید

الهی به جان خراباتیان

کزین تهمت هستی ام وارهان

به خمخانه وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده

خدا را زمیخانه گر آگهی است

به مخمور بیچاره بنما رهی

که از کثرت خلق تنگ آمدم

به هر سو شدم سر به سنگ آمدم

بیا ساقیا می به گردش درآر

که دل گیرم از گردش روزگار

می ای ده که چون ریزی اش در سبوح

برآرد سبوح از دل آواز هو

به میخانه آی و صفا را ببین

ببین خویش را و خدا را ببین

می ای کو مرا وارهانه زمن

از این و از آن و زِ ما و زِ من

از آن می چون شیشه بر لب زند

لب شیشه تبخال ازهر زند

تو در حلقۀ می پرستان درآی

که چیزی نبینی به غیر از خدای

 آن چه که تا کنون خدمت عزیزان نوشتم ، اشاره به مکتب خاصِ عرفانی و یا تصوّف ندارد و این چاکر هم قصد و هم لیاقت آن را ندارد که در جهت یا علیه مکاتبی خاص بنویسد . چون همگان تلاش در رسیدن به توحید و وحدانیت حق دارند ؛ لذا خط وسط را همچنان طی نموده و کلیات عرفان و تصوف نظری و عملی را برای آشنایی عزیزان می نویسم .

بدیهی است عزیزان علاقمند خود در مورد نیاز به مراجع و منابع موجود که دریایی است از گوهر عشق ، رجوع خواهند فرمود . ناگفته نماند که در مجموعه یادداشت های قبل طبق قرار ، سعی در ساده نویسی نمودم و تلاش در این داشته ام که از منابع ، دستورات و یا کتب دینی ادیانِ موجود استناد نکنم . البته احتیاجی هم نبوده و نیست . صرف ادبیات شیرین فارسی و موسیقی اصیلِ ایرانی که سراپای آن مملو از عشق و عرفان است و رجوع به دل که خانۀ خداست ، به خودیِ خود کفایت امر می کند . آنقدری که بشود آشنا شد به عشق و عرفان . زیرا منابع عرض شده خود ، عشق آفرین است و عشق هم اساس توحید و یکتاپرستی است زیرا یک دل ، یک عاشق و یک معشوق مبنای حرکت زیبایی است برای یک انسان عارفِ خودشناخته . همۀ ما انسان ها با تولدمان در اولین لحظات زندگی مادی و حتی قبل از تولدمان با این مرکب خوش و بلند پرواز آشنایی یافته ایم .

به قول عارف بزرگ احمد غزالی که در مجموعه ای چنین می آورد :

با عشق روان شد از عدم مرکب ما

روشن ز شراب وصل دائم شب ما

زان می که حرام نیست در مذهب ما

تا با زِ عدم خشک نیابی لب ما

شور و حال عاشقی و عشق طلبی و به دنبال عشق رفتن در سرشت ما انسان ها جاری است و این طبیعت عشق است که یکتاپرست است و دوئیت نمی پذیرد که این عین توحید است .

دستت دو و پایت دو چشمت دو رواست

اما دل و معشوق دو باشند خطاست

معشوقه بهانه ای است و معشوق خداست

هر کس که دو پنداشت جهود و ترساست

مولانا

در تشریح مفهوم عشق ، که مورد نظر عرفا و صوفیان است تا کنون چیزی ننوشته ام ولی فکر می کنم به آن مرحله از مباحث رسیده ایم که در مورد این عشق کمی توضیح بدهم . هر چند تا کنون کسی نتوانسته در تعریف عشق بیان درست و کتاب جامعی بنویسد .

البته منطقی است چون هر دلی را عشقی است و هر کس را دلی لذا به تعداد انسان های موجود ، عشق های متفاوت وجود دارد ، بنا به احوالات درونی و روحی و قلبی . لذا هر تعریفی از هر شخص با تعاریف دیگران تفاوت هایی خواهد داشت .

مثلاً حافظ می فرماید :

عشق دُردانه است و من غوّاص و دریا میکده

سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر برکنم

و یا عراقی :

عشق سیمرغ است کورا دام نیست

در دو عالم زو نشان و نام نیست

و یا عطار :

عشق آتش بود ، کردم این دل مجمر چو عود

آتشِ سوزنده بُد ، هم عود و هم مجمر بسوخت

و یا مولانا :

در عشق حسد برند شاهان

زین روی که عشق شمع دلهاست

و یا به قول عاشق شهید منصور حلاج :

عشق شاه است در ممالکِ جان

ما به جانش مطیع فرمانیم

لذا حقِ کریم محبت و مهربانی را در روحمان به هدیه دمیده ؛ چنان که آثارش را که عشق است تعریفی نیست و اگر هم نظریه هایی است مطابقِ هم نیست . این بدین معناست که زبان بشری قاصر در بیان عشق واقعی است . ولی همۀ مکاتب عشّاق به طور اَهَم ، به دو نوع عشق معترف و هم نظر هستند و این نظریۀ انقسام عشق را مشترکاً قبول دارند .

عشق مَجازی                      عشق حقیقی

البته لازم به یادآوری است که هر کدامِ این ها در درون خود به شکل و اشکال مختلفی و جزئی تر تجزیه و تعریف می گردند که از طرح آنها در این یادداشت کوتاه خودداری می کنم و عزیزان علاقمند می توانند به منابع رجوع کنند .

 

عشق مَجازی :

در تعریف عشق مَجازی در بین مقالات ، کتب و دروس اهل معرفت معادل عشق های ظاهری ، عشق های رنگی ، عشق انسانی و زمینی و ... مطرح شده در واقع همان عشق مادی و شهوانی است که بیشتر در بین ما موجودات نسبت به هم وجود دارد و مورد نظر عارفان در مبحث عشق و عرفان نیست و جدای عشق به خالق و خدای کریم است .

یکی از شاخص های عشق مَجازی این است که رشد کمالی را حاصل نمی شود با توجه به همه نوع تلاش چون جهت حرکت به طرف همنوع است و یک حرکت افقی است . در حالی که رشد کمالی یک حرکت عمودی است ؛ چه این که پس از مدتی عشق عاشق مَجازی تغییر معشوقه می دهد و عملاً در عشق مجازی عاشق به طرف معشوقۀ مادی جهت گیری می کند و گرایش به نیازمندی همچون خود دارد . لذا این نوع عشق ، عمری کوتاه دارد و همیشه دچار نوسانات مادیست و کمالی ندارد .

بد نیست به اعتراض جامی توجهی کنیم :

اینان به کجا و عشق بازی ز کجا ؟

هندو ز کجا زبانِ تازی ز کجا ؟

چون اهل حقیقت سخن عشق کنند

بیهودۀ این قومِ مَجازی ز کجا

یا این که می فرماید :

عشق ارنه کمال نسلِ آدم بودی

آوازۀ عشق در جهان کِی بودی

ور شهوت نفس ، عشق بودی ، خر و گاو

سر دفترِ عاشقانِ عالم بودی

در رد عشق مجازی و بی ثباتی آن و عادی بودن این احساس ، قصائد متون و غزل های زیادی سروده شده و عارفان و صوفیان عشق مجازی را مبنایی برای کمال نمی شمرند . نیازمندی این نوع عشق برای بقاء نسل مادی شاید لازم دیده شود ولی آنچه که عامل سیر و سلوکشان به درگاه احدیّت است مسلماً عشق مجازی نیست ؛ زیرا عشق مجازی زوال پذیر است و کوتاه مدت و این در حالی است که کاملان اهل معرفت همواره در دریای عشقِ به حق ، عاشقانه تر و عاشقانه تر می شوند تا به یار مهربان بپیوندند .

عطار منظومه های زیبایی در این مورد دارد . مستیِ بلبل در عشق رویِ گُل را بهانه نموده و به تعریف عشق مجازی پرداخته است و از قول بلبل شوریده حال چنین می آورد :

من چنان در عشقِ گل مُستغرقم

کز وجود خویش محو مطلقم

در سَرم از عشقِ گل سودا بس است

زان که معشوقم گلِ رعنا بس است

طاقت سیمرغ ندارد بلبلی

بلبلی را بس بود عشق گلی

هدهدش گفت ای بصورت مانده باز

بیش از این از عشقِ رعنائی مناز

عشق روی گل بسی خارَت نهاد

کارگر شد بر تو و کارت نهاد

گل اگر چه هست بس صاحب جمال

حُسنِ او در هفته ای گیرد زوال

عشقِ چیزی کان زوال آید پدید

کاملان را زان ملال آرد پدید

خندۀ گل گرچه در خارت کِشد

روز شب در ناله زارت کِشد

درگذر از گل که هر گل نوبهار

بر تو می خندد به معنی ، شرم دار

 * * * * *

 

عشق حقیقی:

با پیر مغان دوش زبسِ حیرانی

گفتم رمزی زِمی بگو پنهانی

گفتا بُود آن حقیقتی وجدانی

ای جان پدر تا نچشی کِی دانی ؟

عشقِ حقیقی چیزی جز همان عشقِ به خدای مهربان نیست و همان عشقی است که به حضرت حق مربوط و منتهی می شود و لا غیر .

در نگاه اهل معرفت ، مفهوم دیگری از عشق حقیقی دیده نمی شود و عشق حقیقی محضاً و کاملاً تعلق به حّقِ کریم دارد و غیر را در آن راه نیست . هر نوع توجهی به غیرِ حق ، عشق حقیقی خوانده نمی شود و موجب ابطال آن می گردد .

عشق حقیقی صرفاً مربوط به خداوند منّان می شود و اهلِ معرفت جز این نمی اندیشند . تعلقِ عشق به غیرِ حق ، متعلق به عشق مَجازی است و بس و در آن تقسیم هایی است ولی هیچ یک را عشق حقیقی نمی خوانند .

هر چه جز عشق خدای احسن است

گر شکر خواریست آن جان کندن است

مولانا

آن چه که روشن و واضح است با مطالعه مختصری از تاریخ زندگی اهل معرفت ، گروهی حتی در این راه تمامی عمر ، سیر و سلوک و عشق ورزی معشوق نمودند و برای دیدار جمال دوست ، از معیشت عادی زندگی هم دست کشیده اند و به ریاضت و خودسازی پرداخته اند که نمونه کوچک آن در یاداشت های اخیر آمد .

علاوه بر ذکر و سماع ، بسیار آداب دیگری برای تمرکز و سیر و سلوک وجود دارد که انواع آن رابطۀ مستقیم به فرقه و گروه دارد که چه برنامه ای را پیش گیرند و با چه روشی پیروان را تعلیم دهند تا راه رسیدن عاشق به معشوق هموار تر گردد که البته بیان آنها مقدور نیست ولی منابع بسیاری وجود دارد که اهل ذوق می توانند با دسترسی به آن به جزئیات پی ببرند . هر چند امروزه وسائل ارتباط جمعی کار را ساده تر کرده است و همانند گذشته پیگیری موضوعات مشکل نیست .

خوشبخت کسی که بوی میخانه شنید

رفت از پی آن بوی و به میخانه رسید

آمد برقی ز کوی میخانه پدید

در پرتو آن حریم میخانه بدید

به هر تقدیر عشق واقعی و حقیقی ، حقیقتاً عشق ربّانی و مربوط به خالق است که کمال مطلق است و همۀ ما انسان ها در جستجوی کمال و رشد کمالی هستیم ؛ لذا در وجودمان بالقوه این عشق به ارمغان گذاشته شده است فقط باید راهش را یافت و به آن مسیر رفت تا از لذات واقعی که حاصل عشق واقعی است بهره مند شویم .

ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی

زاری از ما ، نی تو زاری می کنی

ما چو نائیم و نوا در ما زتُست

ما چو شطرنجیم اندر ُبرد و مات

بُرد و مات ما زِتوست ای خوش صفات

ما که باشیم ، ای تو ما را جان جان

تا که ما باشیم ، با تو در میان

ما عدم هاییم و هستی های ما

تو وجود مطلق فانی نما

ما همه شیران ولی شیر علم

حمله مان از باد باشد دَم به دَم    

باد ما و بود ما از داد تُست

هستی ما جمله از ایجاد تُست

لذّت هستی نمودی نیست را

عاشق خود کرده بودی نیست را

مولانا

صاحبدلان و سالکین راه حق که عشّاقان واقعی هستند ، همه چیز را در وجود حقِ کریم می بینند . هر چه که هست ، اوست و هر چه هستیم از اوئیم ؛ حتی وجود این عشق حقیقی را در وجودشان خواست معشوق می دانند که این امر خود بر شورانگیزی ، امیدواری و تلاش به سیر و سلوک در راه معشوق می افزاید .

تا که از جانب معشوق نباشد کِشِشی

نالۀ عاشق بیچاره به جائی نرسد

لذا عشّاق واقعی همواره رشد کمالی ای که موجب نزدیکی بیشتر به خالق مهربان می شود را بدون هر گونه نگرشی به دنیای مادی طی می کنند و سراسر شور و حال عاشقی در ره عشق حقیقی دارند .

گفتنی است که دوری از معشوق و شوق وصال و دیدار هو ، مسلماً سرگردانی ، حیرانی ، غم و سودا و عوارض خود را در پیش دارد که به خودی خود رهرو را از محیطش جدا می کند . برای همین هم عشق اسامی مختلفی دارد و داشت و حتی به جنون نیز معروف بود .

 رهرو و عاشق حق لحظه به لحظه در سیر و سلوک است و هر لحظه لذّت نزدیکی به کمال حق را حس می کند از یک طرف تلاش در ادامه کمال یابی و تقرّب دارد و از طرفی دیگر دنیای مادی دست و پایش را بسته است .

به قول حافظ که می فرماید :

یارب این قافله را لطف اَزَل بدرقه باد 

که از او خصم به دام آمد و معشوق به کام

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام

مسلماً حافظ ار وجود این عشق از زمان خلقت ما تا پایان این زندگی مادی می نالد و می داند که وصال معشوق در این دنیای مادی مقدور نخواهد بود ولی لذّت عشقش به عاشق ، توان ادامه سیر و سلوک را دوچندان می کند و این توفیقی است که اگر نصیب شود ، سعادت امروز و فرداست .

حال چگونه به این عشق واقعی می توان رسید و چه راهی را اهل معرفت پیشنهاد نموده اند و پیروانشان را چگونه هدایت نموده اند ، مبحث مهم و گفتنی است .

همین قدر عرض کنم که همۀ این مطالب تا کنون که شامل هشت مقوله است ، مقدمه ای است برای بیان و تشریح روشی که عرفا و صوفیان اشتراک عقیده دارند . بدیهی است این مقولۀ مهم را به دفعۀ بعد موکول و از رب کریم برای عزیزان پیگیر این مجموعه آرزوی عشق آن هم عشقی شورانگیز و واقعی دارم . هر چند بیان عشق فقط از خود عشق ممکن است و بس ؛ ولی حداقل در شناخت انواع آن کوشیدیم .

ای دوست بیا که ما تراییم

بیگانه مشو که آشناییم

رخ باز نمای تا ببینیم

در باز گشای تا درآییم

هر چند نِه ایم در خور تو

لیکن چه کنیم ؟ مبتلاییم

چون بی تو نِه ایم زنده یک دَم

پیوسته چرا از تو جداییم ؟

چون عکس جمال تو ندیدیم

بر روی تو شیفته چراییم ؟

                                                                                                                                                 تا بعد

بازگشت به صفحه اصلی